ویرگول
ورودثبت نام
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتریبیشتر از هرچیزی می‌نویسم چون می‌خوام بنویسم
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتری
خواندن ۲ دقیقه·۱۳ روز پیش

بیداری از زندگی‌های به ظاهر قشنگ و کثیف

بارون ریز بود، از اون بارون‌هایی که نه آدم رو خیس می‌کنه، نه ولش می‌کنه خشک بمونه؛ فقط اذیتت می‌کنه، انگار طبیعت هم حوصله‌اش سر رفته باشه.

پسر طبق عادت از همون خیابون می‌رفت. مسیرش مشخص نبود، ولی تکراری بود. چراغ‌های نئونِ یه مغازه‌ی قدیمی هر چند ثانیه خاموش و روشن می‌شدن و روی صورتش سایه می‌انداختن؛ انگار خودش هم فریم‌فریم قطع و وصل می‌شد.

اون شب اما یه چیز فرق داشت.

از دور صدای داد و شلوغی می‌اومد. اول فکر کرد مثل همیشه مهم نیست. رد میشه. مثل همه چیز.

ولی وقتی نزدیک‌تر شد، دید چند نفر جلوی یه مغازه جمع شدن. در شیشه‌ای شکسته بود. یکی از فروشنده‌ها بیرون ایستاده بود، دستش می‌لرزید. یه مرد دیگه داد می‌زد که “من کاری نکردم”.

پسر ایستاد.

نه از روی کنجکاوی کامل… بیشتر از این حس که انگار این صحنه به شکل عجیبی توی ریتم تکراری دنیاش خط انداخته.

جمعیت بیشتر شد. صدای آژیر دور می‌شد، ولی هنوز نیومده بود. همه فقط نگاه می‌کردن. هیچ‌کس وسط نمی‌رفت.

تا اینکه مرد فروشنده، با صدایی که می‌لرزید، به سمت متهم رفت و هلش داد. مرد عقب رفت و خورد به شیشه‌ی باقی‌مونده. صدای ترکیدن شیشه توی هوا پخش شد.

اون لحظه، همه‌چیز از حالت “تماشا” خارج شد.

پسر ناخودآگاه جلو رفت. نه قهرمان بود، نه تصمیم گرفته بود. فقط انگار بدنش از این بی‌حرکتی جمعیت خسته شده بود.

“ولش کنین… پلیس داره میاد.”

صداش اولش توی شلوغی گم شد. ولی یکی از مردها برگشت نگاهش کرد. نگاهش سنگین بود، از اون نگاه‌هایی که دنبال دلیل نمی‌گردن، دنبال بهونه‌ان.

“تو کی هستی که وسط میای؟”

جمعیت ساکت شد.

پسر مکث کرد. اون لحظه حس کرد همون بی‌حسی همیشگی که همیشه همراهش بود، داره ازش عقب می‌کشه. انگار برای اولین بار مجبور بود “واقعی” باشه.

گفت: “فقط دارم میگم ولش کنین.”

همین کافی بود.

مرد جلو اومد.

درگیری سریع شد. نه شبیه فیلم‌ها؛ کثیف، نامرتب، واقعی. هل دادن، زمین خوردن، صدای نفس‌های بریده. پسر بیشتر از اینکه بجنگه، فقط سعی می‌کرد نیفته زیر دستشون.

یکی از ضربه‌ها محکم خورد کنار صورتش. مزه‌ی خون اومد توی دهنش. یه لحظه همه‌چیز چرخید.

ولی چیزی که عجیب بود، اون درد نبود.

اون لحظه‌ای بود که فهمید برای اولین بار “حضور داره”.

نه تماشاچیه، نه سایه.

آژیر پلیس بالاخره رسید. جمعیت پخش شد. کسی که شروع کرده بود، دوید. یکی دیگه هم فرار کرد. صداها تکه‌تکه شد.

پسر روی زمین نشسته بود، نفس‌نفس می‌زد. بارون هنوز همون‌طور بی‌تفاوت می‌بارید.

فروشنده کنارش ایستاد. چند ثانیه نگاهش کرد، بعد فقط گفت:

“لازم نبود دخالت کنی.”

پسر لبخند نزد. حتی جواب هم نداد.

چون خودش هم مطمئن نبود چرا وسط اومده.

فقط وقتی بلند شد و شروع کرد راه رفتن، فهمید چیزی تغییر کرده؛ نه دنیا… نه آدم‌ها…

بلکه این بار، مسیرش دیگه اون مسیر قبلی نبود. اون روز تغییر بزرگی تو زندگی پسر رخ داد بود. اون از خواب روتین بیدار شده بود.


روتینزندگیخانوادهدوست
۳
۲
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتری
بیشتر از هرچیزی می‌نویسم چون می‌خوام بنویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید