چهل و خرده ی روز از بهار گذشته و من هنوز اون حس زندگی درونم فعال نشده. هی میگم از خونه میرم بیرون و از درختها و شکوفه ها عکس می گیرم یا حیاط رو می شورم و کتاب زبانم رو می خونم؛ اما یه حس بد بلاتکلیفی توی وجودم ریشه زده. کارهای اجباری رو انجام میدم و درون روبیکا و ایتا می چرخم و چشمم به پول باریکه سر ماهه...به پیج و کانالی که از دست رفته فکر می کنم و ...