ویرگول
ورودثبت نام
ugly stepsister
ugly stepsisterدر حال دست و پا زدن و مواجه با واقعیت شخصی و جهان اطراف تلاش برای گزیده نشدن از یه سوراخ برای بار چندم:)
ugly stepsister
ugly stepsister
خواندن ۵ دقیقه·۵ ماه پیش

طردشدگی یا دراما

با تراپیستم صحبت کردم... همون مشکل همیشگی... یعنی خب من دارم این جا چکیده رو میگم از حیث اینکه خودم ذهنم سریع جمع و جور بشه... ظاهرا این جوریه که من همیشه احساسات رو خیلی 0 و 1 ای میبینم.... یعنی یه جور hypersensitivity دارم نسبت به این جور چیزا... انگار که مثلا نمیتونم بپذیرم که خیلی از افراد خیلی باری به هر جهت و همین جوری موقعیتی در ارتباط باهات قرار میگیرن... و اینکه تو باید این رو بپذیری... که آدم ها اکثرا قراره برن، اصلا یه چیزی مثل عمیق شدن و اینا خیلی اوقات اتفاق میفته حتی در روابطی که به نظر میاد باید خیلی جدی و عمیق باشن... چون تعریف تو از صمیمیت یه چیز به شدت اغراق شده است، یه چیزی که میگی باید طرف 100 اش رو بذاره، یا نمیدونم خودش رو ملزوم کنه به این که باید یه غالب خاصی رو رعایت کنه... اون شاید و ظاهرا اکثریت آدم ها همین جورین... که یعنی باری به هرجهت و متناسب با تایمشون دوست دارن یه تایم کوتاهی با هم باشن و بعدش یه فاصله زیادی... و خب این در واقع مشکل از ادراک من از این چیزاست...بهش گفتم دوست هام که رفتن و هیچ وقت هرچی بهشون پیام دادم، جواب ندادن، این جوری بودم که یه حالت زخمی برای من مونده... و گفت خود همین ادبیات، که به جای اینکه مثل خیلی از آدم های دیگه بگی خب گور پدرشون که رفتن و به زندگیت ادامه بدی، این رو به شکل یه "زخم" و یه جورایی این قدر دراماتیزه میبینی همین باعث شده که اصلا یه جور دیگه ای حتی رفتار کنی که اونا حتی میفهمن در وهله بعدی و حتی بیشتر فاصله میگیرن... چون ناخودآگاه توی رفتارت وقتی این قدر آزار دیدی بروزش میدی...

به هر حال به نظر میاد این نگرش هست که داره کارها رو خراب میکنه.... این که اکثر موارد آدم ها اصلا این جوری نمیتونن روابط رو تحمل کنن... اون ها میخوان هر وقت خواستن بتونن توی زندگی تو باشن و بیان و برن... تو هم باید اینو یاد بگیری که درستش همینه... روابط "عمیق" و " ابدی" اون جوری که فکر میکنی وجود ندارن... حالا البته دیگه یکم کلمات اغراق شده ان ولی شاید همین جوری یه تایم هایی حس اش میکنی...

باید بپذیری...

حالا مسئله اینجاست برای من که خب مثل آدمی که به بو حساسه، چه جوری باید این آزار دیدن و این دیدگاه رو تغییر داد؟ یعنی یه بخش احساسی عمیقه که تو باهاش خو گرفتی، تو احساس طرد شدن میکنی، مثل یه زن و شوهر که مثلا شوهره به زنش میگه آقا من میخوام واسه خودم زندگیم رو داشته باشم، بعد از اون ور زنش گلایه میکنه که تو حتی ممکنه خبر نگیری از من که زنده ام یا مرده.... الان بحث این جاست که توی این جور شرایط باید چی کار کرد.... من چی کار میتونم بکنم؟

اصلا چه قدر امکان تغییر وجود داره؟ مثل کسی که پایانه های دردش فعال تره آیا میشه این ها رو تغییر موثر داد؟

کجا و به چه شکل باید به این احساسات بها داد؟ رفتار درست چیه؟

کسی مثل من میتونه به همین راحتی بگه گور باباش؟

من از طرفی نمیتونم اون قدر آروم بگیرم، خب به این روابط نیاز دارم، و این تعارض ایجاد میشه... که باید انگار خودم رو تغییر بدم که بتونم حداقل آزار نبینم، باید ذهنیت ام رو تغییر بدم که اکثر موارد این جوریه...

ولی همش یه جورایی هم حس میکنم خب چی کار کنم؟ یعنی واقعا حد و مرزش تا کجاست؟

یه چیزی که بهش فکر میکنم اینه که به طور کلی من آیا دارم زیادی آدم ها رو دوست میدارم؟ یعنی دارم الکی درگیر ارتباط باهاشون میشم؟

همیشه یکی از شک هام اینه که هیچ وقت اون قدری که دوسشون دارم دوسم ندارن... البته که از دیدگاه های مختلف میشه این رو نگاه کرد؛ یه دید اینکه آیا اصلا مسئله این جاست که اونا چه قدر منو دوست دارن یا ندارن یا اینکه مشکل از الکی دلبسته شدن من به همه است؟ یعنی اونا من رو کم دوست ندارن من زیادی الکی همه روابط رو دارم بهشون بها و ارزش میدم و وابستگی الکی دارم؟

منظر دیگه این هست که آیا باید این حساب کتاب وجود داشته باشه؟ اصلا بماند که اگر بتونیم اندازه گیری داشته باشیم چون مقیاس و کیل دوست داشتن وجود نداره عملا به طور یکسان برای همه مون... ولی حالا اگر فکر کنیم این جوری باشه اگر قرار بر حساب کتاب باشه درسته؟ اصلا اگر بخوایم این قدر درگیر برگشتش باشیم میتونیم ادعا کنیم کسی رو واقعا " دوست داریم؟" یا صرفا مدام دنبال تایید گرفتن برای خودمونیم؟

یکی از ترس هام اینه که واقعا نمیدونم چه قدر دارم همه مسیر ها رو درست میرم؟ اصلا چه جوری باید چی کار کنم؟ کجا سراب ها و سوگیری های مغز منه، کجا باید یکم بیشتر فکر کنم که آیا واقعا تراپیست هم همیشه داره درست حرف میزنه...

یه ترس مسخره دیگه این هست که نکنه این وسط با کشف های درست راهکارهای اشتباه، بیشتر از خودی که دوست دارم باشم دور و دور تر شم؟

یعنی نمیدونم... گاهی میگم خب آره دیگه تو یا باید این روند رو ادامه بدی یا مثلا تغییر توی شخصیت خودت و برداشت هات بکنی و یه چیزایی رو بپذیری... ولی از یه طرف میگم یه چیزایی مثل اینکه ابراز احساسات ام غلیظه داره دردسر ساز میشه واسم ولی نمیخوام همه اش رو از دست بدم... اون حالت هام رو گاهی خیلی هم دوست دارم... فکر نمیکنم دلم میخواد مثل یه عده زیادی بی تفاوت شم... یحتمل همه اینایی که مینویسم کلی سوگیری داره مچم گرفته میشه بعدا ولی حالا ...

من دوست دارم خوشحال کردن آدم ها رو ، تلاش برای ساختن روابط صمیمانه رو، عشق ورزیدن بهشون، من دلم نمیخواد بی تفاوت باشم و نمیخوام که مدام به حساب 2 2 تا 4 تا یا اتفاق های ناخوشایندی که این وسط میفته و بازگشتی از احساسات که نمیگیری همیشه، بخوام کلا بی عاطفه بشم یا حتی خیلی احساساتم رو حساب شده تر بروز بدم... هنوزم دلم میخواد اگر کسی رو حتی نمیشناسم ولی ناراحته، باهاش حرف بزنم، دلداری بدم، سعیمو بکنم خوشحالش کنم... دوست دارم قربون صدقه برم... دلم میخواد آدم ها رو با کادوهای یواشکی و بی مناسبت، با تعریف های کوچیک خوشحال کنم... دلم میخواد شوخی کنم بخندونمشون... دلم نمیخواد سنگین و سفت باشم.. فقط دلم میخواد کم کم یاد بگیرم که چه طوری کم تر حساس بشم به بعضی از رفتارها و چه جوری مرز گذاری ها رو اصلاح کنم و درست بذارمشون، چه جوری بفهمم چه رابطه ای ارزش موندن داره ، چه رابطه ای نیاز به گذشت... کجا من دارم مدام مورد توهین و بی مهری واقع میشم کجا این جوری فکر میکنم صرفا؟

روابط بین فردیطرد شدنسلامت روانروان شناسیحساسیت
۲
۰
ugly stepsister
ugly stepsister
در حال دست و پا زدن و مواجه با واقعیت شخصی و جهان اطراف تلاش برای گزیده نشدن از یه سوراخ برای بار چندم:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید