
زمستان بود گویا ... اما آفتاب خیلی پر فروز می تابید.
_ژینااااا... چَ مَکین اِ اَع سَرَ ... ژینااااا( آن بالا چه میکنی؟)
صدای که بود ؟! ... باز از من چه میخواهند ؟!
باز انگشتانم یخ کرده است ... پاهایم گِز گِز میکنند ...فکم میلرزد. صدای دندان هایم در میان هیاهوی باد هنوز به گوش می رسد.
من خودم قبول کردم فدای قلبم شوم ، چرا اینها مرا رها نمیکنند؟!
آن روز ها خاطره اند ... من خاطره چه میخواهم !. من میخواهم این خاطره ها باز برایم تکرار شوند ، اما ... مرا نخواست ..
اما حالا تنها دنبال یک پستو برای خواب میگردم . برای دیدن رویایی جز ... آن بی رحم .
میخواهم بروم به آن بالا
بروم به بالای کوه .
بروم نفس بکشم از هوای ابرها ، بروم شاید آن بالا خبری از این آفتابِ مزاحم نباشد و آسمان حالم را از نزدیک ببیند و او هم مثل من گرفته حال شود!.
بعد از مدتها می آیی دلت را به دریا بزنی و عاشق شوی اما عشقت میرود پی عشقش.
و این قانون زندگی و عاشقی است .
تمام شد ؛
تو دگر یقین پیدا کردی ، از زندگی و آدمها برایت چیزی در نمی آید. سهم تو از این زندگی تنها نفس کشیدن است .
قله نزدیک است .
عشق آنقدر برایم ارزش ندارد که بخواهم با مرگ مغزم را درگیر کنم . عشق نه آدم ها ارزشش را ندارد.
نفس منقطع و سخت بیرون می آید ، اما مهم اینست که هنوز نفس میکشم .
تابوت عشق را همین امروز آن بالا خاک میکنم .
عشق در زندگی من طعمش فرق دارد
تلخ نمیشود گفت ؛ خیلی از تلخ ها شیرین اند ،شراب ، قهوه ، سکوت...
درد عشقش مهم نیست ... غم شکست خوردن ، رکب خوردن از زندگی و بشر ،برای منی که هر دفعه ضرباتشان را دفع میکردم سخت است که از قلبم ضربه بخورم.
دیگر بالا هستم ... جایی که باید باشم ایستادم . منکر ضعیف بودن دختران باشید ، منکر قوی بودن من نباشید.
فریاد میزند ... در ورای ابرها ، خورشید گوشه ای خزیده .
همین خورشید روزی که او عاشق شده بود ،پشت ابرها کز کرده بود ؛
انگار میدانست،
میدانست که این عشق سرطان دارد.
و این پایان زندگی نیست .
این آخرین ضربه نبود .
خورشید خودت را نشان بده ... چه چیزی را از این دختر پنهان میکنی؟!
باران بر سرش میریزد .
فریاد میزند و این یعنی میخواد تمامش کند ،
میخواهد طوفان درد را سرکوب کند و بادبان ها را بکشد تا به ساحل برسد و کشتی را آتش بزند .
این دخترک ضربه خورده ،
تصمیم میگیرد دلش را به همان ماه و باد و عزرائیل بدهد .
.،.،.،.،.
قهوهء تلخ، زندگی بی شیرین
به سلامتی سیاهی قهوهء ترک
که بخارش تلخ و سرشار از مستیست
میسوزاند طعم تلخِ بی رحم لبهای سرخ شده از بخار قهوه را
دل هم تلخ و نگاه تلخ ، لبخند تلخ ، زندگی تلخ ، شراب تلخ
بگذارد قهوه هم تلخ باشد ..
شیرین کجای من است ؟/هر کجا لب بزنی تلخ است
بیدار بمانم از شفق تا سحر/ به یاد آن زندگی پر شکر
آز همان روز بود که دیگر هیچ چیز شیرین را دوست ندارم ، همان موقع که یارم شیرین بی نگاه به من آسان رفت و برنگشت ، همان موقع با خودم عهد بستم شیرین از زبانم، کامم و نگاهم حذف کنم.
زهر و قهوه و شراب شیراز شد وعدهء صبح و ظهر وشب های بی شیرین من.
...
پ ن: متن کاملا دلی و ذهنی .
Zh...