
دوباره به جلوی خانه رسیدند. پسر سرش پایین بود و هنوز جملهای برای گفتن پیدا نکرده بود که دختر زودتر خداحافظی کرد. وقتی بالاخره نگاهش را بالا آورد، برخلاف آنچه انتظار داشت، دختر داشت لبخند میزد؛ لبخندی آرام و کوتاه که زود محو شد.
پسر توی ماشین ماند، منتظر تا دختر وارد ساختمان شود. همیشه همین کار را میکرد: صبر میکرد تا در بسته شود، چراغ راهرو روشن شود، بعد حرکت کند. اما امشب هم مثل دفعات قبل، بعد از رفتن دختر، دستش روی دنده نماند. به فرمان خیره شد. چیزی گنگ در ذهنش چرخ میزد؛ سوالی که شکل نمیگرفت، فقط سنگین بود. آهی کشید، دنده را جا انداخت و راه افتاد.
فردا صبح دوباره خسته بیدار شد. در راه شرکت، به فکر قهوه بود و اینکه آیا به موقع میرسد یا نه. خیابان پر از آدمهایی بود که هر کدام به سمتی میرفتند؛ هرکس در فکر خودش غرق. برای پسر این صحنه دیگر عادی شده بود. توی شرکت هم همینطور بود: همه پشت مانیتور خودشان، گفتوگوها کوتاه و پراکنده.
در حال ارسال فایل به رئیس بود. حجم فایل بالا بود و نوار پیشرفت بهکندی جلو میرفت. برای پر کردن وقت، چتها را بالا پایین کرد. کانالها را نگاه کرد، زود حوصلهاش سر رفت. چشمش به چت دختر افتاد. بازش کرد و پیامهای قدیمی را مرور کرد. مثل همیشه، ترکیبی از شوخیهای گرم، حرفهای جدی کوتاه، و نوسانهای معمولی یک رابطه نزدیک. اما باز هم همان حس گنگ سراغش آمد. چرا فقط با او اینقدر نامفهوم بود؟ با خودش فکر کرد: اگر علاقه نبود که اینقدر اذیت نمیکرد، پس مشکل چیست؟
از فکر کردن خسته شد و برگشت سراغ کار. فایل بالاخره ارسال شد. دوباره مشغول شد.
طولی نکشید که پیام آمد. از طرف دختر. عکسی از مجسمهای که در حال ساختش بود. هنوز ناتمام بود، اما پسر فهمید چه چیزی است. نظر کوتاهی داد و بازگشت به کار. چند دقیقه بعد دوباره پیام آمد. این بار از دانشگاه گفت، بعد ناگهان از ناهار و ناراحتی از حرف یکی از همکلاسیها. موضوعها هیچ ربطی به هم نداشتند، اما برای پسر غریب نبودند. جواب میداد، بعد دوباره سر کار برمیگشت.
همینطور گذشت تا ظهر. دختر هم کمکم کمرنگ شد. تا پایان ساعت کاری دیگر خبری از او نیامد. پسر تمام تمرکز را گذاشت روی کار و روز را تمام کرد.
در راه برگشت به خانه، به چای و یک فیلم ساده فکر میکرد؛ چیزی راحت که ذهنش را خالی کند. درست در میانه افکارش، گوشی زنگ خورد. دختر بود.
به محض شنیدن صدایش، انگار رنگ به دنیا برگشت. قرار شد بروند نمایشگاه جدیدی که تازه باز شده بود. برای پسر دیگر عجیب نبود؛ دختر گاهی ناگهان پیدایش میشد، برنامه میریخت، هیجان میآورد و بعد دوباره غیب میشد. عجیبترین بخشش همین بازگشتهای بیمقدمه بود.
نمایشگاه را با هم گشتند. بیشتر غرفهها را دیدند، وسط کار بیرون آمدند، چیزی برای شام خوردند. دختر مثل همیشه شیطنتهای کوچک داشت؛ هر بار موضوعی تازه، هیجانزده و متفاوت. پسر آرومتر بود، اما همراهی میکرد و ضدحال نمیداد. بعد از مدتی هر دو احساس کردند بس است. حدود ساعت یازده شب دوباره جلوی خانه دختر رسیدند.
پسر دوباره سرش پایین بود و هنوز جوابی پیدا نکرده بود که دختر زودتر گفت: «خب… شب بخیر.» وقتی نگاهش را بالا آورد، دختر داشت لبخند میزد؛ همان لبخند آرام و گذرا.
پسر توی ماشین ماند تا دختر وارد شود. مثل همیشه منتظر ماند تا در بسته شود. اما باز هم حرکت نکرد. به فرمان خیره شد. همان حس گنگ، همان سوال بیشکل. آهی کشید و بالاخره راه افتاد.