ویرگول
ورودثبت نام
yalda azadi
yalda azadi
yalda azadi
yalda azadi
خواندن ۱ دقیقه·۲۰ ساعت پیش

ارزوی نیمه تمام

ثانیه به ثانیه می‌گذرد هم شوق دیدنتان را دارم هم دوست نداشتم اولین و آخرین دیدارم با شما این گونه باشد آقا جان

من دهه هشتادیی بودم که آرزو داشتم شمارا کمی که بزرگتر شدم ببینم اما نه این گونه...

حال این شب های ما توصیف ندارد آقای من

هر ثانیه که می‌گذرد انگار جانمان را می‌گیرند جان هایی قرار بود فدایت شوند اما شما فدایی ما شدی...

شهر همچون کتابیست که آخرین برگ‌هایش را ورق می‌زند

و این دل که حالا نفسش را در سینه حبس کرده است و خودش را آماده می‌کند برای آخرین دیدار

این شب‌ها آسمان شهر گویی گنبدی از سربِ گداخته است که بر شانه‌های بی‌قرار مردم سنگینی می‌کند و این بغض های گیر کرده در گلوی تمام مردم، انگار این شهر را به محاصره در آورده است

خیابان‌ها همچون رگ‌هایی ملتهب و پرخون، در تپش‌اند گویی شهر خودش، موجودی زنده است که در فراق مسافری که قرار است به زودی بدرقه‌اش کند، به لرزه درآمده

گویی زمین در این ساعت‌ها، تختی‌ست سرد که برای پیکری که قرار است بر آن آرام بگیرد، دهان باز کرده و زمان، همچون شنِ خیسی که از میان انگشتان می‌لغزد و بی‌رحمانه و سریع در حالِ گذر است تا به آن وداعِ بزرگ برسد

و فردا گام‌های مردم همچون صدای ضرب‌آهنگِ طبل‌هایی از دوردست در گوش زمین می‌پیچد گام‌هایی که نه برای رسیدن که برای ثبت یک حضور در حافظه‌ی جاویدان این خاک برداشته می‌شوند و رد پا هایی که به یادگار میماند.

لحظه‌ها به کندیِ عبورِ عابری خسته در مسیری طولانی می‌گذرند تا واژه‌ی “وداع” به شکلی عریان بر تاروپود این شب‌های بی‌خواب نقش ببندد.

«وداعی کرد که لرزید، ستونِ آسمان از هیبت

که رفت آن جانِ پاک و، رها از بندِ این رغبت

#اثری_از_قلم_یلدا_ازادی

شهر
۱
۰
yalda azadi
yalda azadi
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید