
مثل اینکه زندگی همینه؛
پر از سیاستها و تصمیمگیریهای از پیش تعیین شده. تلاش میکنی زندگی رو باب میل خودت بسازی. تو این مسیر ممکنه بارها زمین بخوری و متوجه بشی که همهی اون کارهایی که کردی پوچ بود و باید از اول شروع کنی. تو برخی مواقع همهچیز اونجوری نمیشه که تو میخوای. شاید من طرز فکرم نسبت به زندگی اشتباه بوده.
تو این شرایط، به اصطلاح آدم خوبا مدام بهت میگن که «نیازه که خودت تصمیم بگیری حالا چیکار میکنی.»
چقدر از این جمله متنفرم. انگار که همون آدما با دستای خودشون تو رو توی یه باتلاق پرت میکنن و بعدش میگن خودت باید از توی این باتلاق بیای بیرون!
اما چیکار میشه کرد؟! مگه میتونم بشینم و تمام روز به دیوار نگاه کنم یا به امید این باشم که از صفحه گوشی یا لپتاپم معجزهای بشه. اونها هم ابزار دست همهی این سیاستمدارها و سلطهگرهای جهانن. من بازیچهی دست بقیه شدم و یادآوری این موضوع بیشتر از هرچیزی منو آزار میده. اما چیکار میشه کرد؟!
باوجود زمین خوردنهای مختلف تو حالا چیکار میکنی؟ هنوز هم هدفهات رو به یاد داری؟ یا شاید بهتر باشه به جای این سوالها بگم اون چیزی که زمانی به عنوان هدف میدونستی، واقعا هدف خودت بود یا اونم بهت رسانهها و اخبار تحمیل کردن؟ به نظرت داشتن ماشین گرون قیمت یا ویلای شمال یا رابطه با دختری، خواستهی دلی خودته یا از تاثیر رسانه هست؟
اگه بخوای با خودت روراست باشی این چیزا رو بنداز دور و با جدیت جلوی آینه وایسا و از خودت بپرس که «من چی میخوام؟» من که از تمام وجودم فقط آرامش میخوام. دنیایی رو میخوام که بجای اینکه موجوداتش تو فکر بازاریابی و بدست اوردن پول و قدرت باشن، زندگیشون رو بکنن. تاریخ ثابت کرده که انسان موجودیه که از درنده بودن کفتار و گرگ هم بدتره. اونها به جای شکار کردن، همدیگه رو زجر میدن.
من از همهی حیوونهای وحشی تشکر میکنم که اگه من رو ببینن، طولی نکشیده که جنازهی من روی زمین افتاده. اما انسان؛ نه انسان تو رو نمیکشه. انسان تو رو ذره ذره خورد میکنه. اون به تو گاهی اوقات قدرت میده و بعد از مدتی همون قدرت رو ازت میگیره. انسان تنها موجودیه که برای بدست اوردن پول به هرچی رفاقت و اعتماد و شرافت هست پشت میکنه. انسان موجودیه که سیاست رو خلق کرد تا بتونه دیگران رو مثل یه موش آزمایشگاهی وارد زمین بازیش کنه و با کارهای به ظاهر احمقانه مثل توییت زدن و آتیش زدن، موشها رو به هر سمتی که خودش میخواد هدایت کنه.
اگه توهم حرفهای منو میفهمی، خوشحالم. پس تو کسی هستی که صرفا نقاب یه اندیشمند رو نمیزنی ولی پشت همون نقاب هر کار کثیفی انجام بدی. تو این دنیا که خیلی چیزا در تضاد همن. هر کاری بسته به موقعیت و زمان خودش بد یا خوب حساب میاد.
من تو این فکرهایی که تا الان گفتم مدام غرق شدم و به سطح آب برگشتم. مدام تلاش کردم که زندگی، با آرامش و صلح برای خودم بسازم. قبول دارم که زندگی پر از سیاستهای مختلف هست. میدونم من هم جزئی از مهرههای شطرنج رسانهها و سیاستمدارها هستم اما دلیل نمیشه که موافق با طرز فکر اونها باشم. هیچوقت نخواستم زیر پرچم کسی باشم. فقط هدفم خلق آثار مختلف هنری بوده تا حرفی رو به مخاطب برسونم. بتونم اثری بذارم یا باعث فکر و یه جرقه بشم. هرچند که نمیشه فهمید کسی به من توجه میکنه یا نه.
مثل اینکه وقتی اسلحه یا جایزه جشنوارهای دستت باشه بهت توجه میکنن. در غیر اینصورت تو جزء مهرههای سرباز شطرنجی که هرچقدر هم داد بزنی باز هم یه سربازی که تو بازی فقط باید فدا بشی و خاکت کنن و هیچوقت هم کسی نفهمه که کی مردی. البته که درکل اون وزیر و شاه هم در انتهای بازی از روی زمین برداشته میشن. پس هرچقدر میخواید لوح تقدیر و جایزه جمع کنید که اون دنیا خدا شروع میکنه به شمردن تعداد جوایز؛ حواستون باشه که مبادا تعدادشون کم باشه که جهنم نصیبتون میشه. منکه در هر صورت ترجیح میدم همون جهنمی که همه میگن برم.
باز هم نمیدونم آخر سر، سرگذشت زندگی من چی میشه فقط اگه بخوام حرفی رو از ته دلم بگم اینه که «خشونت و ترس راهکار نیست، بیایید حیوون باشیم جای انسان»
آره شاید هیچوقت تو این دنیا خیلی چیزا رو نفهمم. سیاست، قدرت، عاشق بودن ولی چه میشه کرد.
مثل اینکه زندگی همینه؛