ویرگول
ورودثبت نام
nabat
nabatتو همه ی رنگ ها هستی یکجا در شفاف ترین حالت ممکن !
nabat
nabat
خواندن ۲ دقیقه·۷ ماه پیش

یک داستان ناتموم

ساچمه تو مچ دستش بود

بین رگاش

تا چهارده سالگی بیشتر فرصت زنده موندن نداشت

راس ساعت صفر تو سن چهارده سالگی. قرار بود مغزش شکافته بشه و بره تو شیشه ی استوانه ای اسید

تو تمومه سلول های مغزش فکره فرار داشت فریاد میزد

ارباب چند ساعت بیشتر نمیتونست تشنه بمونه .....

اون توی یک اتاق که گوشه گوششو سکوت اشغال کرده بود حبس شده بود و فقط صدای تپشِ قلبش میتونست این سکوت ذهن خراشو بهم بزنه

فکره فرار و کشته شدن با دستای میرمیدون ها حتی یه لحظه هم راحتش نمیزاشت این تضاد ،

جسم خاکستری توی جمجمشو تحت فشار قرار گذاشته بود

یاده تیغی افتاده بود که علیت توی خوابگاه بهش داده بود

اره خوابگاه ‌‌‌...... لعنت به اون خوابگاه که تا چشم باز کرده بود خودشو یه موجود بی روح و ناقص میدید که زیره دسته ارباب مشق مرگ میکرد برای همون ساعت صفر ....

پشته اون دیوار ها فکره فرار داشت غوغا به پا میکرد و این بار این چشم طلایی بود که دو روز دیگ چهارده ساله میشد ...

تیغ و برداشت لمسش کرد بوی ازدای میداد اما. سایه ها چی ؟؟؟ به محض الارم ساچمه میرمیدون ها رو فعال میکردن این حرفا داشت ذره ذره وجودشو میخورد و حس میکرد داره تموم میشه ولی باید بین پیدا شدن و مردن یکی و انتخاب میکرد باید اون رگای لعنتی پاره میشدن... تا بتونه فرار کنه یه بار دیگ تیغو میکشه روی رگاش محکم تر . تند تر

بالاخره پاره میشه اون ساچمه سیاه بین رگای دستش داشت خودنمایی میکرد همون بندی که اونو اینجا نگه داشته بود و

میکشه بیرون بوی خون یه درده عیجیبی توی بند بنده بدنش میدازه و یه لبخد گنگ میزنه برای جدا کردن یه ترسه دیوانه وا از خودش

میزنه بیرون توی اون خرابه های شهر نیویرک

تازه میفهمه هنوز سال ها تا تکامل انسان مونده و اون یه موجود ساخته سایه هاست ...

فرارخوابگاه
۵
۰
nabat
nabat
تو همه ی رنگ ها هستی یکجا در شفاف ترین حالت ممکن !
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید