ویرگول
ورودثبت نام
نقاش آینه ها:)
نقاش آینه ها:)من همانم دلداده رنگها، دلداده متنها، ذهنی پر از نقش ها ، باخته به هنر و صادق هدایتگر ...!
نقاش آینه ها:)
نقاش آینه ها:)
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

شَکَت!

۰
۰

مجموعه ای از غم ها گرد هم می آیند تو ناخودآگاه کنار میکشی! تو تنها نیستی، تو غمهایت را داری!. با غم هایت شاد باش، دخترک .از غم هایت برایشان بگو 🌼.

من حالا با غم ها دوستم ، با هم میخندیم باهم میرقصیم . من را در آغوشش میگیرد ، نوازشم میکند ... بار آخر هم ، مرا... مرا بوسید، با غم !. من در دنیایم چیزی به نام عشق ندارم ، من در دنیایم تنها غم را دارم . وقتی خواستم با غم هم بستر شوم در گوشم زمزمه کرد:مطمئنی؟ وقتی با من باشی باید قید دیگر حس ها را بزنی ،دخترک ؟ میتوانی؟. تلخ خندیدم و گفتم : مگر راه دیگری جز انتخاب خودت برایم گذاشتی!.

آن شب من برای غم شدم . غم مرا بوسید و زمزمه کرد : تو دیگر برای منی ،دخترک !!.

من غمگین مینویسم . غمگین میکشم . غمگین میخندم . غمگین می رقصم.

در آغوش باد ،زیر ریسه زرد رنگ ، در حیاط روبه روی پنجره قدی!. رو به روی آینه . میخواهم ماه در آسمان مرا ببیند و بفهمد که من از عشق زمینی بیزارم و میخواهم عشقم آسمانی باشد . عشقی ورای عشق انسان به انسان . من برایش تابش میشوم او به من بتابد .

من میخواهم وقتی در حیاط با موسیقی بیکلام رقص را شروع میکنم و موهایم به پرواز درمی آیند ،باد عاشق حرکاتم شود و مرا با یک طوفان از زمین بکند و ببرد . جایی به دنیای زیرین ، جایی به آسمان . جایی جدا از این میانِ مضحک . من همیشه از میانه متنفر بودم و هستم . یا خوب باش یا بد ، میانه نباش . یا دور باش یا نزدیک ، میانه نباش که آشوب میکنی . زمین هم میانه است و من از زندگی کردن متنفرم ، میخواهم یا بروم در قعر یا بروم در فلک .

میخواهم با روح انسان وصال کنم . وصال روح زیباتر است ،در این دنیا تنها جسم به وصال میرسد ! ،خیلی از روح ها به وصال نمی رسند. روحی نیست که مانند روح من تشنه وصال باشد ، روح هوس ران نمیخواهم ، یک روح میخواهم که جز من روح دیگری را نبیند . اما در اینجا یا روحی نیست و یا اگر هم تک و توکی هست ،خبیثند ، روحی کثیف و سرشار از نجاست .

میخواهم ها زیادند . واقعیت تلخ است دختر جان، تو بزای غمی . تو با غم وصال کردی . راست میگویی اصلا خاطرم رفت ؛ روح من با غم وصال کرده و ... وای بر من که ... من به غم خیانت کردم؟! بله؟! . می فهمد؟!. او هم مثل دیگران مرا ترک میکند؟! او هم به من بیخیال میشود؟! نباید به گوشش برسد . اگر او هم برود دیگر در من هیچ نیست دیگر حسی نمی ماند در من . .... نه من غم را دوست میدارم . ما با هم خوشحالیم؛ من و غم !.

من تنها از رویاهایم گفتم ؛ وای وای بر من که مدام فرآموش میکنم که من مدتهاست رویایی ندارم . آخر آدم میشود خودت زیر چوبه دار کسی بزنی و لحظه ای که روبه رویت دست و پا میزند را فرآموش کنی؟! نه ولی من هنوز احساس میکنم رویاهایم زنده اند و من باید بهشان برسم !. بهتر است غم را سفت بچسبم ، در تقدیر من نوشته است : وصال با غم.

انگشتان من می نویسند چون با مغز تلپاتی دارند ، بدون فکر کردن می نویسند و این روند از خیلی وقت پیش در من هست . انگشتان میگویند برا شما ، که شما خستگی شان را حس کنید ، فریاد میزنند : مردمممم ماها را از این غمزده رها کنید ،ما را از دستان این دخترک نجات دهید . )آنها همراهمند، هر موقع من بخواهم آنها اطاعت میکنند.

برایم می کِشند ، اراده کنم میکشَند . مینوسند، اراده کنم میخوانند. دیگر میدانند وقتی روی دستهای من هستند نباید مانند انگشتان عادی فقط پوست بکنند ،و قاشق را حمل کنند و تهدید کنند ... نه آنها خاص هستند ولی ... خسته ، از من .

شَکَت در زبان ما لک ها یعنی خسته ؛ مِ شَکَت نیِم! مِ بریمَه!

بریم مجموعه غم ها را ببینید :

اینم از این ، و تامام!

بدرود دخترا و پسرای من !

شوو تُ نَ خیر:)

غمماه
۲۷
۹
نقاش آینه ها:)
نقاش آینه ها:)
من همانم دلداده رنگها، دلداده متنها، ذهنی پر از نقش ها ، باخته به هنر و صادق هدایتگر ...!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید