ویرگول
ورودثبت نام
Elaheh
Elaheh
Elaheh
Elaheh
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

🦋آرزوی پروانه کوچک🦋

در سیاهی غلیظ نیمه‌شب، جایی که ستاره‌ها هم از شدت سرما خود را در پشت ابرهای خاکستری پنهان کرده بودند، پروانه‌ای کوچک، سرگردان و خسته، بال می‌زد. تاریکی، مثل پتویی سنگین، بال‌های نازک و بلورینش را آزار می‌داد. پروانه ناامیدانه به دنبال کورسوی امیدی می‌گشت که ناگهان، در میان سکوت وحشتناک حیاط یک خانه‌ی قدیمی، نوری لرزان و طلایی دید.

پروانه به دور آن نور چرخید. گرم بود، درخشان بود و با رقص موزونش، سایه‌ها را روی دیوار می‌رقصاند. پروانه با خود فکر کرد: «خدای من! چقدر شبیه خورشید است! همان خورشیدی که صبح‌ها به ما زندگی می‌بخشد و گل‌ها را باز می‌کند. حتماً خورشید است که راهش را گم کرده و به دیدنِ من آمده است.»

او با قلبی که از شوق می‌تپید، به شعله نزدیک‌تر شد. با خودش زمزمه کرد: «اگر خورشید را در دست بگیرم، دیگر هیچ‌وقت تاریکی به سراغم نمی‌آید. می‌توانم آن را برای همیشه در خانه‌ام نگه دارم و از گرمایش لذت ببرم.» او آن‌قدر در رؤیای داشتن خورشید غرق شده بود که فراموش کرد به هشدار عقلش گوش دهد.

هرچه نزدیک‌تر می‌شد، نور، درخشان‌تر و گرما، سوزنده‌تر می‌شد. پروانه با تمامِ توان، بال‌هایش را گشود تا آن را در آغوش بگیرد. اما ای دریغ! آن نه خورشید مهربان آسمان، بلکه شمعی بی‌رحم بود. در یک لحظه، گرمای شدید، بال‌های ظریفش را سوزاند. پروانه‌ی کوچک، در حالی که در آغوشِ همان نوری که آرزویش را داشت، آرام می‌گرفت، آخرین نفسش را کشید و با خاکستر شدنش، فهمید که گاهی زیبا‌ترین آرزوها، اگر بدون شناخت باشند، می‌توانند پایان زندگی ما باشند.

«عشق کورکورانه»

🦋🕯️

«گاهی ما انسان‌ها هم مثل این پروانه، به دنبال سراب‌های زیبا می‌رویم و تفاوت بین گرمای حیات‌بخش و شعله‌ی نابودگر را تشخیص نمی‌دهیم.»

خورشیدپروانه
۳
۰
Elaheh
Elaheh
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید