نفسم به شماره افتاده بود.
صدای تاپتاپ قلبم در تاریکی میپیچید، آنقدر بلند که انگار از بیرون هم شنیده میشد. میدویدم… بیهدف، بیمقصد… فقط میدویدم.
نمیدانستم از چه فرار میکنم.
یا شاید… دارم به چیزی نزدیک میشوم.
تاریکی مطلق بود، اما چشمانم همهچیز را میدیدند.
سایههایی که شکل نداشتند… راهی که به جایی نمیرسید… و احساسی که مثل دست، پشت گردنم را گرفته بود و جلو میبردم.
ناگهان…
صدا.
آرام، کشیده، آشنا…
«…بیا…»
پاهایم کند شد.
دلم میخواست بایستم… برگردم… اما نمیتوانستم. انگار اختیارم دست خودم نبود.
و بعد—بویش آمد.
یاس بنفش.
نرم، شیرین، پیچیده در هوا… همان بویی که سالها پیش، در حیاط خانهی قدیمیمان میپیچید. بویی که همیشه آرامم میکرد…
اما حالا، دلم را میلرزاند.
نفس عمیق کشیدم.
نه… اشتباه نمیکردم.
صدا نزدیکتر شد:
«…دیر کردی…»
قلبم فرو ریخت.
در دل تاریکی، چیزی کمکم شکل گرفت…
اول فقط یک سایه بود… بعد رنگ گرفت… و بعد—واضح شد.
یک بوتهی یاس بنفش.
تنها، در میان آن دشت بیپایان تاریک.
گلهایش روشنتر از تاریکی میدرخشیدند، انگار نور را از جایی دیگر قرض گرفته باشند. شاخههایش آرام تکان میخوردند… بیهیچ بادی.
نگاهش کردم.
حسی درونم پیچید…
نه ترس… نه آرامش…
دلتنگی.
لبهایم بیاختیار لرزید:
«تو… از من چی میخوای؟»
سکوت.
اما سکوتش سنگین بود… پر از حرفهای نگفته.
یک قدم جلو رفتم.
زمین زیر پایم خالی شد.
تاریکی دهان باز کرد—
و من سقوط کردم
و من سقوط کردم.