بلند شد و به تقویم اش نگاه کرد. از وقتی شروع کرده بود تیک تاک ساعت پایانش رو میشنید اما هیچ وقت به این حد به آن روز نزدیک نشده بود. اینکه از رفتن می ترسید یا از آینده ی آنجا را نمی دانم ولی انگار تقویم دنبالش میدوید و میخواست او را قورت دهد. هزاران بار به خداحافظی با شکوه اش فکر می کرد و میدانست کسانی هستند که کمک اش میکنند.
میخواست تاریخ را بسازد اما چطور؟ وقتی که آیندگان آنجا هم سریع به پایان میرسند؟ مسخره است. اینکه تمام تلاش هایت را نادیده بگیرند. اسطوره ای دست نیافتنی بود البته اگر آن روز اتفاق نیافتاده بود.
حس بدی داشت. انگار میگفت تاریخ بزرگترین دوست زمان است و زمان بدترین دشمن آدم. چه کس میتواند از زمان فرار کند؟ او مثل شیری بر کاخ نشسته بود و کفتاران منتظر پایان سلطنت اش.
فردا میدان نبرد منتظرش بود. انگار تاج و تختش و سربازانش هم در راه میدان بودند ولی نه برای کمک به او. بله آنان دشمنان او بودند. او نمی دانست اما حسش دائم سعی میکرد به او بفهماند که جنگ با خودی است و خودی ها ممکن است ضرباتی بزند که از صد دشمن بدتر. شب داشت از راه میرسید ساکت و بی صدا. در خانه اش را باز کرد و روی تخت نشست.
پنجره را باز کرد. منظره ی غروب دلگیری از پنجره نمایان بود. چه جالب بود: پنجره هایی با منظره ی غروب.
به بالکن رفت. چه جالب: بالکنی با منظره ی غروب.
به تقویم اش نگاه کرد ؛ روزش رسیده بود.غروب هم بی دلیل نبود و پیامی داشت.
فردا که رسید آماده شد و به میدان رفت. رقیب اش را که دید شوکه نشد. همان اول زخم کاری به قلبش خورد. اندک یارانش جبران کردند. او به سختی سر پا بود. نه اثری از هوادارانش بود و نه کسانی که پاچه خوارش بودند به کارش آمدند. به سختی ایستاد و جنگید. میدان نبرد که خودش ساخته بود و سربازانی که خودش بزرگ کرده بود اورا زمین زده بودند. آخرین لحظه بود. زخمی به او وارد شد که هرگز جبران نشد. اسطوره گی او از بین رفت. نوار پیروزی اش پاره شد.
روز ها گذشت. به تقویم اش نگاهی انداخت و فهمید که وقتش سر رسیده. چه دردی دارد تمام چیز هایی که داری را بدی تا بری.
میگفت : هرچی که داشتم رو دادم به همه چون فقط میخوام سبک شم برم.
در مکانی با شکوه همه ی قدرتش را به او تقدیم کرد و همه او را با تشویق بدرقه کردند ؛ اما چندی بعد دگر اسطوره شان را حتی نمیشناختند.
این ها سرگذشت آرش بود. در آخرین رقص اش برای مدرسه ی ۲۲ بهمن.
............................. خلاص...........................

...........................خلاص...................