24 ساعتی هست که میخوام بنویسم ولی یه جورایی از نشستن پشت لپ تاپ و نوشتن میترسم... از مواجه با این صفحه سفید و به کلمه مکتوب و قابل رویت درآوردن افکارم میترسم؛ یه جورایی برام انگار تبدیل به واقعیت عینی میشن و از این افکار میترسم.
نتایج رزیدنتی بعد از روزهای طولانی انتظار اومد. قلب مشهد نشد ولی نورولوژی مشهد قبول شدم و از این به بعد باید مسیر زندگیم رو به عنوان متخصص مغز و اعصاب ادامه بدم... چیزی که براش تصمیم قطعی نداشتم و اولین خواسته ام نبود ولی نهایتا انتخاب دومم بود.... تغییر رشته و موندن در شهر خودم و گرفتن یه چیزایی و دادن یه چیزای دیگه.
نمیدونم از کجا باید شروع کنم به روایت احساساتی که تجربه میکنم. خیلی برام سخته به رشته تحریر درآوردنشون و این قدر منقلب و شلوغ و به هم ریخته میشم که واقعا شروع و اتمامشون و سیرشون به نظرم غیرممکن میاد.
احساساتم شاید در میلیون ها کلمه هم نشه دقیق توصیفشون کنم... شاید همین گیجی و سردرگمی در بروز احساسات و ناآشنا بودن با نوع حسی که تجربه میکنم هست که منجر به این میشه نهایتا خیلی از این احساسات رو به صورت درد مبهم و خستگی مزمن ، خشم و عصبانیت و عدم امید برای ادامه زندگیم بدونم.
چند روز منتهی به اعلام نتایج پر از استرس بود و خب منطقا با دیدن صفحه اعلام نتایج نهایتا شد آنچه شد. جاخوردن، یاس، اضطراب، خوشحالی ، همه چی با هم... اینکه رویای قلب برای همیشه vanish شد و تمام مغز و روانم تلاشش رو کرد که دیگه بپذیره .... برگرده به همون گزاره هر اتفاق و گزینه ای ناکامی های خودش رو به همراه خواهد داشت.
نهایتا همه این غلیان احساسات و ابهامات به فرم آشنا جاری شدن اشک و هق هق در حال توضیح دادن نتیجه به خانواده و رفیق صمیمی ام بروز پیدا کرد. بار سنگینی که هرچی میگذره ممکنه گاهی به واسطه حواس پرتی ازش غافل بشم ولی نهایتا همیشه هست. انگار که با تمام وجودش رو شونه هام حس میشه، و سنگینی اش در حد و اندازه اهرام مصره توی قلبم... یه گورستان از احساسات و هیجان های سرکوب شده و مرده، حسرت ها و خشم ها و ناامیدی ها و سرخوردگی ها و تحقیرها و باخت ها جمع شدن توی قفسه سینه ام. سعی میکنم با گریه و کلمه تخلیه شون کنم ولی یه دستگاه بی نهایت داره تولیدشون میکنه... این عدم کنترل بر اینکه محیط و بیرون چه تاثیراتی میذاره، باعث میشه خوشی هام به لحظه نکشیده تموم شه... و درد همچنان میپیچه... این قدر که خستگی تمام وجودم رو گرفته... همیشه پیاده روی های طولانی کمک میکرد ذهنم تخلیه شه ولی الان تمام تلاشم رو میکنم با حداکثر سرعت ممکن فرار بکنم ازش، انگار که امیدوارم سرعتم باعث شه این مه غلیظ و سیاه که تمام وجودم رو پرکرده ، از تنم جا بمونه... ولی بازم همونه...
بعد از اون مرحله اول اما نوعی تلاش برای پذیرش، و ادامه دادن و پیدا کردن نشونه های خوب بود؛ تبریک های دوستان و خوشحالی عمیق خانواده و اطرافیان و اینکه خبر این قبولی باعث شد بعد از مدت ها یه سری از اعضا خانواده ام که مدت ها بود با هم قهر بودن ، آشتی کنن... شاید مرهم خیلی سبکی به این ماجراها بود.
اما این فکر از سرم نمیره... کافیه لحظه ای پیدا بکنه که توش من با خودمم؛ به سرعت بوقش رو برمیداره و شروع میکنه به زدن حرف هاش؛ نطقش پر از چراهاست... اینکه زندگیم چرا اینجوریه؟ چرا هیچ اتفاق خوشحال کننده و پایداری نمی افته؟ چرا من این قدر غمگین و تنهام با اینکه خیلی ساپورت عاطفی خوبی دارم؟ چرا این خستگی لعنتی تموم نمیشه؟ چرا همه امیدم به زندگی از دست رفته این مدت؟ چرا این قدر این سال های اخیر داره به من سخت و طاقت فرسا میگذره؟
بعدش وجودم پر میشه با این حس که چه فریب و سرابی... من دختر معمولی که خواسته ها و داشته هاش هیچ تناسبی ندارن... و حتی به نظر میاد که خیلی استعدادی هم نداره و ظاهرا حد و اندازه اش همین چیزاست... اون رویاها برای آدمی مثل من ساخته نشدن... دنیای قشنگ من... چه فانتزی های قشنگی، چه امیدهای واهی که قراره خیلی پیش برم، قراره برسم به چیزایی که میخوام، قراره از پس مشکلات بربیام، قراره الگو باشم، قراره قوی باشم، قراره قابل تحسین و احترام بشم... قراره دوسم داشته باشن، قراره محبوب باشم، قرار نیست تحقیرم کنن، قرار نیست ....
و بعد برمیگردم به واقعیت روی زمین... منی که به واسطه حساسیت، افسردگی یا هرچیزی که هست پشت هر حرف و نگاه خیلی از اطرافیانم تلخی، باخت خودم و ترحم میبینم... از اون رویای پزشک موفق و حاذق انگار کیلومترها فاصله دارم چون قلب نمیخونم به جاش دارم نورولوژی میخونم؛ رتبه دستیاری ام دو رقمی نشد، الگو نشد، موفق نبود.
انگار که محکوم شدم به معمولی زندگی کردن. چهره معمولی، زندگی معمولی، روزهای معمولی، همه چیز معمولی... منم مثل هزاران آدمی که روزانه باهاشون برخورد میشه، ملت میشناسنشون، ولی هیچ اهمیتی ندارن، هیچ تاثیر مجزا و مشخصی انگار ندارن، فراموش شده و بی اهمیت و روتین...
روابط عاطفی ام جز با والدین و دوست های صمیمی واقعی ام، عملا وجود خارجی ندارن...تو زندگی کاری هم این جوری شده و الان حس میکنم همه چیز از دست رفته... انگار همه چیز داشت رویایی پیش میرفت و بعد صدای ترکیدن این حباب به گوش همه رسید، و دیدن نه تو یه آدم معمولی و متوسط الحالی از هر نظر...
بارها از خودم میپرسم خب حالا باید چی کار کرد؟ به آینده که فکر میکنم پشتم میلرزه... به اینکه همه چی توش میبینم جز زندگی کردن... جز نشاط و امید به بهبود، جز تلاش برای بهتر شدن... چون من اینا رو بلد نیستم؛ خدایا من همه زندگیم سعی کردم برم مرحله بعد ولی زندگی کردن رو بلد نیستم، لذت برای من یه چیز مبهم و بدویه که توش خیلی بدم؛ معنا برای زندگی؟ خیلی بهش فکر میکنم... به اینکه زندگی من چه معنایی داره؟ این زخمهایی که خوردم معنا داره؟ اینکه از بچگی ام اتفاق های سخت زیادی افتاده... بله من هیچ چیز تراژیکی در زندگیم به اون معنای وخیمش شکل نگرفته و همین باعث شده بتونم خودم رو از آب و گل دربیارم... ولی نهایتا چی؟
بودن من در این جهان در سطح خرد و کلان چه ارزشی اضافه میکنه؟ من چه کاری میکنم که بقیه هزاران بار بهترش رو انجام نمیدن؟ حضورم در زندگی افرادی که دوست دارم واقعا چه اهمیتی داره؟ من نباشم چی لنگ میمونه؟ حتی شده برای چند روز؟ صادقانه هیچی... کاشکی میشد بگم آره مثلا مهمه وجودم... ولی نه... نهایتا مادرو پدرم غمگین میشن اگر نباشم ولی احتمالا بعد از مدتی روشی پیدا میکنن باهاش کنار بیان... بقیه هم که خب خیلی راحت تر هست براشون...
آیا تحمل این رنج و زندگی که دارم برای رسیدن به فلان نقطه که معلوم نیست چی هست ارزشش رو داره؟ حق خودم چی میشه؟ وقتی ساعت های طولانی هق هق میکنم و حس میکنم دارم خفه میشم و غرق میشم... زجری که خودم و فقط خودم همه اش رو به دوش میکشم و انگارم گذرا نیست چی؟ خستگی ای که بهم داره فشار میاره، اینکه دلم میخواد هزاران ساعت بخوابم چی؟ کسی به اینا فکر میکنه؟ جوری که من به عواقب کارهام فکر میکنم؟
تعداد شب هایی که در دو سال اخیر خوابیدم و فکر میکردم کاشکی فردا صبح رو نبینم و بازم دیدم از دستم در رفته... شاید جهان حتی همین قدر هم برای آرزوهای ما تره خرد نمیکنه... لابد عده ای بگن تو نمیدونی، تو میتونی با فلان کار و بهمان چیز موثر باشی، همیشه همین جوری نمیمونه ولی این موقتی، هزاران سال خسته ام کرده... داستان ورای اینه که من فلان رشته و فلان شهر قبول شدم یا نشدم... این ها شاید حداقل دستاویز و نشونه میشد... ولی الان واقعا حس میکنم هیچ حس و نشانه ای توی زندگیم جاری نیست... همه زورم رو دارم میزنم که خوب باشم... بارها شده به خودم گفتم این کاری که میکنی، افکارت احمقانه و پوچ و بی پشتوانه ان... همه زورم رو بزنم که همه حقیقت رو ببینم ولی دیگه توانش برام نمونده... بگم فارغ التحصیلی تو پزشکی عمومی و نمیدونم قبولی توی نورولوژی خیلی دستاورده؟ بگم چی؟ ما آدم ها بار ها و بارها در زندگیمون زمین میخوریم...
ولی تا حالا شده با خودتون به کلیت این بازی کثیف فکر کنین؟ نه فقط در مورد زندگی خودتون ولی به طور کلی در مورد اتفاق های مختلفی که دور و نزدیک اتفاق میفته... چه جای وحشتناکیه واقعا این جا... یادم نمیاد قبلا چه جوری سرپا میموندم... جوری تلخی و ناامیدی سلول های بدنم رو در تسخیر درآورده که دیگه بعید میدونم هیچ جوری از شرش خلاص شم...
کاش میشد احساسات و آدم هایی که دوست داریم رو همیشه کنار خودمون نگه داریم، هر وقت اراده کردیم بتونیم در آغوششون بکشیم، باهاشون درد و دل کنیم...کاش میشد از دل این سیاهی بیرون بیام...
کاش حداقل دلخوشی هام واقعی باشن... کاش آدم هایی که میخوام بیان تو زندگیم واقعی باشن...
کاش بخشی از این دنیای خوب و زیبای فانتزیم واقعی بود... شاید بخشی از ترسم از مسیر زندگیم از دست دادن همین بخش از رهایی بخشی این دنیاست...