در سرم
چاهی هست
بیدیواره، بیطناب.
هر روز کمی در آن میلغزم
بیآنکه صدای سقوطی بلند شود.
آدم به افتادنِ بیصدا عادت میکند.
گاهی خیال میکنم
جسدِ خودم را پایین دیدهام؛
آرام خوابیده،
بیهیچ مقاومتی.
و من هنوز بالای چاه ایستادهام
و به او حسادت میکنم.
شبها
چاه دهان باز میکند
و اسمم را آهسته صدا میزند؛
نه تهدید،
نه فریاد
فقط اطمینان.
تنها چیزی که نجاتم میدهد
نه امید است
نه ایمان
فقط ترسی مبهم
از اینکه حتی آن پایین هم ادامه داشته باشد .
ادامه داشته باشد.