چند روزیه توی ویرگول می چرخم و گاهی متن های رئالیسم می خونم. از این ناامیدی ریشه انداخته در کلمات همه مبهوتم، انگار دور همه دیوار کشیدن و مرگ رو لحظه شماری می کنند.چون من برعکس همه هستم، هرجایی همه کم میارن...نارین جنگجو از درون وجودم شعله می اندازه و من پوسته ناامیدی به کناری می زنم و امید در پیچکهای کوچک جوانه میزنه. به روزهای تاریک گذشته م نگاه می کنم و روزهای که توی صف بیمارستان اسیر بودم، روزهای که باید توی تاریکی از شهرستان سوار اتوبوس میشدیم و برای ویزیت به مرکز استان می رفتم. به روزهای که تنها دیدن باریکه ای از نور، تنها آرزویم بود. حالا چیزهای کوچک و اندکی مثل نبود اینترنت حالم رو دیگه بد نمی کنه. به جهنم هر چی ساخته بودم دود شده و به لحظه حال فکر می کنم، به شادی های کوچکم چنگ می زنم و تنها بیست و چهار ساعته زندگی می کنم. کاری که ده سال اخیر می کردم.
حال