
انباری بهم ریختهای دارم. هربار که اونجا میرم با خودم میگم چه اشتباهی کردم. بدیش اینه که بی در و پیکره. هرچقدر هم در و تشکیلات میذارم باز هم یه سری چیزا که حتی نمیدونم چی میتونن باشن اونجا پیدا میشه. یه قسمتهای انباریم که خاک گرفته. با خودم میگم اینجا رو حتما امروز گردگیری میکنم ولی باز هم شب که میرسه میبینم اصلا انرژی ندارم. انباری من تو خسته کردن من مهارت بسزایی داره.
یه موقعهایی با خودم میگم کاش میشد کلا بفروشمش و یه انباری جدید بخرم ولی خب یه سری چیزاش خیلی ارزش داره. این همه سال تلاش خودم رو به فنا میدم ولی باز هم این فکر تو سرم میگذره که ولش کن. فکر کنم بعید نیست یه روزی وارد انباریم بشم و ببینم کامل خالی شده. حالا باز امیدوارم یهو نبینم با یه انباری شخص دیگهای جابجا شده باشه. آخه از من بعید نیست.
انباری رو مدام چک میکنم که شاید بتونم لابهلای چیز میزهایی که اونجاست بهم یه کمکی بکنه یا یجای زندگیم به کار بیاد ولی خب راستش فقط شلوغی میبینم. اینقدر وسایلی که اونجاست بیربطه که وقتی داخلش میرم یادم میره میخواستم چیکار کنم. بهم گفتن یه لیست بنویس و اونو دم در انباریت بزن. منم از فردا مثل خیلی از کارهام شروع کردم.
لیست رو بعد از سالها نوشتم و نگهش داشتم. به نظر میومد که موفق شدم ولی طولی نکشید که فهمیدم بدتر شد. یه سری وسایل رو همینجوری مینداختم تو انباری و به اسمهای مختلف تو لیستم ثبت میکردم. بعد از چند ماه فهمیدم که دیگه انباری لبریز شده. میگن کامپیوتر وقتی رم پر کنه دیگه هنگ میکنه. من نمیدونم چجوری دووم اوردم. الان که اومدم به انباریم سر بزنم خودمم قاطی کردم. از یه طرف پروژههای مختلف زندگیم رو تو یه قفسه گذاشتم که از دور خیلی شیک و تر و تمیزه. از یه طرف دیگه دانشگام رو میدیدم که چقدر کتابها به خوبی و نظم و اندازه درست چیده شده درحالی که فکر کنم هیچکدوم کتابا هنوز شکم در نیوردن. سرکارم که مثل اینکه لابهلای اینا ریخته. معلوم نیست چی به چیه. یه سریا رو تو بین کتابهای دانشگاه و یه تعداد زیادیش تو قفسه پروژههام. عجیبه که سرکارم تو پروژههای هنریم زیاد پیدا میشه.
من تو نگه داشتن انباری خوب نیستم. فقط خوشحالم که همه اینا رو نگه داشتم و سرم گرمه. آخه میدونی خارج از این انباری خیلی دوستداشتنی نیست. هوا سرده، خشکه یا نمیدونم شاید اطرافم سیاه سفیده. باز با خودم میگم منکه نمیفهمم بیرون چه خبره، بذار تو این انباری مشغول باشم. خودم رو تو بین قفسهها گم میکنم تا یادم بره.
این انباری رو شاید شما هم بشناسید. اسمش مغزه. وقتی که میبینه بیرون جالب نیست، میاد برای خودش یه دنیای ایدهآلی میسازه تا زیاد به اطرافش تمرکز نکنه؛ اما مشکل اینه که هرچقدر هم تلاش کنه باز هم این انباری بی در و پیکره.