پیشنویسِ ویرگول میفرماید:هر چیزی دلت میخواهد بنویس...
اما اگه دیگه میلی به نوشتن نباشه و صرفاً انجام وظیفه و شونه خالی کردن از بارِ شرم باشه چی؟
خیلی خیلی تنبل شدم!البته فکر میکنم تنبل شدم، حتی اگه خیلی کارهای دیگه کرده باشم حس میکنم کاری نکردم.
همه این ها هم برمیگرده به اینکه کلا این ماه جز به اجبار لای هیچ کتابی رو باز نکردم.بخش اعظمش برمیگرده به این!حالا میتونیم کتابایی که داشتیم و نخوندیم و ۳تا کتابی اشاره کنیم که خریدم و بعدش بهش یه نگاه هم ننداختم و فقط از این ور بردم به اون ور که مثلا بخونم.
به روزانه نویسی های خودم هم به زور و آخر شب متعهد بودم؛ اونم چون وقت خواب بود و فقط چراغ اتاق من روشن بود، بابام هی میگفت چراغ رو خاموش کن بخوابیم!چشم پدر جان!
دوم آبان هم یه کیک شکلاتی پختیم و بقیش هم من و مامانم خوردیم و چون داداشم گفت ما خوبمون نیست مخصوصاً برای آریا. منم جا نگذاشتم و بعدش که مامانِ نینی هوس کرده بود دیگه کیک ها تو شکم عمه اش بود!بعدشم خیلی غصه خوردم و چند باری هم کیک رژیمی گرفتیم ولی فکر نکنم جبران شده باشه!

این ماه حین رانندگی و موقع هایی که آلودگی صوتی کمتر بود و هوا هم خنک تر بود و میشد شیشه رو پایین نکنی، تقریباً هر روز فایل های مذاکرهی آقای شعبانعلی رو گوش میدادم؛اما دیگه وقتی به قسمت های مصاحبه با کارآفرینها رسید، دیگه نمیفهمیدم چه ربطی به مذاکره داره و کلا فعلا از کارآفرینی خوشم نمیاد و درکش نمیکنم.
اگر به خواندن راجبِ چگونگیِ بقایِ حیواناتِ خانگی علاقه ندارید، از خواندن این بخش اکیداً خودداری فرمایید!هشدار!
همونطور که میدونین قدرت اللّه، سری دوم بچه های اولین جفتی بود که گرفتیم و بعد از کوچِ اختیاری خواهر و برادراش و گرفتن بیماری کَنه به صورت خانوادگی،البته در اون و خواهرش دیده نشده بود، ما همشونو فروختیم و من میخواستم نفس راحت بکشم که پاشد اومد!از یجای خیلی دور برگشته بود اومده بود!عجب خری هستی تو آخه!
یادم افتاد به خاطره ای که بابام میگفت. که یکی از دوستاش کفترش رو مشهد ول کرده بود و برگشته بود.
بخاطر اینکه قدرت اللّه تنها نباشه، بابام براش نازنین رو خرید.نازنین هم سری دوم بچه اش اسم دار شد. نازنین بعد پرریزی بالهاش دراومد و کوچِ اختیاری کرد، دقیقا بعد اینکه ۴تا بچه اش رو به دنیا آورده بود.
سری اول بچه هاش و قدرت اللّه، بعد رفتنش مریض شدن و قدرت اللّه و یکی دیگه از بچه هاش مردن.یکی دیگشم که من گفتم ببریدش من نبینم میمیره!
تا اینجاش تکراری بود!از اینجاش جدیدِ!
حالا دیگه گاو مونده بود و یه دختر قرمز مثل نازنین. ولی خب اونم رفت!گاو تنها شد.
بابام بجای اینکه برای این بدبخت جفت بگیره، رفت یه جفت قرمز دیگه گرفت.بعد دوباره یه ماده خرید برای گاو.
بعد این ها چند هفته بود هیچ واکنشی به هم نداشتن و بابام اعصابش خورد شده بود که چرا غرغر نمیکنن و چرا تخم نمیذارن.دوباره یکیشون رو برد برای چکاب و گفتن آغا بخدا ماده است. بذار یکم خو بگیره!
نری که قرمز بود اسمش شد مرغ و جفتش پا صورتی! چون واقعاً پاهاش صورتی تر از بقیه بود قربونش برم ایشاللّه که زنده باشه هنوز.
بله!دو تاشون رفتن.گاو موند و زال و رودابه.رودابه همون مادهایه که هنوز خو نگرفته بود.زال هم بعدش خریدیم.اول بهش میگفتم ماهی، به یاد مایکل اسکافیلد که تو زندان بهش میگفتن ماهی، ولی بعدش بابام به من میگفت ماهی و پلن b این اسم بود.
فعلا هم که زال و رودابه تخم گذاشتن و گاو هم مقصر رفتن نوادگان نازنین و قدرت اللّه هست.خودش میره تو آسمونا و بلده ولی به اونا یاد نمیده چطور برگردن!
خب بسه! این بخش رو مامانم دوست نداره پس زیاد کشش نمیدیم.
دلیل اینکه این عنوان رو انتخاب کردم این بود که دوماه مهر و آبان و حتی تا چند روز پیش من یه مانتوی خیلی عادی و نه چندان گرم پوشیده بودم و دیروز وقتی با همون مانتو رفتم بیرون دیدم اوخ!هوا پَسه!کاپشنم رو از مامانم گرفتم و بعد رفتم دانشگاه.
الانم یه تیشرتی که جنسش به نسبت تابستونِ ها گرمه رو پوشیدم و کت فوتر روش، ولی حاجی گرمههه!
من تا شب دانشگاه بودم بخاطر شبِ علم که خیلیم مزخرف بود. در حد یک جمله، من بخشِ نجوم رو دوست داشتم و با تلسکوپ ماه رو دیدم ولی تو یه فانوس بادی نتونستم برم و گفتن دیگه پره و وقت نیست.منم گفتم منکه دو تا از موردعلاقه هام رو دیدم. مرا با شما دیگر کاری نیست!
یه غرفه برای مدیریت چی بود؟همونم نبود! فقط یه میز برای صحبت که کسی از بچههای انجمن ازش خبری نداشتن و خیلی بد تو ذوقم خورد!من کلِ دانشگاه رو بخاطرِ یه اثری از مدیریت زیر و رو کردم!





خب اول راجبِ کتابهایی که خریدم میگم که برای ارضایِ روحم بود.
اول از همه، کتابِ تو مادرت نیستی.
من از نیمه های ماهِ آبان پولشو پرداخت کردم و بعد هم قرار بود که جلسه بعد تحویل بدن ولی بخاطر سفرِ استاد کنسل شد و منم چند روز بعد حضوری تحویل گرفتم از مسئولش ولی خب تا دیروز اصلا نخونده بودمش.فقط عنوانها رو نگاه کردم و روش تأمل کردم خیرِسرم!
دیروز خوندمش و بعضی جاها باهاش همزادپنداری کردم اما بعدِ یه فصل خوندن، دلم نیومد بقیش رو بخونم و برام سنگین بود!میخواستم یکم جا بیفته.
بعد یه متن از مهراد قربانی رو ویرگول خوندم که اونم با یه اشاره به کلمهی پرتکرارِ کتاب من رو یادش انداخت.
همینجا تموم نشد و یه نویسنده دیگه، دقیقاً به سبکِ کتاب رده بندی سنی داستان رو مشخص میکرد و اون دیگه واقعا باعث شد یکوچولو اشک تو چشمام جمع شه ولی زیاد نبود همون موقع پاکش کردم.
دومی و سومی هم مغازهی خودکشی و میخواهم بمیرم ولی دوکبوکی بخورم بود.از هر دو هم یه تیکه ای خوندم و خوشم اومده و خریدم.
راجبِ نویسندهی سومی زیاد نمیدونم ولی نویسندهی مغازهی خودکشی، ژان تولی، من کتابهایی که ازش تو فیدیبو دیدم همه دارک و جنایی بود. همین من رو خیلی جذب میکنه!
این دو تا کتاب رو از انتشاراتِ سرزمین من گرفتم و حس میکنم بهش احساس دین دارم و داشتم ترغیب میشدم برای آریا کتابهای هوپا رو بگیرم که همراهانم گفتن نه حالا بذار بزرگ شه. حس میکنم هنوز تو کودکی و نوجوانی موندم از این سبکها هنوز برام جذابیت دارن!😅
بیاین زیاد تو خریدای من ریز نشیم چون خجالت میکشم!فقط در همین حد که هر روز حداقل یکی قهوه بیرونی خوردم جز این هفته چون سختگیری های پدر زیاد شده و از یه دکترِ طب سنتی شنیده که قهوه برای قلب خوب نیست و مزاجِ قهوه گرم و خشکِ و برای یزد که گرم و خشکِ خوب نیست. باید گرم و تر خورده بشه!
منم گفتم پس چایی هم خوب نیست.گفتن که آره حالا هست و ما میخوریم.میخوای از همین امروز نمیخورم.گفتم نه پدر اصلا موضوع این نیست.چیکار به کارِ من دارین آخه؟
از اون روز به بعد من مخفیانه و کنترلشده و دور از چشمِ پدر، قهوه میخورم. چون میگه این زهرِماری ها چیه میخوری؟امامها به طب سنتی معتقد بودن و همیشه بوده!من نمیدونم کی یادِ تو داده قهوه بخوری!
بماند که برام جدولِ مزاجها رو کشید و سعی میکرد توضیح بده که ما باید به تعادل برسیم و من با اینکه اصلا معتقد نبودم تأیید میکردم و چرا واقعاً نمیفهمه من دارم مسخره میکنم و جدی نیستم؟
این از بحث قهوه.این ماه رستورانِ مهتاب،آپشنِ جدیدِ پیتزا رو اضافه کرده که واقعا به قیمتش و به نسبت بقیه چیزا میرزه و اونم خیلی گرفتم.
یه مانتو هم گرفتم که بیشتر شبیه به گونیِ. بقیه که میگن قشنگه و بهم میاد و با کمربند خوشگل میشه!ولی حقیقتش بدجوری رفته تو پاچه ام و از خریدِ اینترنتی سیر و زده شدم.
داداشم میخواست راجبش نظر بده که گفتم لطفا نظر نده(به اندازه کافی خودم از خریدم رضایت دارم!)
یه گرنبند که همیشه تو تلویزیون تبلیغش رو میدیدم هم خریدم.اینجوریه که مروارید داخلِ صدف هست و تو باید درش بیاری و بندازی تو محفظه اش و بندازی گردنت.
یبار پوشیدمش و بعد رفتم دستشویی اومدم دیدم مرواریدش نیست. اون مروارید پیدا شد اما مشکل این بود محفظه اش زیادی درزهای باز داشت و مروارید میوفتاد!
منم خواستم بهم نزدیکترش کنم که آهنش کنده شد.
پیشنهاد سلفون پیچوندن به گردنبند رو نسبت به خراب بودنش قبول نکردم و فعلا خرابه تا شاید چسب بزنیم.
باشگاه هم که میرم ولی اصلا خش نی!
بزور میرم،بزور ورزش میکنم،بزور برمیگردم خونه، بزور میرم حموم و بزور پروتئین میخورم.
اصلا هیچ کدوم از فرایندهاش خوشایند نیست.چطور یکی پیدا میشه که از ورزش خوشش میاد و اینها رو هم تحمل میکنه؟آقا بیا برای من توضیح بده کجاش تو رو سرحال میاره؟وقتی میفهمی قراره تمام بدنت درد بگیره یا وقتی تمام بدنت کامل درد گرفت؟
من تو کتم نمیره!برای من جنبهی طولانی مدتش خوبه.کوتاه مدتش حال نمیده.
یه چند روز پیش بعد مدتها یه تراپیِ نزدیک پیدا کردم و با اینکه نظراتِ زیادی نداشت در جلسه اول خوب بود، ایشاللّه که ادامه بدم.
بالاخره وفایِ همکارهای نداشته و داشته ام نسبت به وفایِ دوستهای خیالیم چربید و الان دومین باره از امسال که باهاشون بیرون میرم.با وجود خالهام، تنهایی تو جمعِ بزرگ و زنونهاشون، زیاد بهم فشار نمیاره!
رویدادهای حضوری
این ماه، از این جور کارها زیاد انجام دادم و از ۲۰تا شاید ۲تاش در حد قابلقبول بود.
اول از همه، قرار بود تعدادی رو با شرکتِ علم و فناوری آشنا کنن و بهشون نشون بدن.همونطور که انتظار میره بعد از یکساعت معطلی گفتن اصلاً نامهی مجوز برای اتوبوس گرفتن نداریم و معذرت میخوایم و ایشااللّه هفته دیگه.
این هفته دیگه تا هفته پیش ادامه داشت و در نهایت از حالتِ رایگان، به صورت پولی درآوردنش و دقیقاً گذاشتن روزی که من امتحان میانترمِ رفتار سازمانی دارم.
جلسههای BM talk که دانشجوهای مدیریتِ دانشگاه یزد برگزار میکنند رو واقعاً دوست دارم و به اطلاعاتم اضافه میکنه.جلسهی پیش یعنی جلسهی چهارشنبه رو که کلاً نقش مورخهای تاریخی رو داشتم و مکالمهها رو نوشتم و حضورِ دکتر کنجکاو فضا رو علمیتر کرده بود.
هرچند باید همه رو خلاصه کنم و شاید این مکالمه طور بودن مورد پسندِ بقیه نباشه.
کتابخوانیِ تو مادرت نیستی هم، یک جلسه برگزار شد و دو تای دیگش کنسل شد.
کتابخوانیِ سمفونیِ مردگان هم شرکت کردم ولی چون نخونده بودم، شاید اصلاً رفتنش درست نبود و قبل از پذیرایی بلند شدم رفتم.
بانوان کارآفرین هم میومدن و از تجربیات خودشون میگفتن ولی من هدفِ اینها رو درک نکردم.یه کتابچه هم با خط ریز بهمون دادن که نمیدونم چرا اصلا دست و دلم به خوندنش نمیره.
برای کویر هم روز پنجشنبه ثبتِنام کرده بودم که با عرایض مادرم در بابِ نداشتن همراه و سرماخوردگی کنسل کردم. باز هم کویر میبردن ولی شب نبود، صبح تا ظهر بود که بنظرم شب بهتره و ستارهها قشنگترن!
یه جلسه با دولتمدارها هم بود که بچهها میگفتن خصوصیها حقوقشون بهتره و چرا باید کارمندِ اداری بشیم و اونها هم در نهایت تأیید کردن و گفتن شما درست میفرمایید و خیلی جلسهی پرباری بود و باید ادامهدار باشه.
تموم شد؟خیلی تأثیرگذار بود!
رویدادهای آنلاین
رادیکال۵ که راجبِ مسیرِ شغلی بود اصلاً مورد پسندِ اینجانب نبود و مثل خیلی از سمینارهای آنلاین از جمله دورهی ui ux دانشگاه شریف بعد یه نیمساعت ازش خارج شدم و تأسف خوردم که زمانی برای استراحت بین کلاسم نگذاشتم و الکی حین رانندگی به حرفهای نه چندان کاربردیشون گوش دادم.
از لحاظِ سلامت جسمی، تقریبا یک ماه میشه که سرماخوردم و هنوز سرفههام بند نمیاد.
برخلاف گذشته که بابام به سرفه کردن گیر میداد و بابتش توبیخ میشدیم، الان مامانم سردمدار این حوزه شده. البته یک هفته است که نسبت به من واکنشی ندارن.الحمد للّه!
وزنم هم کمتر شده این ماه و رسماً عضله آب کردم طوری که مربیام گفت حتماً به رژیمت پایبند باش.باش!
علاوه بر این ها حس میکنم بعضی از حرکتها رو بد میرم که باعث کمردردم شده و هر چی تلاش میکنم درست نمیشه.
من هیچوقت این بعد رو درک نکردم. داره حالم به هم میخوره از بس درک نکردم رو تکرار کردم!
نمیفهمم چی میشه که یروز خیلی خیلی خوشحالم و یه روز خیلی خیلی ناراحت و خیلی از روزها هم میگم حالا خوب بود بد نبود.
اما فهمیدم میزان خوشحالیِ من برخلاف تصورم، با میزان کارهایی که انجام میدم لزوماً رابطه مستقیمی نداره. ممکنه یروز تمام کارهایی که از نظرم ارزش میاد رو انجام بدم اما حالم خوب نباشه!
اولین تراپیای بود که از اول تا آخر من حرف میزدم. بقیه جلساتی که میرفتم بیشتر طرف مقابل سوال میپرسید ولی اینبار من یه لحظه هم ساکت نمیشدم. حس میکنم خیلی حرف زدم. انقدر زیاد که میخواستم خیلی از موضوعات رو در لحظه بگم ولی یادم میرفت.

حس میکنم حافظه ام کندتر شده!خیلی کند!یه مطلب رو میخونم و وقتی میخوام بگم همون موقع یادم نیست.
چند ماه پیش تو گوش دادن مشکل داشتم. این ماه فکر میکردم تو خوندن مشکل پیدا کردم و متن رو نمیفهمم ولی با خوندنِ تو مادرت نیستی فهمیدم نه!اون موضوع ثقیل بوده و اصلاً موردعلاقهی من نبوده!
از اون گذشته بعضی از مواقع با خودم فکر میکنم الان این خاطرهای که دارم واقعیه یا تو خواب بوده؟اصلاً دیگه تفاوتش رو متوجه نمیشم.
تو کامنتهای ویرگول دیده بودم که احساس پوچی و کاری انجام ندادن، ترند این روزهای جوانهاست و واقعاً ناراحت شدم که ناخودآگاه در ترندی شرکت کردم!
من همیشه از ترندها دوری میکنم اما همونطور که در جلسه BM talk گفتیم، ترندها ممکنه منجر به فرهنگ بشن و از اونجایی که ترندها خودجوش اند؛کنترل و هدفی ندارن.