الهام·۱۲ روز پیشآن موجود عجیب ! در ماکروفر با صدای تق محکمی بسته شد و من با لیوان بزرگی که تا نیمه آن را پر از شیر داغ کرده بودم به سمت مبل راحتی کوچکی که جلوی تلویزیون ج…
الهام·۱ ماه پیشامروز از آن روز های بد استامروز از آن روزهایی است که زیادی بدم ، که مثل سگ در جهنم پشت میزم نشسته ام و منتظرم تا اولین نفری را که پیدا کردم بدرم . حقیقتا متاسف و خجا…
الهام·۱ ماه پیشکلاس درس مولانا ...چند روز پیش بود که چای خوش خوش رنگ و بویی که مامان برای عصر دم کرده بود را در یک لیوان بزرگ دسته دار ریختم و یک آبنبات کوچک هم از آنهایی که…
الهامدرجرجیسِ نبی·۱ ماه پیشمیخواهم برگردم ...میخواهم برگردمتمام جرئتم را جمع کنم و برگردم ، به تو ؟ نه اصلا ! اشتباه نکن ، حتی فکرش را هم نمیکنم . اگر یک بار دیگر در حالی که محو نگاه…
الهام·۱ ماه پیشیک اعتراف بی اهمیت...امکانش هست چیزی بگویم ؟ همین جا که خودمانی مینویسم و میخوانیم ؟ آخر دارد خفه ام میکند .همچون زنجیری پیچیده است به گردنم و هر روزی که میگذر…
الهام·۱ ماه پیشاینجا هیچ چیز رو به راه نیستچند روزی هست که نوشتن هایم ته کشیده اند ، نه اینجا مینویسم و نه در دفتر روزانه نویسی ام ، آخر فکر که میکنم موضوع خاصی برای نوشتن به ذهنم نم…
الهام·۱ ماه پیشمنظره رو به روپنجره کوچک دوجداره آشپزخانه توجهم را جلب می کند ، میدانم که رو به خیابان شلوغی باز میشود که به یک بزرگراه در کلان شهر تهران منتهی میشود و…
الهام·۲ ماه پیشبرنامه یک روز شادبرای امروزم یک برنامه ی درست و حسابی ریخته ام .چند روزی هست که به دلایل مختلف وقت درست و درمانی نداشته ام تا با خودم زندگی کنم ، اما امروز…
الهام·۲ ماه پیشاحتمالا خودکار جدید بخرمدیروز حوالی عصر بود که توی سررسید سالانه ام برای خودم خط خطی میکردم و حظ میبردم از رها ، ساده و بی قید و بند نوشتن . کلمه ها و جملات پیش پا…
الهام·۲ ماه پیشباید به برخی مسائل رسیدگی کنم باید گریه کنم ... همین لحظه و همین حالا برای خودم و زندگی ام .و اصلا کاری به مشکلات ، دغدغه ها و کلافگی های دیگران هم ندارم . میتوانم ع…