روی لبه پرتگاه ایستاده بود و به منظره ی نفس گیر روبه رو خیره شده بود، در عین اینکه پر از شگفتی و تحسین بود ترس را هم به طور ملموسی احساس میکرد. این ترس نه به خاطر سقوط بلکه از امکان صعود بود . قرار نبود از این نقطه بالاتر بره ، قرار همین بود تا همین نقطه بالا بیاد ، کمی وقت بگذرونه و دوباره به همون اندازه که بالا اومده به پایین برگرده .
اما انگار چیزی داشت خارج از برنامه رقم میخورد، نیرویی را احساس میکرد، جنبشی زیرپاهایش ، توی رگ هایش و زیر پوستش . جنبشی که یارای مقابله کردن با آن را نداشت. اتفاقی در حال رخ دادن بود فراتر از افکار ، ایده ها و تمام احساساتی که در تمام عمرش تجربه کرده بود.
دور تا دورش با سفیدی برف و سرما احاطه شده بود ، اما لرزشی که در بدنش حس میشد از بابت سرمای هوا نبود ، این حجم از برف چشم هایش را اذیت میکرد ، روشنی کور کننده سفیدی ، تا چشم کار میکرد جز برف چیزی نبود این حجم از خلا رنگ های دیگر باعث حالت تهوع و سرگیجه اش شده بود ، محتاج بود ، محتاج کمی رنگ حتی شده مشکی ، برای لحظاتی هر چند کوتاه .
فکر کرد شاید اگر چشم هایش را برای چند دقیقه روی هم بگذارد همه چیز بهتر خواهد شد ، دفعه بعدی که چشم هایش را باز کند در این بیابان برفی گیر نکرده است ، سرش از دوران باز ایستاده و لرز و دلهره تنش را رها کرده و دوباره خودش را در یکی از انتهایی ترین اتاق های تاریک ترین دالان های ذهنش گم و گور کرده و این حجم غم و دلمردگی قلبش را رها کرده و میتواند عمیق اما سبک نفس بکشد.
اما در عوض زمین زیر پاهایش لرزید ، مدخلی باز شد ، نه میتوانست که با چشم هایش ببینتش و نه با گوش هاش صدای چیزی را از داخل آن بشنود و یا حتی با ذهنش درک و حلاجیش کند فقط میتوانست با روحش آن را لمسش کند. این جریان قوی و عجیب انرژی همراهش بود.
برف های سبک تازه نشسته رو زمین با کمک نفس عصیان گر باد به صورتش تازیانه میزدند چه خوب بود که برف کوهستان حتی میتوانست پوست صورتش را نو بکند.
حالا لرزش تنش قطع شده بود فقط عبور و جریان نور درون خودش احساس میکرد ، نمیدانست از کجا ، حتی حالا هم که بعد از مدت ها به ان روز فکر میکند نمیداند چه طور ، اما یقین داشت که این مدخل قرار نیست برای مدت طولانی باز بماند ، مقدر شده بود عمر این لحظات کوتاه باشد ، مثل آفتاب کوتاه اما دلچسب زمستانی که برای لحظه ای گربه ی لمیده روی شیروانی را گرم میکند . احساس میکرد همراه با باد در حال جا به جا شدن است تا همین اندازه سبک و رها
زمین زیر پایش لرزید ، همه چیز تمام شده بود .
چشمهایش را باز کرد گویی که دستوری از دور به او رسیده باشد ، هنوز در میان برف های دست نخورده بود ، هنوز هم سرمای هوا منجمد کننده بود ، هنوز هم ان همه سفیدی چشمش را میزد و هنوز هم به سیاهی نیاز داشت فقط دیگر نمیترسید . نه از سقوط و نه حتی از صعود
این بار با چشمان باز تشکر کرد ، روح کوهستان تمام آنچیزی که همه عمر قرار بود نیاز داشته باشد را به او پیشکش کرده بود .
شهامت ...

فکر کرد شاید اگر چشم هایش را ببنده