تعطیلات عید نوروز همیشه برای من بوی سفر و دیدارهای شیرین میداد، اما هیچوقت مثل آن سال بهیادماندنی و نفسگیر نبود. هنوز هم وقتی چشمهایم را میبندم، بوی برف و صدای باد سرد آن جادهی کوهستانی در گوشم زنده میشود؛ سفری که فقط قرار بود چند ساعت طول بکشد، اما به یکی از پرهیجانترین خاطرات زندگیام تبدیل شد.ودنده عقبی بود ب اتو ابزار که اینگونه آغاز شد
صبح روز اول فروردین بود. هوا سرد بود اما آفتاب کمجانی روی پشتبامها نشسته بود و هیچ نشانی از طوفان یا دردسر در پیش نبود. ما مثل هر سال راه افتادیم تا برای دیدن مادربزرگم به روستای او که در دامنههای کوه قرار داشت برویم. مادربزرگ همیشه از چند روز قبل منتظرمان بود؛ با آن چادر گلدار قدیمیاش، با نان تازه و چای هلدار، و با لبخندی که انگار گرمای بهار را به قلب آدم منتقل میکرد.
در بین راه همه خوشحال بودیم. من و خواهرم پشت ماشین نشسته بودیم و با صدای بلند آهنگهای عید را همراهی میکردیم. مادرم مشغول مرتب کردن ظرفهایی بود که قرار بود برای مادربزرگ ببریم و پدرم با حوصله رانندگی میکرد. مسیر آرام بود تا وقتی که کمکم آسمان شروع کرد به تغییر رنگ دادن. لکههای خاکستری مثل پردهای آرامآرام جلو نور خورشید را گرفتند و چند دقیقه بعد اولین دانههای برف روی شیشهی جلو نشستند.
در ابتدا همهچیز عادی به نظر میرسید. برف همیشه در آن منطقه طبیعی بود. اما هرچه جلوتر رفتیم، شدت بارش بیشتر شد. جاده که معمولاً شلوغ بود، اینبار خلوت و سفیدپوش شده بود. باد بهشدت میوزید و برف مثل سوزنهایی تیز به شیشهها میکوبید. کمکم سرعت ماشین کمتر شد و پدرم با نگرانی به بیرون نگاه میکرد. مادرم چند بار گفت شاید بهتر باشد برگردیم، اما راه برگشت هم همانقدر بد بود.
در میانهی یکی از پیچها، ماشین شروع کرد به سر خوردن. پدر محکم فرمان را گرفت و ماشین را کنترل کرد، اما بعد از چند متر توقف کرد و گفت: «دیگه بدون زنجیرچرخ نمیتونیم ادامه بدیم.» هوا آنقدر سرد شده بود که بخار نفسهایمان درون ماشین دیده میشد. پدر کاپشن ضخیمش را پوشید و از ماشین پیاده شد. ما از پشت شیشه نگاهش میکردیم که خم شد تا زنجیرچرخها را از صندوق بردارد. اما چیزی که فقط چند ثانیه طول کشید، به کابوسی عجیب تبدیل شد.
باد آنقدر شدید بود که رد پای پدر خیلی زود از جلوی چشممان محو شد. برف بهقدری سنگین میبارید که حتی چراغهای مهشکن ماشین هم فقط چند متر جلوتر را روشن میکرد. هرچه نگاه کردیم، پدر دیده نمیشد. مادرم با اضطراب در را باز کرد و چند قدم جلو رفت، اما باد اجازه نمیداد حتی چشمهایمان را باز نگه داریم. صدای من و خواهرم از نگرانی بلند شده بود. انگار همهی دنیا سفید و سرد و بیپایان شده بود.
در همان لحظات پرآشوب بود که نور زردرنگی از پشت سرمان ظاهر شد. یک مینیبوس قدیمی آهسته کنارمان ایستاد. راننده، مردی حدوداً پنجاه ساله با صورتی سرخشده از سرما، از ماشین پرید و فریاد زد: «کمک لازم دارید؟»
وقتی مادرم با نگرانی گفت پدرمان را نمیبینیم، مرد بدون لحظهای مکث به سمت جلو رفت. چند دقیقهای که برای ما مثل ساعتها گذشت، ناگهان سایههایی از دل برف بیرون آمدند. راننده مینیبوس با دست پدر را گرفته بود و او را به سختی میان طوفان هدایت میکرد. وقتی پدر به ماشین رسید، کت و کلاهش کاملاً سفید شده بود، انگار تندی برف او را در خود بلعیده بود.
مرد مهربان کمک کرد تا زنجیرچرخ را ببندند. هر دو در میان باد و برف زانو زده بودند و تلاش میکردند گرهها را محکم کنند. ما از داخل ماشین دعا میکردیم که هرچه زودتر کارشان تمام شود. بالاخره پس از چند دقیقه، زنجیرچرخها بسته شد و پدر و آن مرد با صورتهایی یخزده و دستهایی سرخ از سرما به سمت ماشین آمدند.
پدر بارها از او تشکر کرد اما مرد فقط لبخند زد و گفت: «نوروزه دیگه، آدم باید دلش پاک باشه و به هم کمک کنه.» بعد سوار مینیبوسش شد و آرام در میان مه و برف ناپدید شد.
وقتی بالاخره به خانه مادربزرگ رسیدیم، او با نگرانی جلو آمد، انگار با دلش فهمیده بود که در راه اتفاقی افتاده است. وقتی ماجرا را تعریف کردیم، فقط سرش را تکان داد و زیر لب گفت: «خدا همیشه فرشتههاشو سر راه آدم میفرسته.»
آن سفر، با تمام سختیها و ترسهایش، هنوز گرمترین خاطرهی من از روزهای سرد نوروز است؛ خاطرهای از ترس، یخ، برف… و در نهایت انسانیتی که مثل آفتاب در دل طوفان میدرخشد.
---