
تنها بالای پل نشسته بود و به اتوبان زیر پاهاش نگاه میکرد. شاید به نظر بیاد که کار خلافی کرده ولی فقط نشسته بود. حتی به پایین هم نگاه نمیکرد فقط به جلو خیره شده بود.
مدتی گذشت و بعد از جاش بلند شد و به سمت ماشینش رفت. تو راه قهوهای خرید و اونو نوشید تا برسه به خونه. فردای اون روز سرکار بود و اینبار به صفحه مانیتور زل زده. به جای قهوه یه لیوان چایی کنار دستش. زمان مثل همیشه معلوم نبود کی گذشت. به خودش اومده بود فهمید ساعت کاری تموم شده. دوست داشت باز بشینه ولی دیگه ريیسش میخواست در شرکت رو ببنده.
خونه که بود گوشیش رو چک میکرد. اکسپلور عجیبی داشت. اول که بازش میکرد پر از صورتهای خونی بود بعد اگه یکیش رو میزد و شروع میکرد به اسکرول کردن سبک ویدئوها سریع عوض میشد. هم خندهدار میشد، هم یه بخشی از فیلم درام هم تیکههایی از بازیهای کنسول سبک مبارزهای.
از یجا به بعد خسته شد و گوشیش رو گذاشت کنار. یه نگاه به ساعت کرد. هنوز برای خوابیدن زود بود ولی از طرفی دلش نمیخواست باز بره رو اون پل همیشگی بشینه. تلویزیون رو روشن کرد و شروع کرد به عوض کردن کانالها. هیچجایی براش جذاب نبود تا به کانال اخبار رسید. درباره سانحهای بود و صورت مردمی که آسیب دیده بودن رو داشت نشون میداد. مکث کرد و ادامه خبر رو گوش داد. طولی نکشید که خودش نفهمید ولی پای اخبار تا دیروقت نشست.
بعد از اون خبر دربارهی وضعیت کشور گفت بعدش به معاملات بین کشورها اشارهای کرد و گزارشی ازشون داد. از یجا به بعد تحلیلگرها میومدن و نظرشون رو میگفتن. تمام مدت که اخبار رو میدید هیچ حرفی نمیزد و تو چهرهاش هم چیزی رو نشون نمیداد که موافق یا مخالف حرفهای اونا باشه.
فردا اون روز سرکار مثل همیشه میگذشت با این تفاوت که گاهی ذهنش سمت حرفای اخبار و وضعیت کشور میرفت. اینسری به محض تموم شدن ساعت کاری، برگشت خونه و پای تلویزیون نشست. فقط اخبار رو دنبال میکرد. به یه خبر رسید که میگفت فردا ادارات تعطیل است. تعجب کرد و گوشیش رو در اورد شروع کرد به سرچ کردن. به نظر میومد که با این شرایط فردا سرکار نباید بره. ولی شک داشت که این خبر درسته؛ برای همین به رییسش پیام داد. رییسش تعجب کرد و گفت آره شرکت بازه.
ابروهاش رو بالا انداخت و برگشت به تخت و خوابید. فردای اون روز تمرکزش سختتر شده بود. کار رو پیش میبرد ولی نمیتونست حرفهایی که تو اخبار شنیده بود رو نادیده بگیره. روزها همینجور پشت هم سپری شدن. این چرخه اینقدر تکرار شد که خودش هم یادش رفت اون روزی که برای بار اول نشست پای تلویزیون و اخبار دید کی بود.
یکی از دوستاش بهش پیام داد و اونم درباره اخبار داشت حرف میزد. جذب موضوعش شد و نشست پای چت کردن باهاش. یه خورده که پیش رفتن متوجه شد که دید دوستش واقعبینانه هست اما در عین حال امیدوار نسبت به وضعیت روان مردم بود.
به طرز عجیبی این بخش حرف دوستش ذهنش رو مشغول کرد. نه مخالف بود نه موافق؛ فقط عجیب به نظر میومد. بلند شد و شروع کرد به راه رفتن دور خونهاش. اینقدر به این موضوع فکر کرد که خستهاش کرد و لباسش رو عوض کرد و بیرون رفت.
تنها بالای پل نشسته بود و به اتوبان زیر پاهاش نگاه میکرد. همینجور که به افق خیره بود یکی صداش زد. برگشت و متوجه شد که مردی مست روبهروش وایساده بود. ازش میخواست کمکش کنه اونم بیاد کنارش بشینه ولی اون بهش گفت که خطرناکه. مرد مقاومت کرد و اصرار داشت که باید اونجا بشینه. اون هرچقدر میگفت اون مرد گوش نمیداد تا اینکه خود مرد خودجوش میخواست اینکار رو بکنه.
وقتی متوجه شد مرد واقعا میخواد اینکارو بکنه، دوتا دستش رو گرفت و سعی کرد جلوش رو بگیره. مرد مست در عوض ناخنهای دستش رو روی صورتش کشید و هلش داد عقب. حس سوختگی زیر چشم چپش داشت ولی اون براش اهمیت نداشت. به سمت مرد رفت و یه مشت زیر صورتش زد. مرد که مست بود درجا روی زمین افتاد.
روی مرد خودش رو انداخت و شروع کرد با هردو دستش به ترتیب مشت زدن. دماغ مرد شکست، یکی از چشماش کبود شد اما با اینحال اون به مشت زدن ادامه داد. از شانس مرد هیچکی اونجا نبود. اونقدر مشت زد که مرد روی زمین بیهوش شد. یه نگاه به مرد انداخت. صورتش پر خون بود به قدری که نمیشد جای درست چشمهاش رو تشخیص داد. فقط فهمید که از اون دهن پر از خونش و بوی الکلی که میداد نفس هم میکشه.
به دستاش نگاه کرد. بعد به سمت جای همیشگیش رفت و نشست. شاید به نظر بیاد که کار خلافی کرده ولی فقط نشسته بود. حتی پایین رو نگاه هم نمیکرد. به جلو خیره شده بود.