ویرگول
ورودثبت نام
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتریبیشتر از هرچیزی می‌نویسم چون می‌خوام بنویسم
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتری
خواندن ۲ دقیقه·۱۸ روز پیش

مسیر زندگی؛ بلاتکلیفی که همراه ماست

می‌خواستم برم؛ ولی دلم نمیومد. اون شب وقتی که باهم بیرون بودیم طبق معمول به مرگ فکر می‌کردم. دیگه تقریبا برام عادی شده بود. ای کاش یه راهی بود با دستام سیاهی‌ها رو از مغزم بکشم بیرون. حتی اون موقع یادمه که با اینکه دو نفر بودیم ولی من یه شخص سومی هم بین خودمون میدیدم. کله‌اش شاخ داشت؟ نه فکر کنم چشماش یه سردی خاصی توش بود یا اصلا سری نداشت. با حرف دوستم به خودم اومدم.

درباره روزش حرف می‌زد. به نظر بی‌حوصله بود یا شاید برعکس، من خسته بودم. حرفاش برام مبهم بود، نه اینکه قابل فهم نباشه. من گوش نمی‌دادم. با خودم می‌گفتم اگه فقط موفق بشم از اینجا برم، همه‌چیز بهتر میشه. می‌دونم پیدا کردن کار خودش چالشه، دردسرهای دانشگاه جدیدم هم هست ولی خب اونجا هم کم جایی نیست، شیرازه.

دوستم صدام زد. فهمیدم که حرفاش تموم شده. فکر کنم انتظار داشت در مقابل منم چیزی بگم ولی فقط بهش نگاه کردم. اونم بیخیال شد و روی صندلی پارک نشست. ما کی پارک اومدیم؟ دوستم بهم گفت که مثل اینکه خودم راننده بودم. عجیبه، حتی نفهمیدم که سوال رو بلند گفتم.

«من اگه بمیرم، تو چیکار می‌کنی؟» سکوت رو با این سوال شکستم. هیچ‌وقت از کسی اینو نمی‌پرسیدم و اون شب اولین بار بود. اول به نظرم اومد که دوستم شوکه شده ولی فهمیدم که به سوالم فکر می‌کرد. آخه مگه چیکار می‌کنه که اینقدر فکرش مشغوله. یه لحظه شک کردم که شاید اونم به مرگ زیاد فکر می‌کنه که براش عادی بود. یه خورده که گذشت، جوابش منو به تعجب انداخت. «احساس تنهایی می‌کنم.»

باورم نمیشد. اون به این فکر نمی‌کرد که چیکار می‌کنه. بیاد به خاکسپاریم یا اسمم رو زنده نگه داره یا نمی‌دونم هرکاری که برای مرده‌ها میکنن. به خودش فکر کرد. اون صرفا از روی یه سری اصول‌های اخلاقی که برای آدما جا افتاده بهم جواب نداد. از زاویه «من» بهم جواب داد؛ اون خود هویت و اصلش.

الان یه چند ماهی که گذشته، هنوز فرصت دارم برای رفتن ولی همون‌طور که گفتم می‌خواستم برم؛ ولی دلم نمیومد...

بلاتکلیفیتنهاییمهاجرتسردرگمی
۹
۰
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتری
بیشتر از هرچیزی می‌نویسم چون می‌خوام بنویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید