
چقدر غمگین است که من میدانم همیشه تنهایم و هیچکس نیست که ...
یک لحظه چشمانم را می بندم و فکر میکنم شاید زندگی و آدمها ارزش و لیاقت مرا ندارند ،شاید حتی نفس کشیدنم هم در این دنیای بی لیاقت ارزشی ندارد .
هیع... اکسی..ژن ... دا...رد ... ب من...خ.! ) تمام شد ،آرام بخواب دخترک ،چقدر این دنیا به تو بدهکارد !. بله" اکسیژن به تو خیانت کرد ، مثل بقیه .
واقعامعنای زندگی چیست ؟ چرا برای هر کس یک معنی دارد؟ چرا بعضی تعریف خوبی میگویند و بعضی فحشش میدهند ؟
اما همه یک چیز را از زندگی خوب میدانند و آن را تصویب میکنند،آن هم : نفس کشیدن است.
اما من تکذیب میکنم ، من نمیتوانم نفس بکشم ،نمیخوام نفس بکشم . میخواهم اکسیژن بهم خیانت کند و بگویم : هیع... اکسی...ژن ... به من ..خ.) و تمام شوم .
من از خود متنفرم . من از زندگی کردن متنفرم . از اینکه شبیه دیگران مثل یک انسان کامل و بالغ زندگی نمیکنم متنفرم . از صدای ضربان قلبم که گواه زنده بودن میدهد متنفرم . وقتی نگاه های پر بار ناراحت مادرم را روی خودم میبینم از خودم متنفر میشوم باز به یک نقطه میرسم . هر بار این نقطه لعنتی روبه رویم می ایستد و من خیره اش میشوم ،پاکش میکنم اما ... اما باز حوالی ساعت ۱۲ شب به سراغم می آید و روی پیشانی ام می نشیند، مثل نشانه ای که یک تک تیر انداز روی پیشانی ام گذاشته ،اما فردی که ماشه را میکشد در آخر خودمم.
آن نقطه : مرگ است .
آن نقطه دقیقا همان ،نقطهء آخر جمله است . همان که نشان از تمام شدن دارد .
میدانم، میدانم
برای همه جز هیچ چیزی نیستم .
بهتر نیست...
بهتر نیست این نقطه را پایان زندگی ام بگذارم و تمامش کنم قصه ام را ، قصهء بی معنی و مضحکم را .
بهتر نیست کمی از مصرف آب کمتر کنم و جامعه کمی بیشتر پایدار بماند ؟
بهتر نیست اکسیژن را برای یک فرد نیازمند ،یک بیمار آسمی بگذارم ؟!
من چه میکنم ؟!
چرا خودپسندی میکنم ؟!
زندگی لیاقت مرا ندارد، یا من لیاقت نفس کشیدن ندارم ؟ چقدر آدم میتواند مضحک باشد آخر !!!.
نه ، من حتی اگر پرنده هم بودم ،جایم قفس بود . حتی اگر گل بودم ،همان لحظه که غنچه میدادم ،توسط یک کودک بی عقل کنده میشدم و بعد هم حرصش را رویم خالی میکرد و پرپر میشدم .
حتی اگر عاشق میشدم ،معشوقم رهایم میکرد .
چرا انقدر انتظار درک شدن دارم ! . انتظار دارم یک نفر بفهمد چه میگویم ! . بفهمد من اگر مثل صادق هدایت غمگین مینویسم ، به خاطر رفتن معشوق و مردن معشوق نبوده.
من به خاطر خودم... من از خودم خسته ام ... از اینکه انقدر دلم چیزهای ناممکن میخواهد ، از اینکه ممکن ها را نمیخواهم و سراغ ناممکن ها میروم و این ممکن نیست . در این جهان ، در این کشور ، در این جامعه ؛ ممکن نیست .
سختیرین جایش هم این است که نمیخواهم باور کنم که ممکن نیست .
اولین بار ، اولین کسی که بهت انگیزه و امید میدهد "خودت "است. یعنی اگر خودت به خودت بگویی " تو میتوانی ، تو میدرخشی...." میتوانی خیلی راحت با حرفها و انگیزه های دیگران انگیزه و امیدت را زیاد کنی .
اما من نمیتوانم به خودم انگیزه دهم . من شمعی هستم که خاموش شده . من به هیچ چیز مطمئن نیستم جزء یک چیز ... آن هم : هیچ بودن و هیچ شدن !.
میدانم که می پرسی ،چطور به این درجه از ناامیدی و خودزنی رسیدم ؟!
_ من را از رویاهایم بیرون کشیدند ، از تمام آن چیزی که میخواستم .
و میدانم بزای کسی مهم نیست . آنها حکم دادند و من زیر چوبه دار رویاهایم زدم . خودم جنازه هایشان را کفن کردم و خاکشان سپردم .
این کافی نیست ؟!
تمام آن چیزی که من میخواستم را خیلی ها نمی خواستند و رای با اکثریت شد .
من باختم.
من مردم .
ولی میگویند نفس بکش ، میگویند تو باید نفس بکشی .
مرگ روح مهم نیست . تا وقتی جسم زنده هست تو باید به بایدها و نباید ها بگویی " چشم" .
آن وقت که مردی ،سهمت از تمام آن چیزی که بودی میشود یک سینی خرما و یک سینی حلوا .
تمام غم ها را به عشق و عاشقی بدل میکنند . اوایل برای سرگرمی خودشان جلو می آیند با نقابِ آدم خوش قلب و همدرد نزدیک میشوند ،وقتی همه چی را برایشان میگویی ، نقاب خیرخواهان را بر چهرهء خبیثشان میزنند و میگویند: عزیزم ، هنوز زود است که خودت را قاطی این ماجراها کنی !) میگویی : کدام ماجرا ؟!) پوزخند میزنند و میگویند: من میدانم ، تو دلت از کسی گرفته ،تو با کسی در رابطه هستی یا بوده ای ، ولی کار درستی نمی...) حق نیست توی دهانشان بکوبم و بگویم : خفه شید ،دهان لجنتان را ببندید ) ؟! ، آنوقت نقابشان را برمیدارند و چهره واقعیشان نمایان میشود . چهره واقعیشان همان : نمک روی زخم است ، همان درد است ، همان عذاب است روی عذاب های خودت .
من در این زندگی تنها یک بار عاشق شدم ، آن هم رویاهایم بود . که دیگر مردند ، خودم کشتمشان ،خودم کفنشان کردم و در قبر تاریک گذاشتم .
حالا کسی هست که بخواهد آرامم کند ؟!
کسی هست نمک رو زخمم نپاشد ؟!
من دلم تنگ است! . دلم تنگ رویاهایم است .
تا به حال رویایی داشته اید، اصلا؟!
میدانید رویا چیست ؟!
روحم همان رویاهایم بودند ،که گفتند باید بمیرند .) گفتم : روحم ...) گفتند : جسمت میتواند جایش را پر کند! )
حالا من یک کالبد خالی ام ، بی روح !، پوچ . مثل خانه بی مادر ، مثل تلوزیون خاموش ، مثل لیوان خالی از آب ، مثل یک قلب اما بدون تپش!.
و نقطه.
پ ن: بی وفایی از من بود ، عذر میخوام . غیبت کبیره داشتم !.
پ پ ن: بیخ گوشتون واستادم ، تا ابد و یک روز مینویسم .
مخلص همه ...Zh