
هتل اسپیناس، سالن اصلی، ساعت نه و نیم شب. نورپردازی که به دیوارها رنگ و روح داده بود، موزیک بیسدار زیر پوست میلرزید. آرش خیلی آروم کنار ستون ایستاده بود، لیوان آب گازدارش دیگه یخ نداشت. نگار از روی صحنه پایین آمد. درحالی که گونههاش از هیجان سرخ بودن، جایزهی کوچیک بلورین دستش بود. همین که چشمش به آرش افتاد، لبخندش پهنتر شد و به سمتش دوید.
- دیدی؟ گفتم اول میشم!
آرش لبخند کمرنگی زد. «آره دیدم، مبارکه»
نگار جایزه را جلوی صورتش گرفت. «باید استوریش کنم، نه؟ وای خیلی هیجان دارم»
- هرجور خودت میدونی.
نگار خندید، بازوهای آرش رو گرفت و کشیدش سمت گروهی که دور یک میز ایستاده بودن. «بیا با بچهها سلام کن.» آرش رفت، سلام کرد، دست داد، لبخند زد، ولی بیشتر وقتها فقط سر تکان میداد. کاوه، پسر قدبلند با کت مشکی شیکی، دقیقا کنار نگار ایستاده بود. هر بار که نگار میخندید، کاوه دستش رو میگذاشت پشت کمر نگار، انگار که نمیخواد از دستش در بره. آرش لیوانش رو محکمتر گرفت.
بعد از مدتی، نگار فهمید که آرش راحت نیست. دوباره دست آرش رو گرفت و اونو همراه خودش از جمع جدا کرد.
- چته؟ از وقتی اومدی یه کلمه هم حرف نزدی.
- خستهام یه کم.
- دروغ نگو، من خوب میفهمم یکی ناراحته. بگو ببینم چته
- هیچی نشده فقط فکرم مشغوله
- خب مشغول چیه؟
- دوستات
- دوستام؟ چرا؟ نکنه چیزی گفتن، بابا اونا منظوری ندارن توهم سخت......
- نه چیزی نگفتن؛ از این کاوه خوشم نمیاد! انگار که دوست دخترشی
نگار درحالی که میخندید دستش رو گذاشت پشت آرش «برو بابا، تو خودت که خوب میدونی من اصلا با کسی نیستم»
- آره میدونم نگار، ولی خوشم نمیاد بقیه اینجوری بهت نزدیک میشن
نگار بعد از این حرف آرش، خندهاش محو شد. بانگرانی به آرش نگاه کرد. «امم...ببین آرش حالا مهم نیست، نمیخواد اینقدر سخت بگیری.... شاید به قول خودت خستهای، میخوای بری خونه؟»
آرش نفس عمیقی کشید، سرش را بلند کرد. مستقیم تو چشمای نگار نگاه کرد و گفت «من ازت خوشم میاد.»
نگار خشکش زد. صدای موزیک انگار که تو گوشش کم شد. نگار هیچی نمیگفت، دستش شل شد و یادش رفت چی تو دستش بود. صدای تیز شکستن جایزه بلورین تو سالن پیچید. چند نفر برگشتند نگاه کردند. نگار دستپاچه شد و سعی کرد تکههای شکسته رو با دستش جمع کنه ولی سریع دستش خون افتاد. آرش دستمال کاغذی از جیبش درآورد، دست نگار را گرفت ولی همون لحظه نگار دستش رو پس کشید.
- ولم کن!
- دستت خون افتاده.
- «به درک!» نگار بلند شد و به سرعت به سمت بالکن رفت تا فقط از اونجا دور بشه. آرش هم تیکههای شکسته رو ول کرد و دنبال نگار رفت. مردم هنوز خشکشون زده بود و هیچکاری نمیکردن. وقتی آرش به بالکن رسید فقط نگار اونجا بود. آروم به سمت نگار رفت و وقتی بهش رسد نگار بدون اینکه به آرش نگاه کنه گفت «تو الان چی گفتی؟»
- گفتم ازت خوشم میاد.
- وای خدایا، آرش آرش آرش، بعد حالا اون بکنار؛ چرا الان؟ تو این موقعیت؟
- چون دیگه نتونستم اینو تو خودم نگه دارم.
نگار یک قدم از آرش فاصله گرفت. نفس نفس میزد و تا جای ممکن سعی میکرد با آرش چشم تو چشم نشه. «آرش… من، یعنی ببین ما....ما فقط دوستیم.»
«من هیچوقت فقط دوست نبودم.»
نگار اطراف رو نگاه کرد، انگار دنبال راه فرار میگشت. بعد دوباره به آرش نگاه کرد. «تو هیچوقت چیزی نشون ندادی. هیچوقت حتی چیز خاصی نمیگفتی که بفهمم ازم خوشت میاد مثلا چمیدونم دلم برات تنگ شده یا ازین حرفای اینجوری دیگه. من فکر میکردم تو مثل بقیه منو فقط دوست خودت میدونی.»
«من همینم نگار، حالا هرچی باشه دارم الان که بهت میگم. من ازت خوشم میاد.»
«دقیقاً! الان گفتی! تو همینی. تو همیشه تو خونهای، بیشتر وقتت رو با کدات میگذرونی، همیشه ساکتی. من هر روز بیرونم، هر روز با صدتا آدم، هر روز پست و استوری و سفر ولی تو اینجوری نیستی.»
آرش سرش را پایین انداخت انگار که تسلیم شده ولی بعد دوباره بالا آورد. صداش آرام بود، ولی محکم. «میدونم. ولی همین تفاوتمونه که باعث شده عاشقت بشم.»
نگار اشک تو چشمانش جمع شد. دستش را برد سمت صورتش، پاک کرد. «من الان نمیدونم چی بگم.»
«نیازی نیست چیزی بگی.»
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند. صدای موزیک دوباره بلند شد، انگار دنیا برگشت به حالت عادی. کاوه اومد دم در بالکن و بلند صداشون زد: «هی بچهها مهم نیست، گفتن باز سعی میکنن یه جایزه دیگه برات اوکی کنن نگار، بیایید فعلا تو، قراره عکس بگیریم!» نگار صورتش رو کامل پاک کرد و نفس عمیقی کشید. به سمت جمعیت حرکت کرد.
ولی آرش همونجا ایستاده بود. چند ثانیه چیزی که میدید رو باور نمیکرد. وقتی به خودش اومد به سرعت به سمت نگار رفت و دستش رو گرفت. «نگار؟ کجا میری؟»
- میرم تو. ولم کن آرش.
- یه جوری رفتار میکنی که انگار نشنیدی چی گفتم
- چون همینه، نمیخوام باور کنم این حرفا رو از دهن تو شنیدم!
- چرا؟
- من ترسیدم آرش.
- از چی؟
- از اینکه اگه بگم منم همین حس رو به تو دارم، یه روزی پشیمون بشم یا حتی تو پشیمون بشی. فکرشو بکن من نمیتونم مثل تو هر روز بشینم خونه، یا از اونور تو هم نمیتونی هر شب با من بیای بیرون اینور اونور بچرخیم.»
آرش دست نگار رو ول کرد و به آرومی گفت «من ازت نمیخوام عوض بشی. فقط میخوام بدونم شانسی داریم؟»
- من نمیدونم آرش، الان نمیتونم قول بدم. فقط نمیخوام امشب خراب بشه، خواهش میکنم.
آرش مدتی مکث کرد. به نظر میومد که داره با خودش حساب کتاب میکنه که بدونه تصمیم نهاییش چیه. درنهایت انتخابش رو کرد «الان که این حرفو بهت زدم، دیگه نمیتونم وایسم. من فقط ازت یه جواب میخوام بشنوم»
نگار مکثی کرد. به آرش نگاه کرد و بعدش به جمعیت، از دور دوستاش رو میدید که براش دست تکون میدادن که بیاد برای عکس گرفتن. صورتش رو برگردوند و به آرش دوباره نگاه کرد. براش سخت بود که این تصمیمی که دوسش نداشت رو بگیره. دوباره بغض کرد و درحالی که چشماش رو بست تا به آرش نگاه نکنه گفت «جوابم نه آرش؛ ما باهم فرق داریم»