حالا ده روزه که حتی از پشت یک صفحه ی چند اینچی هم نتونستم ببینمت. هی می نویسم و پاک میکنم، می نویسم و پاک میکنم؛ میترسم، میترسم این دستها ابزار سانسور خودم بشن به قول عزیز تازه سفر کرده ی این آب و خاک که با صداش تو سرم تکرار میشه "ما با آنچه که می سازیم ایرانی هستیم نه اونچه که از دست میدیم، یعنی زبان، فرهنگ، هویت.."
تا چند روز قبل حتی اگر میخواستم هم نمی تونستم اینجا چیزی بنویسم، چون حتی پیامک هم قطع بود عزیز من، چون حتی نظرات بقیه رو هم نمی تونستم ببینم، چون جایی در خبری دیدم که نوشته بودن "آرام آرام و قدم به قدم ارتباطات وصل میشه"،به یاد آخرای "بادبادک باز" افتادم اونجا که میگه "چون بهار که می رسد، دانه های برف یکی یکی آب می شوند.." و باز به این جمله فکر میکنم و از خودم می پرسم:
چون بهار که می رسد، دانه های #برف یکی یکی آب می شوند؟! چون #بهار که می رسد؟ یکی یکی؟
چقدر فاصله زیاده بین من و تو، چقدر فاصله زیاده بین من و خاطراتم از این خیابون ها، خیابون هایی که زمانی درش دوچرخه سواری میکردیم، با کوله ای به دوش به مدرسه میرفتیم و در یک روز برفی بعد مدرسه تو کوچه پس کوچه هاش برف بازی میکردیم، خیابون هایی که توش برای اولین بار دستت رو گرفتم اما حالا. چقدر فاصله زیاده بین زمانی که ازمون پرسیدن بزرگ که شدی دوست داری چیکاره بشی و حالا. چقدر فاصله زیاده بین اونچه که میتونست باشه و چیزی که پیش روی چشم ماست..
چطور میشه این فاصله هارو کم کرد؟ از وقتی یادم میاد داشتم می جنگیدم برای چیز های بهتر، برای روزهای بهتر، برای، برای، برای.. کاش هیچی بین ما کاش نبود.
به خودم میگم "دائما یکسان نماند حال دوران، غم مخور" اما یه صدایی میگه که "این عمر گران می گذرد"
دلم برای تو تنگه، دلم برای برق تو نگاهم تنگه. دلم برای چنل بی پلاس تنگه. دلم برای دوستام و روز هایی که درباره چیز هایی بجز اپلای و قیمت دلار و این چیزا حرف می زدیم تنگه. دلم برای وقتایی که زنگ میزدم و چیزی بجز "سلامتی" در جواب چه خبر می شنیدم، تنگه. دلم برای زندگی تنگه.
الان که فکر میکنم دلم برای خیلی چیزاست که تنگه اما برای تو از همه بیشتر، عزیز دور نزدیک من.
#جدید #خاموشی #ایران #دلتنگی #درد