ویرگول
ورودثبت نام
Maryam
Maryamای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ.
Maryam
Maryam
خواندن ۶ دقیقه·۱ ماه پیش

و من دوستت دارم

این چند وقت(از مجازی شدن بخاطر برودت هوا و بعد هم جنگ و تا الان) خیلی کتاب صوتی و فیزیکی و متنی مجازی گوش دادم و خوندم.

یا تو فیدیبو بود یا کتاب خریدم یا کتاب‌های قبلی ام رو خوندم.

فیدیبویی ها دوتا که فعلا نمی‌خونم راجب شناخت بهتر از بچه ها بود:«کارکرد مغز کودکان»و «هوش هیجانی»خیلی دقیق ننوشتم یادم نیست.

انضباط همین امروز تقریبا تموم شد. ۱۲قانون جردن پیترسون خیلی وقته تموم شده و انسان در جستجوی معنا اولین کتابی بود که شروع کردم به خوندن و بعدش دیگه اوتوماتیک مدام میرفتم بعدی!

اجتماعی کردن مغز هم خوندم که این نکته برام خیلی جالب بود:صحبت با دوست صمیمی معادل حل کردن یه پازل یا مسئله برای مغز میمونه!

از اونجایی که برای تمرین های شاهین کلانتری آماده نبودم و شروعشون کردم باعث شد از نوشتن که تنها راه ابراز صادقانه خودم بود دوباره دور بشم و الان با سلسله کتاب های حرفه نویسندگی دارم بهتر میشم.

برای اینکه تفاوت مردان و زنان رو بهتر بفهمم و کمتر از بقیه ناراحت بشم. زنان ونوسی و مردان مریخی هم خوندم ولی بعد از تموم کردنش خیلی بهم حس جانب داری از مردان رو داد و کمتر به زنان اهمیت داده شد.حس من بود به هر حال!

ایچی گو ایچی یه،تفکر چینی ها رو نشون میده که دوست دارن بجای گذشته که حس نمایانگر اون حس غمگینی و عذاب وجدان هست.

و بجای آینده که حس نمایانگر اون ترس هست،در زمان حال باشن یعنی شاد باشن!

اما فدریک تو کتاب و من دوستت دارم از جانب یکی از شخصیت ها میگفت:

«شما آدم ها نمیترسید. غمگین میشین! تو از این ... ناراحتی!»

بخاطر اسپویل نشدن نقطه گذاشتم.

از فدریک بکمن قبلا با رمان اوه خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و این مدت این ها رو تموم کردم:

«و من دوستت دارم» ، «و هر روز راه خانه دورتر و دورتر می‌شود».

دیدم یکی تو ویرگول ویژگی های آدم های زنده و مرده رو نوشته بود.

خیلی برام جالب بود که تعریفش با تعریفی که و من دوستت دارم یکی بود.

تعریف مرگ در ۱۹۸۴، و من دوستت دارم هم یکی بود:«محو شدن،نیست شدن،موندن آثارت در حالیکه بدون نامی از تو هستن»

دوست داشتنیه!

موش ها و آدم ها تامل انگیز بود!

با نویسنده ی دیگه ای هم آشنا شدم که من رو با تفکر صوفی گری آشنا کرد.هاکان منگوچ!

کتاب ۲۱ قانون مولانا رو ازش گرفتم و هیچ ملاقاتی تصادفی نیست هم برام جالب بود.این ها رو هنوز تموم نکردم ولی.

کتاب فیزیکی دیگه ای که گرفتم رمان تهوع هست که تقریبا عین روزانه نویسی های خودمه.پر از خالی!صفحه ها هیچ محتوایی رو نمیرسونند جز احساسات!

تصوف به تقدیر و چینی ها به شانس و ایچی گو ایچی یه معتقد هستند.

برای هر دو ارزش قائلم ولی تفکر اثر پروانه ای برام قشنگ تره!

هر چند فکر نمیکنم تغییرات جزئی تغییرات بزرگ و سونامی ایجاد کنند ولی از اون دو تفکر برام قابل تحمل تره!

آدم های ناراحت و مشکل دار هستند که آثار هنری خلق میکنند،دانشی رو کشف میکنند و مشکلی رو حل میکنند؛چون انسان های شاد خودشون رو درگیر این مسائل نمیکنن.

اما من شانس این ها رو هم ندارم. به تعبیری بعضی نه من سنگم نه کوزه سفالی، که بعدش با فشار و تحمل سختی صیقل بخورم یا تیکه های شکسته ام رو با رگه های طلا به هم بچسبونن.

من شیشه ام! تیکه هام اونقدر شکسته و خرد شده که دیگه قایل ترمیم نیست!

شاید بشه تیکه ها رو مثل پازل به هم چسبوند اما شیشه ی تهی و بی رنگ زیبایی نداره! اگر حداقل کاربرد یعنی خودنما بودن رو داشته باشه هم، عین کفش وصله پینه شده،منجزر کننده و ترحم برانگیزه!

و من قربانی بودن رو دوست ندارم.

آدم های مرده و ناراحتی مثل من،شاید اصلا از بیرون به نظر نیاد که چندین سالی میشه که احساسات و عواطفم رو تو گور کردم و دورش رو با آدم های مورد علاقه و قابل اعتمادم حصار کشیدم.

امسال که دیگه کاملاً ناامید شدم و روی روحم خاک هم ریختم چون دیگه از مردن کسایی که دوستشون ندارم قطع امید کردم.

شاید به ۲احتمالی که از نظر من ممکنه و به یک احتمالی که بقیه(مسلمانان جهان) بیشتر بهش معتقد هستن:

۱-شاید احساساتم بذر خوبی باشه و چون هنوز سنگ روش نگذاشتم بتونه رشد کنه و جور دیگه ای به بقاش ادامه بده.

۲-یا شاید بذر خوبی هم نداشته باشه و به درد گیاه شدن هم نخوره.فقط به چرخه ی خاکِ طبیعت برگرده!

۳-احتمال سوم،توقعی هست که اطرافیان و مسلمانان دارن که من و به خصوص روحم مثل زامبی ها از خاک درمیایم و به زندگی بعد از مرگ ادامه میدیم.

فکر نکنم!

ای کاش اینطور نباشه !

چون حوصله ی دوباره زندگی کردن ندارم. همینجوریش چه لذت خاصی داشت که یبار دیگه هم تحمل کنم؟

همون طور که تو دفترچه یادداشت روزانه ام نوشتم اینگا هم مینویسم چون احتمالا خطم خوب نیست و کسی نمیتونه بخونه.

لطفاً به قول آخونده،تو گوش خر یاسین نخونید!من از این دعاها و اینا میترسم و وحشت میکنم.خوشم نمیاد بالا سرم این خزئبلات خونده بشه و مخصوصا یکی تق تق بزنه رو قبرم فاتحه بخونه!

نمیخوام آقا نمیخوام!بهشتی که دوباره شماها توش باشین نیمخوام!

میخوام برم جهنم!تو قعر جهنم!ته ته جهنم!

به تو چه آخه؟میخوام بعد یه عمر راحت بخوابم. بدون کابوس و متوجه شدن تمام مکالمات اطرافیان!

میخوام محو شم.نیست شم.ولم کنین!

بجاش معین،هایده و سوگند بذارید‌.خیلی دوست دارم مخصوصا:

طناز منی معین،عروسک و برو که بی حقیقتی و باده فروش از هایده،دلی و زمین گرده و یه بازخوانی از خواننده قدیمی که سوگند هم خونده.

پوبون و سامی بیگی هم که همیشه دوستش داشتم و دارم.

کارهای دستی که من رو آروم کنه خیلی انجام دادم.

این بازی رنگ آمیزی بود!
این بازی رنگ آمیزی بود!

سعی کردم مهارت هام رو تقویت کنم و برای نمره و خب بیشتر برای خودم دوره های کاربردی ای که استادمون در سایت نهاد برامون تعریف کرد رو تقریبا درو کردم و الان دیگه میتونم به دلخواهم از قرآن و نهج البلاغه بخونم که فعلا دل و پروایی ندارم.

فکر نکنم جان!
فکر نکنم جان!

به ارشد فکر نمی‌کردم و بهش کمترین نیازی نمی‌کردم تا اینکه متوجه شدم من روی کمترین خواسته ها و نیازهای اولیه زندگیم هم مجبور به اطاعت از بقیه ام!

مجبور؟فعل خوبی نیست!

اجازه دادم تا دوره لیسانس رو تجربه کسب کنم و بیشتر شهر و آدم ها رو بشناسم.

فرقی نکرد!شاید همون لیسانس باید میرفتم!

تراپیستم این رو جدا از فرار میدونه ولی سر کار رفتنم رو فرار موقت از خونه میدونه.

احساس میکنم کنترلی روی زندگیم از جمله میزان غذا خوردن و نخوردن و خوابیدن و نخوابیدنم ندارم.

من لازم ندارم کسی بهم دیکته کنه!فکر میکردم این فشار ها بعد از ۲۰رفع شه ولی داره بدتر میشه.

منم مثل شخصیت اصلی رمانِ و من دوستت دارم دل خوشی از این شهری که گوشه به گوشه اش گریه کردم،ندارم!

هر چند زیاد بررسی اش نکردم ولی تنها راهی هست که به ذهن کوچیک و بی مصرفم میاد.

میخواستم اینم بنویسم که اگر مرگ مغزی شدم،که من از این سعادت ها ندارم حالا حالاها،میخوام هر چی سالم مونده اهدا بشه.

بعدش هر چی موند خاک کنین.اینجوری احتمالِ زامبی شدن هم کم میشه و حداقل به یه دردی خوردم!

آثار هنریاثر پروانه‌ایجردن پیترسونعذاب وجدان
۱۹
۰
Maryam
Maryam
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید