"پیشگویی در مه"
– دیدار محمدرضا شاه با پیشگوی هندی
هندوستان، دههی پنجاه میلادی. گرمای نمناک ظهر، سایهها را کشدار کرده بود. شاه ایران، محمدرضا پهلوی، به بهانه دیدار فرهنگی به معبدی دورافتاده در دامنههای هیمالیا رفته بود؛ اما نیت واقعیاش چیزی دیگر بود: ملاقات با یک پیشگوی مشهور هندی، مردی خاموش با چشمهایی که انگار زمان را میدیدند.
شاه وارد اتاق نیمهتاریک شد. عود میسوخت و بوی صندل و ادویهی مرموز فضا را سنگین کرده بود. پیرمرد هندی، با پیشانی خطدار و لباسی نارنجیرنگ، با چشمهای نیمهبسته زمزمهای کرد:
— “آمدی که بدانی، نه آنطور که شاهان میپرسند، بلکه آنطور که کودکان میپرسند...”
شاه لحظهای جا خورد. خواست چیزی بگوید، اما پیرمرد ادامه داد:
— “سلطنت تو، همچون گلی است در بلور. زیباست، باشکوه است، اما شکننده.”
شاه:
“من آینده کشورم را میخواهم... تاج و تخت ایران را... دشمنان بسیارند. آیا دوام خواهد آورد؟”
پیرمرد چشمانش را گشود. سیاه، عمیق، مثل چاه تاریکی که ستاره در آن میافتد.
— “تو در میان طوفان ایستادهای، اما گمان میکنی در قصر مرمرینی. آسمان از تو نمیترسد. تو در کتاب آسمان پادشاهی نیستی، فقط نگهبانی برای مدتی.”
شاه با حالتی بین خشم و ترس پرسید:
“آیا سقوط خواهم کرد؟”
— “نه، تو رها خواهی شد... از سوی کسانی که برایشان نان فراهم کردی و تاج نهادی.
تو را بدرقه نخواهند کرد. تو را در غربت، زیر آفتابی غریبه، خاک خواهند کرد.”
شاه لرزید. برای لحظهای سکوت کرد و سپس با صدایی لرزان پرسید:
“پس آیا هیچگاه... دوباره بازخواهم گشت؟”
پیشگو نگاهش را به دوردست دوخت:
— “نه با شمشیر، نه با سلطنت. اگر بازگردی، نامت در کتابها خواهد بود، در خاطرات، در حسرتها. اما نه بر تخت.”
لحظهای گذشت. پیرمرد عود دیگری روشن کرد و زمزمهای در زبان سانسکریت خواند. ناگهان صدای طبل دوردست به گوش رسید؛ انگار تاریخ خودش را به صدا درآورده بود.
شاه از جا برخاست. بیآنکه نگاهش کند، پرسید:
“و مردم من... چه بر سرشان خواهد آمد؟”
پیشگو این بار لبخندی زد؛ اما نه از جنس آرامش، بلکه تلخ و سنگین:
— “دور دور، ماه به خون خواهد نشست، خورشید تاریک خواهد شد، و فرزندان ایران از درون خواهند خروشید.
اما آنگاه که خاک سوخته شود، بذر آگاهی در آن خواهد رویید.
و روزی، دختری از جنوب، پسری از کوهستان، یا شاعری از کوچههای تنگ، ایران را از نو خواهد نوشت...”
شاه بیصدا بیرون رفت. صدای قدمهایش در راهرو پیچید.
اما هیچگاه آن نگاه را، آن جمله آخر را، فراموش نکرد.