ویرگول
ورودثبت نام
دلنوشته های مادرم
دلنوشته های مادرم
دلنوشته های مادرم
دلنوشته های مادرم
خواندن ۳ دقیقه·۵ سال پیش

شصت رنج قسمت دوم

پدر و مادرم دختر عمو پسر عمو بودند.آن ها ناف بریده هم بودند یعنی وقتی به دنیا آمده بودند پدر و مادر پدرم قول مادرم را گرفته بودند.در روستای ما رسم بود که اگر دختری ناف بریده پسری باشد نباید با کس دیگری ازدواج کند!!

بی بی عادت داشت که مصرف نان یک ماه خودش را می پخت.روزهایی که مراسم نان پختن داشتیم برای من خیلی جالب بود از صبح درگیر بودیم:درست کردن خمیر آماده کردن تنور بردن و شستن ظرف ها؛انگار اسباب تفریح و سرگرمی را برای من و برادرانم درست کرده باشند!!مادرم اما نان پختن را دوست نداشت چون نمی توانست به خوبی بی بی نان بپزد و مجبور بود غرولندهای بی بی را هنگام پختن نان تحمل کند.آن روز هم بی بی مثل همیشه زیر لفظی غر میزد که چرا تو مثل بقیه عروس ها نمیتوانی در کارهای خانه به من کمک کنی؛چرا همه کارها باید روی دوش من باشد؟مگر نان پختن کار سختیست که تو از پسش بر نمی آیی؟..

مادرم زن آرام و صادق و بی ریایی بود از شنیدن حرفهای بیبی خجالت زده و ناراحت میشد و آرام آرام اشک از چشمانش سرازیر میشد ولی نمیتوانست از خودش دفاع کند یا حرفی بزند تنها سعی میکرد که تمام تلاشش را بکند تا مثل بیبی یک چونه خمیر درست کند اما هرچه تلاش میکرد نمیتوانست؛بی بی عصبانی تر شد و غرغرهایش بیشتر شد مادرم که دیگر نمیدانست چیکار کند با حالتی درمانده دستهایش را رو به آسمان کرد و گفت خدایا من کاری از دستم بر نمی آید خودت طلاق مرا بگیر..

بی بی ناگهان خشکش زد و به مادرم خیره شد که چطور توانسته آن حرف را بزند.فکر میکنم بی بی هم مثل من ته دلش از این حرف فرو ریخت.تنها دارایی بی بی فقط پسرانش بودند؛همه چیزش بودند؛تنها سهمش از دنیا تنها امید و عشق و آرزویش...

من آن روز معنی حرف مادرم را متوجه نشدم و رفتم با عروسکم باز ی کردم.مادر همچنان گریه میکرد اما بی بی آرام شده بود و تا غروب حرفی نزد.شاید کل روز به حرف مادرم فکر میکرد شاید پشیمان شده بود که چرا اینقدر سختگیری کرده که مادرم طاقتش طاق شود و آن حرف را بزند...

تا غروب بساط نان پختن جمع شد؛نان ها روی هم انباشته شد؛ظرف ها شسته شد و وسایل نان پزی درون انباری گذاشته شد.من مثل غروب هر روز منتظر پدرم بودم که با شال پر از انارش بیاید ودر آغوشش بکشم.پدر آمد اما مثل همیشه نبود رنگش پریده بود از در آمد شال انار را در حیاط رها کرد؛از دل درد به خود میپیچید طوری که نمیتوانست راه برود روی زمین افتاد و مادرم و بی بی سراسیمه آمدند زیر دستش را گرفتند و داخل خانه بردند.

بی بی داروهای خانگی برایش درست کرد اما فایده ای نداشت دردش را آرام نمیکرد...روزها گذشت و پدرم بهتر نشد مثل شمع جلو چشمان ما آب میشد و کاری از دست ما بر نمی آمد؛اشکهای مادرم و بی بی خاطرات تلخ من شدند از تمام آن روزهای سخت...دکترها می آمدند و میرفتند اما هیچ بهبودی حاصل نشد.من فقط هفت سالم بود درکی از مریضی نداشتم و همیشه منتظر بودم که پدرم از رخت خواب بیدار شود و دوباره زندگی مان مثل قبل شود ولی هیچوقت آنطور که میخواستم نشد پدرم بعد از تحمل ماها بیماری جان سپرد...و من آنروز فهمیدم که آهی که یک زن درمانده میکشد چقدر میتواند خانمانسوز باشد..باور نمیکردم که نفرین مادرم که از روی قصد نبود فقط ا ز دلش آن لحظه برآمده بود؛پدرم را از پای در آورده باشد؛باور نمیکردم که آه جانسوز مادرم زندگی ما را سوزانده باشد...

داستان
۱۸
۰
دلنوشته های مادرم
دلنوشته های مادرم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید