ویرگول
ورودثبت نام
مینا هستم
مینا هستمدل نوشته هایم ساده و صمیمی است واقعی است و به دور از تعارف
مینا هستم
مینا هستم
خواندن ۱ دقیقه·۴ ماه پیش

خانه پدری

یک هفته گذشته سفری کوتاه داشتم .

به خانه پدری

یه دیدن خانواده ، آشناها و دوستان رفته بودم.

جایی پر از خنده و شلوغی و دورهمی

حالا سه روز است برگشته‌ام و هنوز به خودم نیامده‌ام.

آنجا دلم برای سکوت تنگ می‌شد،

اینجا دلم برای همان شلوغی‌ها.

آدمیزاد همین است...

میان بودن و نبودن، همیشه در حسرت نیمه‌ی دیگر.

من راه دوری نرفتم فقط یک استان و شهر جا به جا شدم اما دیدارم به سالی یکبار رسیده است .

گاهی عجیب دلم بوی مادرم رو میخواد

عجیب برای شوخی با بابا تنگ میشود

عجیب دلم تنهایی چایی خوردن با آن‌ها را میخواد .

دلم میخواد وقتی حوصله ام سر می‌رود با یک جعبه شیرینی به سراغ مامان جون بروم و دور هم با اقوام نزدیکم خاله و دایی ها چایی بزنیم و یادمان برود زندگی سخت است .

دلم گاهی میخواد عمه خوبی باشم و برای یکی یدونه مون وقت بزارم.

آخ از دوستانم که دلم برای‌شان پر می‌کشد . آنها خود زندگی هستند ، رفاقت آخرین مرحله از لذت های دنیاست

و من اینجا دور از همه این زیبایی ها ، سقفی ساخته ام که عاقلانه بود و هست .

اما با دلم چه کنم ؟

اوایل که جوانتر بودم مادرم برایم گریه میکرد و من پر از هیاهوی عشق ،جستن و یافتن و زندگی ساختن او را درک نمی‌کردم .

اما الان دلم چیز دیگری می‌گوید، دو سه سالی شده که کلمه "دوری" ، "تنهایی" ، "غریب بودن" و "دلتنگی" برایم رنگ و معنا گرفته و هر بار که برمیگردم گریه هایم تا چند روز قطع نمی‌شود.

ودر نهایت اینجا

تنهایی ، قلم و نوشتن تا پیدا کنم خودم را

و باز جویم روزگار وصل خویش را

توضیح :عکسها را از اینترنت گرفتم ،خیلی به ما شبیه بودند ، اونجا که بودم حتی وقت نمی‌کردم گوشی داشته باشم چه برسه به عکس گرفتن

خانه پدریتنهاییدلتنگیخانواده
۱۰
۴
مینا هستم
مینا هستم
دل نوشته هایم ساده و صمیمی است واقعی است و به دور از تعارف
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید