پرنده ای کوچک که دندان داشت
میلیون ها سال پیش
در یک لحظه
روی گلی نشست
گل خوشحال شد و به خود نازید که وقتی پرنده اینجا نشسته من چه ارزشمندم پس رنگ و رویش را جلای بیشتری داد
پرنده ناگهان پرید و رفت روی گلی دگر نشست
گل واماند، زحمت زیادی کشیده بود. پرنده او را بویید و رفت اما گل چیزی از پرنده ندید. گل هیچ وقت پیش نمی آمد که فرصتی از فرصت ها را داشته باشد اما همیشه خودش را داشت.
او خودش را تماشا نمیکرد . خودش را بو نمیکرد. او خودش را دوست داشت. گل کور و کر شده بود ، فقط میدانست که هست و باید هستش را دوست بدارد.
لحظه ای بعد، در همان میلیون ها سال پیش
گل پرنده را دید که دندان هایش را تمیز میکرد
از راه دور گفت پرنده تو چرا دندان داری
پرنده گفت
دندان را نیاز دارم.
گل خندید و پرنده هم خندید. دندان هایش سفید و بانمک بود.
راستی، گل هم دندان داشت؟
گل