مدتها بود صدای مردم تلخ شده بود. به نظر میآمد تمام صندلیهای اتاق را پر کرده بودند، برای عقل جایی نمانده بود. خیال میکردم شاید سرابی است میبینم اما زبان مردم تیز شده بود. هرچقدر هم گوشهای آهنی داشته باشی، به راحتی آن را خورد میکنند.
از کافهای که پاتوقم بود خارج شدم. به چشمان سرد پیشخدمت کافه نگاه کردم. به درستی که واقعیت شبیه دنیای افکارم شده. مردم اطراف خود را فقط قرمز متکبر یا سیاه کثیف میبینند. نمیفهمم که کجای این جهان نوشته شده سیاه، نشانه کثیفی و قرمز، نشانه متکبر است.
برچسبها همهجا هستند و حرفها مثل قطرههای باران مدام به مغزم فشار میآورد. گاهی با خودم میگویم کاش جایی میرفتم که صدایی جز طبیعت به گوشم نرسد. باز هم کافهای در دل جنگل پیدا کنم با این تفاوت که هیچ شخصی آنجا نباشد؛ تنها یک باریستا حتی نمیخواهم پیشخدمتی را ببینم که گمان کند من از او خوشم آمده یا در فکر جذب کردن او هستم.
چندماهی است صدای مردم برایم عجیب شده. آنها جور دیگری حرف میزنند. محتوای صحبتشان متفاوت شده.
من از ایده حرف میزنم، آنها از دیگران
من از پذیرش حرف میزنم، آنها از اخبار
من از فکر حرف میزنم، آنها از گفتگو
من از مرگ حرف میزنم، آنها از مردگان
من از بیداری حرف میزنم، آنها از خواب
نمیدانم کجای کار ایراد دارد. مردم به سمت دیگری حرکت میکنند و قرار نیست عمل کنند. تاکنون این تلاشها همگی به یک نتیجه رسیده؛ ایشان میگویند، اینها حرفهای یک انسان خودخواه و دیوانه است.
ای کاش یک نفر شما بازیگر نبود و به معنای واقعی گوش میداد تا من هم اینقدر فاحش حرفهایم را نزنم. این همه جلب توجه نیاز نبود و مردم با کمی فکر کردن در زندگی خویش تغییری ایجاد میکردند.
دیگر بس است، رسیده بودم. در خانه را باز کردم و مادرم در آشپزخانه مشغول بود. درهمان حال از من پرسید روزم چطور بود. بدون وقفهای در حرکتم جواب دادم مانند همیشه بود و وارد اتاقم شدم.
یک روز دیگر هم گذشت. شاید روزی بتوانم حرفهایم را به آدمهای بیشتری بزنم، بتوانم باعث تغییر در افکار بسیاری شوم؛ شاید هم هیچ اتفاقی رخ ندهد و در این جهنم، مرگ را در آغوش بکشم.