
یک هفته گذشته سفری کوتاه داشتم .
به خانه پدری
یه دیدن خانواده ، آشناها و دوستان رفته بودم.
جایی پر از خنده و شلوغی و دورهمی
حالا سه روز است برگشتهام و هنوز به خودم نیامدهام.
آنجا دلم برای سکوت تنگ میشد،
اینجا دلم برای همان شلوغیها.

آدمیزاد همین است...
میان بودن و نبودن، همیشه در حسرت نیمهی دیگر.
من راه دوری نرفتم فقط یک استان و شهر جا به جا شدم اما دیدارم به سالی یکبار رسیده است .
گاهی عجیب دلم بوی مادرم رو میخواد
عجیب برای شوخی با بابا تنگ میشود
عجیب دلم تنهایی چایی خوردن با آنها را میخواد .
دلم میخواد وقتی حوصله ام سر میرود با یک جعبه شیرینی به سراغ مامان جون بروم و دور هم با اقوام نزدیکم خاله و دایی ها چایی بزنیم و یادمان برود زندگی سخت است .
دلم گاهی میخواد عمه خوبی باشم و برای یکی یدونه مون وقت بزارم.
آخ از دوستانم که دلم برایشان پر میکشد . آنها خود زندگی هستند ، رفاقت آخرین مرحله از لذت های دنیاست
و من اینجا دور از همه این زیبایی ها ، سقفی ساخته ام که عاقلانه بود و هست .
اما با دلم چه کنم ؟
اوایل که جوانتر بودم مادرم برایم گریه میکرد و من پر از هیاهوی عشق ،جستن و یافتن و زندگی ساختن او را درک نمیکردم .
اما الان دلم چیز دیگری میگوید، دو سه سالی شده که کلمه "دوری" ، "تنهایی" ، "غریب بودن" و "دلتنگی" برایم رنگ و معنا گرفته و هر بار که برمیگردم گریه هایم تا چند روز قطع نمیشود.
ودر نهایت اینجا
تنهایی ، قلم و نوشتن تا پیدا کنم خودم را
و باز جویم روزگار وصل خویش را
توضیح :عکسها را از اینترنت گرفتم ،خیلی به ما شبیه بودند ، اونجا که بودم حتی وقت نمیکردم گوشی داشته باشم چه برسه به عکس گرفتن