من سرخم را گم کردهام.
سرخِ خونینِ دلبند من که از غلظت خشم و عقده به سیاهی لخته میشد. سرخِ تاریک و شبگونِ من، که ضعفِ دستهایم را آلوده به حضورش میکرد. آلوده به نگاهِ آرام و سرخوردهاش. آلوده به خشونت آشکارا و ترسِ پنهانش.
سرخِ یتیم من! غول کوچک و تنهای من! پسربچهی بوسیدنیِ من!
چقدر دلم برای تو و عشق گناهآمیزت تنگ میشود.
برای زیست جنایتکارانه و دوستداشتنیات،
زیستی که هنوز دروغین بودنش را باور نکردهام.
هنوز در احمقانهترین لایههای وجودم برای بیوفاییِ وقیحانهات توجیهاتی دارم
و در مادرانهترین لایهها برایت حکم بخششی صادر میکنم
و در کودکانهترینها خودم را میان سرابِ آغوشِ دیر و دورت پنهان میکنم.
تا آنِ عاقل و بزرگسالم با ترکهی شماتتش نیاید،
و دستِ امیدوارم را از دست فریبکارت بیرون نکشد.
تا بگذارم خرگوشِ فرّار و ترسان
میان چنگال روباهِ مکار آرام بگیرد
و غرق در عطرِ خونآلود تن روباه،
با باقی ماندهی معصومیت،
و اندک صداقتش
به اندازهی تمام بیداریهای کابوسوارِ گذشته،
زیر نوازشِ پنجههای تیز یارش،
آرام، همچون جنینی در رحم، بخوابد.
حالا، ایزابل!
به منشا خلقتت خوش آمدی.
به لبهی تیغ آفرینشِ دردمندت
و تو، روباهِ من!
حالا، محکمتر از هر مجرمی که به دامش آوردی،
این منِ خطاکار را در آغوش بگیر.
باور کن که هردومان خستهایم
خستهترمان نکن
جانبازِ جانکاهِ من!
تو از رگبار صحرای سوزانِ هستی برگشتهای
و من از زخم شمشیرِ نبردِ روزگار
خدا را شکر که زندهای
خدا را شکر که زندهام
اما ای محبوبم!
وقتش رسیده که هر دو تسلیم شویم.
پس برایم بگو،
بگو کجایی سرخِ سیاهِ من؟

پینوشت: این متن با الهام از پست آشنا جانم و در جوابِ سوالِ "تو چه رنگی را گم کردهای؟" نوشته شده. در واقع بخش کوچیکیه از یک کلاژِ رنگی.