
مترو امروز از همیشه شلوغ تر به نظر میرسید.
مثل همیشه با هندزفری درهم پیچیده آهنگ هایی با سبک های نمیدانمِ آبی گوش میداد.
شاید عادی نبود، اما این عادی نبودن را دوست داشت، در واقه او آبی بود.
دستانش را با ریتم آهنگ در هوا تکان میداد و اجازه میداد مردمی که مانند موچه هایی هستند که در لانه شان آب رفته باشد این طرف و آن طرف میروند به اون تنه بزنند.
وقتی منتظر یک واگن بود کاملا از خط های مشخص شده عبور کرده بود و آنقدر صدای آهنگش بلد بود که نمیشنید مسئول مترو اورا پیج میکند تا فاصله بگیرد؛ اما در آخر با پیچیدن صدا بلند ترِ مترو عقب کشید، او نمیخواست بمیرد!
درست یک ایستگاه آن طرف تر یک آبیِ تیره تر درحال جنب و جوش نبود! او تیره بود.
کمی چشمانش مانند چاله های چرک آب بود و رنگ خشک شده روی دستانش مانند خونه خشک شده روی دستان یک قاتل بود.
واقعا میتوانست خودش را روی ریل پرت کند اما این کار را نکرد. خسته تر از این حرف ها بود.
با باز شدن در واگن که اصلا خلوت نبود گذاشت جمعیت آن را به داخل هدایت کند.
با همان دستانه رمگی چشمان سوزناکش را مالید.
بر خلافِ آبی روشن که از چشمانش ستاره میبارید و عمق وجودش را میشد از چشمانش خواند ،که البته این خواندن فقط از دست آبی تیره بر میامد.
زمانی که بدون هیچ دلیل به او لبخند زد و میتوانست از حرکتِ لب هایش بفهمد که میگوید: همه چیز درست میشه.
او، آبی تیره دچار عشق مترویی شده بود.
در یک مکان عمومی کسی را به روشنایی آسمان پیدا کرده بود در حالی که خودش مانند آسمان شب های ابری بود.
تادااااا، این ماه شماست ستاره اس شوید.
صدای داخل سرش آن را وادار یه قدم برداشتن میکرد.
و حالا نمیداند چند وقت است که ستاره ماهِ آبی شده .
گویی دو آبی حسابی با هم مخلوط شده بودند.
آن ها دسترنج یک عشق مترویی بود که روزانه به تعداد زیاد در پیاده رو ها، تاکسی ها، مترو ها، ترافیک ها، چراغ قرمز ها، فضا های مجازی و... اتفاق میوفتَد.
اما همیشه قرار نبود ستاره ها به دنبال ماه هایشان بروند .
گاهی فقط یک دیدار میماندند و به متنی به اسم عشق های مترویی تبدیل میشدند .
همیشه داستان های خوب حقیقت ندارد:)