
ساعت ۷:۱۵ بود. صدای آشنای زنگم منو از دنیای خوابهام بیدار کرد. دستم رو اینور اونور بردم تا گوشیم رو پیدا کنم. به پشت برگشتم و به سقف نگاه کردم. پنجشنبه رسید، یه هفتهی دیگه هم داره تموم میشه ولی یه چیزی رومخمه که به محض اینکه بیدار شدم دوباره یادش افتادم. باید هرچه زودتر پروژهام رو امروز تحویل بدم. دیشب تا دیروقت روی یک باگ لعنتی گیر کرده بودم که هر بار که فکر میکردم حلش کردم، یه مشکل جدید پیدا میشد.
پتو را کنار زدم و به محض اینکه پاهام کف سرد رو لمس کرد یه سرمایی تو تنم افتاد. رفتم حموم که یه دوش گرم بگیرم. وقتی آب داغ روی شونههام میریخت سعی میکرد خستگی ذهنم رو بشوره ولی فایده نداشت؛ هنوز همون کدهای دیروز جلوی چشمم رژه میرفتند.
تک شلوارم رو پا کردم و به تیشرتهام نگاه کردم که کدومش چروک نباشه. کولهپشتی را انداختم روی شانه و ماگ قهوه را برداشتم. در را قفل کردم و به سمت مترو رفتم.
هوا خنک بود، اما نه اونقدر که آدم رو بیدار کنه. تو مترو دستم به میله چسبیده بود و با هر تکون، بدنم تاب میخورد. هدفون تو گوشم بود ولی چیزی پخش نکرده بودم؛ مدام به خودم میگفتم یه چیزی بذار ولی بعدش منصرف میشدم با خودم میگفتم حوصله آهنگهای تکراریم رو ندارم.
به صفحه گوشی نگاه کردم، یه نتیف اومده. ريیسم یه تسک جدید برام اضافی کرده. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تمرکز کنم. به خودم گفتم بذار فعلا این باگ رو اوکی کنی اینا رو ول کن. این وسط ذهنم هم یه موقعهایی میپرید به یجا دیگه، به بوم سفیدی که تو خونهام از هفته پیش خریدم و دستنخورده هنوز اونجاست.
به شرکت رسیدم، کارت زدم و تو آسانسور منتظر بودم به طبقهام برسم. از آینه آسانسور یه نگاه به خودم انداختم. برو پسر تو از پسش بر میای. از حرف خودم خندم گرفت.
وقتی رسیدم سمت میزم رفتم. لاگین کردم و ایمیلها ریختند بیرون؛ ۱۷ تا جدید. ولی باز چشمم به اون تسک لعنتی افتاد. بیخیال ایمیل شدم و درجا کد رو باز کردم و شروع کردم به اسکرول کردن، خط به خط، انگار داشتم دنبال سوزنی تو انبار کاه میگشتم. انگشتام روی کیبورد میرقصیدند، اما هر بار که یک خط را فیکس میکردم، ارور جدیدی میخورد تو صورتم.
ساعت ۱۱:۴۵ شد و نمیدونم قهوهای چندمه که دارم تو ماگم میریزم. مبینا اومد کنار میزم ایستاد و گفت: «امیر، میآیی ناهار؟» لبخند زدم و سرم رو تکون دادم، اما تو دلم گفتم نه، نه امروز، نه هیچ روز دیگهای حتی. نمیخوام بنشینم و حرفهای تکراری در مورد آب و هوا یا سریالهای نتفلیکس بشنوم.
ناهار یه ساندویچ سرد از بوفه گرفتم و پشت میز خوردم.خیلی نفهمیدم که چه مزهای داره فقط میخواستم زودتر تموم بشه و برم پای این پروژه تا تمومش کنم.
بعد از ساعتها طرفای ۳:۱۵ دیگه هیچ اروری جلوی چشمام نمیومد فقط یه چندتا وارنینگ بود که اونم مهم نیست. یادم افتاد اون روز یه جلسه هم داشتیم. بلند شدم و رفتم سر جلسه. مدیر پروژه حرف میزد ولی ذهنم جای دیگهای بود. به دیوار جلوی میز نگاه میکردم که یه پوستر قدیمی از کنفرانس سال پیش اونجا بود، رنگهایش رفته بود و گوشههاش هم کج بود. فکر کردم چقدر همه چیز اینجا مثل این پوستر شده. وقتی تازه بود جذاب بود، اما حالا فقط یک تکه کاغذ بیمعنی.
ساعت ۵:۲۷ شد و شروع کردم به جمع کردن وسایلم. لپتاپ را بستم، کوله را برداشتم و کارت زدم بیرون. خیابان خلوتتر بود و باد خنکی میوزید. از کنار یک دیوار تازه رنگشده گذشتم؛ زمینه سفید با خطوط آبی و نارنجی که مثل موج میرفتند و در هم میپیچیدند.
یهو وایسادم یه حسی بهم گفت ازینجا یه عکس بگیر. گوشی رو دراوردم و شروع کردم به عکس گرفتن. بیدلیل از جاهای مختلف اون قاب داشتم عکس میگرفتم. زوم کردم روی بافت رنگ، روی لایههایی که انگار زیر هم نفس میکشیدند. قلبم تندتر زد. این رنگها، این خطوط، انگار زنده بودند، انگار میخواستند چیزی بگویند که من مدتها بود فراموش کرده بودم. به ساعتم نگاه کردم دیدم نیم ساعتی هست اینجا وایسادم. گوشیم رو گذاشتم تو جیبم و سریعتر حرکت کردم تا به خونه برسم.
وقتی رسیدم کولهام رو انداختم کنار در و یه راست به سمت یخچال رفتم. یه ماست و دوتا نون تست. شام رو همونجور ایستاده خوردم. به اتاق رفتم و چشمم به بوم سفید افتاد. انگار که صدام میزد. قلمموها هم کنارش تو لیوان آب بودن. دستم رفت سمتشون، اما اونجا بود که خستگی مثل یک دیوار جلوم را گرفت.
سمت اتاقم رفتم و نشستم روی تخت و سرم رفت تو گوشیم. یه پیام برام اومده. گالری «نقطه». «افتتاحیه جمعه، ۱۱ صبح. آثار جدید، ورود آزاد.» قلبم دوباره تپید، این بار محکمتر.
جمعه صبح، ساعت ۱۰:۳۳ از خانه بیرون زدم. مترو، ولی اینبار خط متفاوت، ایستگاه مرکز شهر. پیادهروی کوتاهی تو خیابان سنگفرش کردم. بوی قهوه از کافهها میومد و بهم یه حس متفاوتی میداد. گالری تو یه کوچه باریک بود. یه اتاق خلوت و خالی که فقط دیوارهاش پر از تابلوهای نقاشی.
اولین تابلو زمینه سیاه داشت با خطوط زرد که از گوشه میومدن و وسط کار محو شدن. نزدیکتر شدم، بافت رنگ روغن، ضخامت قلم، بوی تربانتین. نفس کشیدم، میخواستم اون بو رو عمیقتر حسش کنم. تابلو بعدی آبی عمیق بود با لکههای سفید مثل ابرهای شناور. دستم را جلو بردم، اما لمس نکردم. با اینحال اون ابرها رو انگار دارم از یه قاب بوم نمیبینم.
رفتم سالن بعدی، تابلوهای اونجا بزرگتر بودن. پای تابلویی وایسادم. رنگ خاکستری، خطوط قرمز که از پایین به بالا میرفتند و یهو قطع میشدن، انگار دیوار تمام شده بود. ایستادم جلوش و چیزی تو سینهام تکون میخورد. نه فکر، نه کلمه، فقط یک حس. حس اینکه این خط قرمز میتوانست ادامه پیدا کند، اگر فقط کسی جرات میکرد دیوار رو بشکنه. چشمهام رو بستم و دوباره باز کردم. به دستهای خودم نگاه کردم، دستهایی که ماهها بود فقط کیبورد رو لمس کرده.
موقع برگشت به خونه وزش باد برام متفاوت بود. دوباره چشمم به خطوط رنگی که تو خیابون بودن افتاد و داشتم به این فکر میکردم که اینها چرا ادامه پیدا نمیکنن؟ درست همون موقع بود که به یه چیزی پی بردم. قدمهام رو سریعتر کردم. مترو، خونه، کلید، بوم نقاشی.
بوم رو کشیدم اوردم وسط اتاق. قلممو رو برداشتم و شروع کردم به کشیدن رنگ قرمز. اولین خط؛ بلند و بیپروا. از پایین تا جایی که دستم رسید. چشمم گرد شد و فهمیدم که داره باهام حرف میزنه. خط دوم، سوم و همینجور ادامه پیدا کرد. رنگها روی انگشتام، روی تیشرت، کف زمین میریخت ولی من فقط ادامه میدادم.
زمان از دستم رفت فقط میدونم خونه داشت کمکم تاریک میشد. با اینحال دستم متوقف نشد. بالاخره اون حس تو وجودم آروم گرفت. عقب رفتم و به بوم نگاه کردم. پر از خطوط و لکهها و رنگهایی که با هم میجنگیدند و آشتی میکردند. شاید هرکی میدید نمیفهمید الان دقیقا من چی کشیدم ولی من تو بین اون رنگها حس زندگی رو میدیدم.
خسته بودم، اما این خستگی فرق داشت؛ مثل خستگی بعد از دویدن طولانی یا خستگی بعد از بلند کردن وزنه سنگینی تو باشگاه یا رسیدن به قلهی کوه. یه لبخند زدم ولی اینبار حس لبخندم رو میفهمیدم. پر از یه شادی کودکانه لطیف بود. یه نگاه به ساعت کردم فهمیدم ۲:۳۷ شب هم رسیده. با اینحال برام مهم نبود.
رفتم به سمت تختم و دراز کشیدم. ساعت گوشیم رو خاموش کردم. دیگه فردا کدی قرار نیست جلوم باشه، فقط رنگ. خطهایی که قرار نیست حتما تموم بشن. چیزی تو من شکسته، یا شاید هم بهتره بگم ساخته شده. نمیدانستم اسمش چیه فقط میدونم که دیگه به اون شرکت برنمیگردم.