چند وقت پیش کتاب "سین زدی ولی جواب ندادی" از آکیرا نویسنده کانادایی رو مطالعه کردم.کتاب در سبک مینیمال نوشته شده و در عرض پانزده دقیقه هم خوندنش تموم میشه.به این شکله که پیامک های تکی یا دونفره رد و بدل شده بین دختر و پسری که عاشق هم بودن اما رابطهشون به نتیجه خوبی نرسیده روایت میشه.
راستش از اون دسته کتاب هایی بود که سلیقهاین؛یعنی اینکه ممکنه متاثرتون کنه یا اینکه ممکنه خیلی آبکی و سطح پایین براتون جلوه کنه. جملاتش خیلی کوتاه بودن و به علاوه کاغذ زیادی که در هر صفحه برای چاپ یه جمله کوچیک مصرف شده بود حسابی اعصابم رو بهم ریخت،چون کلی درخت بیچاره باید قطع میشدن که اون جملات کوتاه روی برگه ها نوشته بشن درحالی که کلی فضای خالی دیگه در صفحه بود!

بگذریم! نمیخوام راجع به کتاب حرف بزنم؛ چیزی که درونش توجهم رو جلب کرد روند مرگ رابطه بین این دو نفر بود!
یسری جملاتش رو ببینید:
اگر دلش برات تنگ شده باشه، بهت زنگ میزنه. اگر بخوادت، به زبون میآره. اگه بهت اهمیت بده، بهت نشونش میده و اگه اینطوری نباشه، ارزش نداره براش وقت بذاری.

بزرگترین درسی که یاد گرفتم این بود که دیگه برای کسی که مشکلی با باختن من نداره نجنگم.
نمیتونم مجبورت کنم که قدر من رو بدونی اما وقتی نباشم خودت میفهمی.
بهمحض اینکه از خواب بیدار میشم گوشیام رو چک میکنم به امید اینکه پیامی از تو داشته باشم ولی هیچوقت ندارم.
در انتهای کتاب به یه نتیجه رسیدم! عدم تعادل در انرژی گذاشتن در رابطه بود که منجر به جداییشون شد و این هم از ناقص بودن عشق یکیشون نشات میگرفت.
توی این کتاب یکی از افراد به شدت عاشق بود و دیگری فقط ادای عاشق بودن رو درمیاورد.توجه نمیکرد،اهمیت نمیداد،تماس نمیگرفت،احساسات طرف مقابل براش مهم نبود و ...
نمیدونم شایدم مشکل در جایی دیگه بوده،چون چه بسیار عشقهایی که بین دونفر پرشور و حرارته اما به نتیجه نمیرسه چون از عشق بینشون مراقبت نمیکنن و بعد یه مدتی خاموش میشه!
راستش خوندن این کتاب باعث شد بیشتر به این نکته فکر کنم که ملاک اصلی من برای انتخاب کسی که قراره تا آخر عمرم باهاش زندگی کنم،بهش عشق بورزم،خاطرات زیادی باهاش بسازم و کلی بچه قد و نیم قد باهم داشته باشیم چیه و به این نتیجه رسیدم که عشقورزی و اهمیت دادن و احترام گذاشتن و همدلی در شرایط سخت ملاک اصلی برای انتخاب معشوق زندگیمه.شایدم به خاطر روحیات زنانهایه که درونم جا خشک کرده.
به هر حال به عنوان یه خانوم دوس دارم وقتی باهاش صحبت میکنم،به تک تک حرفام گوش بده و من رو درک کنه.

دوس دارم در لحظات سختی دستامو بگیره و بهم اطمینان بده که همیشه در کنارم میمونه.
من خونه گرون قیمت نمیخوام اما بغلای گرم و پرشور و پر از محبت رو چرا!
دوس دارم وقتی شبا به خاطر یه کابوس وحشتناک از خواب بیدار میشم من رو در آغوش بگیره و اطمینان بده که همیشه در کنارمه نه اینکه صدای خر و پفش توی کل خونه پخش بشه و فقط بهم نخوردن خوابش براش مهم باشه.
دوس دارم کسی باشه که وقتی توی کاری شکست میخورم من رو با اون شکست ها نبینه بلکه خود واقعیمو ببینه و همیشه بهم کمک کنه تا فرد بهتری باشم.
من از پیچیدگی متنفرم؛همیشه آدم صادق و سادهای بودم و البته اکثر ضربه های زندگیم به همین علت بوده! اما به خاطر همین سادگی بازهم به سادگی همیشگی از کنار دردهای زندگی گذر کردم.بنابراین من هم فردی رو میخوام که قلب صادق و سادهای داشته باشه. کسی که وقتی بهم میگه دوست دارم این جمله از عمق وجودش به قلب من نثار بشه.
دوس دارم اهل توجه کردنای کوچیک باشه:
باز کردن در ماشین برام
بستن بند کفشام وقتی داریم پیادهوری میکنیم
صبح و شب بخیر گفتن های کوچولو و کوتاه اما پر از محبت
مراقب من بودن موقع رد شدن از خیابون
چایی نوشیدن دوتایی توی یه روز برفی و سرد
بوسه های کوچولوی یواشکی رو گونههام
خرید یه شاخه گل قشنگ
گرفتن دستام موقع رانندگی و...
میخوام کسی باشه که این کارای کوچیک در نظرش بیاهمیت و بیتاثیر نباشن و بدونه که قلب من بدجوری برای این کارای کوچیک ذوق میکنه.
فردی که وقتی یه سرماخوردگی ساده هم میگیرم بهم توجه میکنه و ازم مراقبت میکنه تا حالم هرچه سریعتر خوب بشه.
همیشه با خودم فک میکنم کسی که برای یه عمر زندگی قراره انتخاب کنم،همون فردیه که قراره باهاش مرگ خیلی از عزیزانم رو تجربه کنم«البته امیدوارم هرگز مرگ عزیزانم رو نبینم اما میدونم که گاهی بعضی چیزها از کنترل من خارجه»،به خاطر همین اون فرد باید کسی باشه که وقتی در وحشتناکترین لحظات زندگیم به سر میبرم با در آغوش گرفتنش انگیزه ادامه زندگی پیدا کنم.
میخوام ذوق و هیجان زندگی کردن داشته باشه،وقتی یه لباس جدید میخرم یا یه مدل موی جدید رو امتحان میکنم کلیییییی ذوق کنه برام یا حداقل اداشو دربیاره که چقدر فوقالعاده شدم:)
میخوام مراقبم باشه و اطمینان خاطر داشته باشم که اگه هر گندی توی زندگیم بزنم،میتونم روی حمایت و کمکش حساب باز کنم.میتونم باهاش حرف بزنم و ازش آرامش بگیرم.
میخوام به جای توجه روی مسائل بیاهمیت و مادی در دنیا به چیزای مهم و ارزشمند بها بدیم.
میخوام نه با جسم بلکه با لمس روح همدیگه عاشق بشیم.
در واقع اصلیترین چیزی که من میخوام یه کلمهس:
نویسنده در انتهای کتاب به این نتیجه میرسه که وقت و انرژی و عشق ما باید صرف کسی بشه که این رو به صورت متقابل پاسخ بده.
« در واقع مهم نیست که چه کسی ادعای دوست داشتن شمارو میکنه مهم اینه که چقدر میتونه عشق خودش رو در عمل به شما نشون بده و اثبات کنه؛حالا فک کنید این به صورت متقابل باشه!
رابطه بین دختری که ظرفیت پذیرش محبت رو داره و پسری که عشقورزیدن و محبت کردن رو یاد گرفته.چنین رابطهای میتونه باعث یه لبخند گندهقشنگ همیشگی روی لبای دوتاشون بشه:)»

امیدوارم یه لبخند گنده همیشگی روی لبای هممون نقش ببنده.