میگن نوشتن باعث میشه تا گذشته دردناک رو پشت سر بذاری.
رابطه من با پدرم، شبیه ارباب و برده ی بی جیره و مواجب است.
اونو دوست ندارم، اونم کسی دوست نداره. دوران کودکیم من خیلی تلخ وحشتناک گذشت. با مادری که جز دینداری متعصب و تابع ظلم ...برادرانی که چون از پدر کتک می خوردن، دختران خونه رو اذیت می کردن.
در این بین، من با کم بینایی شدید دست و پنجه نرم می کردم تا جایی که همه چیز محو شد.
آیا بیماری من درمانی نداشت؟ نه درمان داشت، اما کسی منو به دکتری نمی برد. با دعواهای شدید مادرم، منو به دکتر بردن و با پولی کم عمل کردم. پدرم فقیر بود؟ نه از املاک دار شهرمونه. چندسال بعد برای ویزیتهای طولانی پیوند، خودم و مادرم تنهایی سوار اتوبوس می شدیم و می رفتیم. الانم خرج زندگی منو و خواهرم رو خودمون تامین می کنیم. به پسرانش زمین داده، خودمون توی خونه با دیوارهای ریخته و سیاه شده زندگی می کنیم.هرچند گاهی تاب حرفهای نیشدارش رو نمیارم و جوابی می پراندم و خب دردسرش بیشتره...من همه رو بخشیدم، برادر بزرگترم رو بخاطر کتک هاش و ...اما با وجود نادیده گرفتنش بازم، گاهی نفرت از گوشه و کنار وجودم شره می کنه.
کامنت نذارین.