ویرگول
ورودثبت نام
درویش دوره‌گرد
درویش دوره‌گرد
درویش دوره‌گرد
درویش دوره‌گرد
خواندن ۵ دقیقه·۵ ماه پیش

اولین متن درویش جنگلی

چند وقت پیش فکر میکردم که ممکن است بمیرم. الان هم فکر میکنم. باز هم ممکن است بمیرم. مرگ ممکن است؛ تا وقتی که واقعا بمیرم. دیگر برایم فرقی نمیکند مردن و نمردن. از مردن نمیترسم. از نمردن هم. از استاد و از شاگرد هم نمیترسم. دیگر چیزی مرا نمیترساند. دیگر هیچ آزاری به قلبم نمیرسد. دیگر هیچ قلمِ رنجی کاغذ قلبم را سیاه نمیکند. از همه چیز جدا شدم. در هرچیزی بدی را دیدم و آن را نجستم. حالا شده‌ام بی‌همه‌چیز. جوینده هیچ. قبلا می‌ترسیدم که طغیان کنم. الان هم ممکن است طغیان کنم. اما دیگر از اینکه طغیان کنم نمیترسم. هرچند که بعید است طغیان. دیگر رها شده ام از همه چیز. حالابه نظر می‌رسد می‌توانم همه چیز را تحمل کنم. به سوی خوب چیزها فکر می‌کنم. سوی خوب چیزها چیست؟‌ درویش شده‌ام و تکه نانی کافی است. به سر سوزن ذوقی هم نیاز نیست. در یک روستای دور از تمدن می‌چرخم. مدتی می‌مانم و مدتی روستای بعدی. کنار رودها زندگی می‌کنم. از رودی به رود دیگر. از چشمه‌ای به چشمه دیگر. به هیچ چیز وابسته نیستم. قبل‌ترها شاید فکر می‌کردم وابستگی هم چیز بدی نیست. اما به چه چیزی می‌توان وابسته بود؟‌ هر وابستگی موجب مرض است. زیرا روزی می‌رسد که تنها خواهی شد. بنابراین رفتم و روستاها را یکی یکی گذشتم. کوله بار سبکی بر دوش. الان نه پول دارم،‌ نه شهرت دارم،‌ نه قدرت دارم و نه جوانی. چیزی نیست که داشته باشم و به آن مغرور شوم. چیزی نیست که احساس کامل بودن به من بدهد. الان فقط یک آدم هستم. بدون شی متعلقی. اصلا چیزی نیست که بتواند غروری بدهد. چیزی نیست که توهم دوری از مرگ را بدهد. الان در آستانه خطر هستم و بدون ترس به آن نگاه می‌کنم.

اما آیا از وابستگی رها شدم؟‌ یا هنوز مجبورم به خوردن و خفتن؟ هنوز وابسته‌ام. پس چرا تمام مدت از وابستگی فرار کرده‌ام؟‌ چرا این قدر به خودم سختی داده‌ام؟ من که نمی‌توانم از خوردن رها شوم. من که نمی‌توانم نخوابم. گاهی احساس می‌کنم تمام اهدافم خیالی بوده. احساس می‌کنم خوش به حال آن آدمی که شهرت داشت و پول داشت و جوانی. حتی خوش به حالش که احساس کامل بودن کرد و در توهم فرو رفت. گاهی احساس می‌کنم که توهم شیرین است. منی که هیچ ندارم گاه نگران زنده نماندن می‌شوم. می‌دانید وقتی استخوان به پوست چسبیده باشد دیگر چیزی برای آب شدن نیست. اگر یک روز غذا نخوری شاید طوری نشود، اما روز دوم را چه خواهی کرد؟ با همه رهایی، اتفاقا احساس شدید وابستگی می‌کنم. شاید مردن برای همیشه از این وابستگی خلاصم کند. گاهی اتفاقا به آن هم فکر می‌کنم. آن دیگر ته استغناست. به خدا توهین است که زندگی هدیه‌داده‌اش را پس بزنی. البته مردن استغنایی است که نه آن پولدار دارد،‌ نه آن مشهور دارد و نه آن قدرتمند.

گاهی فکر می‌کنم که خدا چرا از استغنای ما بدش می‌آید‌؟ آیا ما را به ضعف دچار می‌کند تا سراغ او برویم؟‌ یک تحلیل آماری آیا پاسخ می‌دهد؟ آیا واقعا فقرا معتقدتر هستند؟‌ اما چنین خدایی را نمی‌توانم بپذیرم. گاهی احساس می‌کنم که واقعا به خاطر خدا از وابستگی‌ها رها شدم. گاهی احساس می‌کنم چون خدا جملاتی را گفته و وابستگی تلقی کرده از آن‌ها فاصله  گرفتم. از جمله‌شان پول و قدرت و جوانی. همه را رها کردم و الان هیچ نیستم. هیچ هیچ. گاهی گذر روز با یک لقمه نان احساس قوتم می‌دهد و گاهی احساس میل شدید می‌کنم به گوسفند بریان. پس آن قدرها قوی نشدم. بعدش متوجه می‌شوم که انگار به خاطر خدا هم آن جملات را رعایت نکردم. انگار به خاطر خدا از آن وابستگی‌ها فاصله نگرفتم و احساس میکنم آن‌قدرها که توهم زده‌ام و خودم را سالک جا زده‌ام آدم خوبی نیستم. شاید به خاطر ترس از طغیان، طغیان نکردم. به خاطر ترس از استغنا غنی شدم. همزمان هم از استغنا ترسیدم و هم با درویش‌مسلکی به سمت آن پیش رفتم.

شاید گاهی احساس ضعف کنم اما در مجموع راضی هستم. این احساس ضعف، احساس ضعف در برابر امیال و وابستگی است و نه ضعف معده! گاهی تف می‌کنم به درویش بودن و تف سربالاست و به سمت خودم می‌آید. در مجموع من آدم خدا نیستم. هیچ‌وقت نبودم. اصلا همین طلب طغیان بوده که من را به این روز انداخته. طلب طغیان و استغنا از همه چیز بوده که اینجورم کرده. اما باز راضی هستم. باید این مسیر را می‌آمدم. باید یک بار از همه‌چیز خداحافظی می‌کردم.

همیشه در دانشگاه تئوری می‌دادم و دانشجویانم را مجبور می‌کردم آن‌ها را حفظ کنند و روی برگه امتحانی پس بدهند. مدتی پیش دیدم که هوش مصنوعی آمد و همه حفظیات را بلعید. بحران فرا رسید و حالا دیگر حفظ بودن معلومات، هیچ خاصیتی نداشت. باید به آن‌ها عمل می‌کردم. حالا شش ماه است که فاصله گرفتم از آن دانشگاه. گاهی چندروز یک بار موبایلم را روشن می‌کنم. پیامک واریز حقوق هنوز هم می‌آید. کارتم را شش ماه است نکشیدم. یعنی روز اول شکستمش. تومنی از حسابم تغییر نکرده. حالا دوباره موبایلم را روشن کرده‌ام و از تجربیات می‌نویسم.

وقتی هوش مصنوعی آمد دیدم که معلومات و دانسته‌ها فایده‌ای ندارند. رفتم در دل ترس‌ها. ای ترس‌ها ببلعید مرا تا نوری درونم ایجاد شود و تاریکی شما را دور کند. حتی سعی می‌کنم ساده بنویسم. طوری که انگار هیچ سوادی ندارم. همه علم‌ها را گذاشته‌ام کنار. بی‌سواد هستم. نمی‌خواهم برده آن علم‌ها و ترس‌ها باشم. برای همین آمده‌ام در دلشان. نمی‌دانم مخاطبی هست که بخواند یا نه. به هر حال ویرگول را پیدا کرده‌ام و شاید یکی دو مطلب دیگر بگذارم. خواستم بروم یک هوش مصنوعی پیدا کنم تا غلط‌های متنم را بگیرد. منتهی منصرف شدم. بهتر است که متن غلط‌دار باشد.

فعلا.

هوش مصنوعیوابستگیدرویشمرگترس
۱
۰
درویش دوره‌گرد
درویش دوره‌گرد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید