ویرگول
ورودثبت نام
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتریبیشتر از هرچیزی می‌نویسم چون می‌خوام بنویسم
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتری
خواندن ۲ دقیقه·۱۷ روز پیش

طلسم عشق؛ مفهومی تعریف نشده

عشق… چه کلمهٔ غریبی است.

سال‌ها بود که دیگران درباره‌اش حرف می‌زدند، اما من هیچ‌وقت درست درکش نکرده بودم. به‌جایش، سیاهی را خوب می‌شناختم. غم برایم شبیه دوستی قدیمی بود و خشم مثل برادری که همیشه از من محافظت می‌کرد.

مدتی است با کسی حرف نزده‌ام. با خودم فکر کردم شاید وقتش شده دوباره به آدم‌ها پیام بدهم. البته تجربه نشان داده هر بار این کار را می‌کنم، بعد از یکی دو روز خسته می‌شوم و دلم می‌خواهد همهٔ گفتگوها تمام شود تا بتوانم در اتاقم، در سکوت، کتاب بخوانم.

نمی‌دانم این چه حالی است که دارم. شاید بعضی‌ها اسمش را مرض بگذارند، اما می‌گویند نباید این‌طور گفت؛ می‌گویند آدم باید با خودش مهربان‌تر باشد. با این حساب، این «ویژگی» عجیبی که دارم باعث می‌شود هم کنار آدم‌ها باشم و هم نباشم.

آن روز با خودم گفتم: به این‌هایی که می‌شناسم خیلی وقت نیست پیام داده‌ام. بگذار حال چند آدم جدید را بپرسم؛ هم در حق آن‌ها کم‌کاری نکرده باشم، هم این‌ها زیادی عادت نکنند.

در حالی که در گوشی‌ام می‌گشتم، چشمم به نام دختری افتاد. اسمش برایم آشنا نبود.

گفتگویمان را خواندم و تازه یادم آمد که چه کسی بود. با خودم گفتم: من که چیزی برای از دست دادن ندارم؛ پیام می‌دهم.

کمی طول کشید. چند ساعت گذشت، شاید هم چند روز. کم‌کم گفتگویمان جان گرفت. نقطه‌های مشترک زیادی داشتیم و همین برایم جالب بود.

از آن طرف، مغز پرحرفم مدام می‌گفت: «دست بردار… این هم مثل بقیه سرت را گرم کرده.»

اما من اهمیت نمی‌دادم. حرف‌هایش برایم دلنشین بود؛ شبیه شعری که آرام‌آرام درون آدم را روشن می‌کند و به آن رنگ می‌دهد. قلبم حس رضایتی داشت. نه آن رضایت آتشینی که آدم را بی‌اختیار دل‌باخته کند؛ بیشتر شبیه قلبی که پیر و کمی عاقل‌تر شده و دیگر دست به هر کاری نمی‌زند.

یکی از همان روزها، که راستش نمی‌دانم چند وقت از آشنایی‌مان گذشته بود، ناگهان از من پرسید:

«دوست‌دختر داری؟»

شوکه شدم. هیچ‌وقت دختری چنین سوالی از من نپرسیده بود. چند لحظه مکث کردم و بعد جواب دادم:

«نه.»

قلبم هیجان‌زده شده بود و منتظر پیام بعدی او ماندم. اما بالاخره صبرم تمام شد و همان سوال را از او پرسیدم.

– آره.

پیامی که کاش هرگز نمی‌دیدم.

فقط یک کلمه بود، اما انگار قلبم را از قبل هم پیرتر کرد. مغزم که تا آن لحظه از رضایت ساکت شده بود، دیگر چیزی نگفت. دلم می‌خواست گریه کنم، اما حتی غم هم انگار از خسته بودنِ من خسته شده بود.

بعد از آن درباره عشق حرف زدیم. برای من باورش سخت بود. هر بار که با کسی حرف می‌زنم، می‌بینم کسی را دارد… و این چرخه مدام تکرار می‌شود. گاهی فکر می‌کنم انگار در طلسمی گیر افتاده‌ام.

راستش را بخواهی، عشق هنوز هم برایم کلمه غریبی است.

پ.ن: تقدیم به همه کسایی که درگیر این طلسمن، چه دختر چه پسر. این متن صرفا مثال بود.

عشقباورطلسم
۳
۲
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتری
بیشتر از هرچیزی می‌نویسم چون می‌خوام بنویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید