
چشمهایی در حال باز شدن ، همهجارو تار دیدن.
صدای محو کلاغ
چرا پاهام گرمن ، بدنم سرد
یعنی من کجام ؟!
تلاش برای به حرکت آوردن بدن
چرا نمیتونم حرکت کنم ؟ دستام چرا بالاعن ؟
خنده داره ؟ هه هه ، چرا نمیتونم حرکت ... خنده دیوانه وار
وای حالا نمیتونم جلو خندمو بگیرم
آخه میدونی چیه ، انگار عیسی مسیح رو به صلیب کشیدن ، ولی نه چوبی اینجا هست ، نه میخی ، نه آدم دیگه ای غیر از خودم.
کم کم دارم میفهمم کجام ، لعنتی چرا لختم ؟ نمیگی سرما بخورم
واقعا چرا به همچین چیزی فکر میکنم ، الان نمیتونم حرکت کنم ، از این مهمتر مگه داریم؟!
این چیه اومده رو شونم ، فقط از رو صداش میفهمم کلاغه و پاهاش ، کاش میتونستم ببینمت ، چون میدونم چقد قشنگی
من عاشق کلاغام ، موجودات خیلی خیلی زیبایی هستن ، زیبایی از نظر من یعنی اونا ، از هر چیزی که میتونن تغذیه میکنن تا رشد کنند ، همینو ببین ، نمیتونم ببینمش ولی سنگینیش رو حس میکنم .
بذار فضا رو درک بکنم ، نفسسس ، نفسسس.
اسکلی؟!
دنبال آرامشی ؟! ولی نیازش دارم
خب من لختم ، پایین پام گرمه ، یه چیزی پایین پام در جریانه، فک کنم آبه ، چرا گرمه پس ، تاریکه همهجا ، اوه اینجا رو ببین ، تازه آسمون رو دیدم ، تنها چیز لذت بخشه این لحظه ، آسمون رو ببین ، این همه ستاره شاهد این صحنههستن ، لعنتیا به جای خیره شدن به من بیاین این پایین کمکم کنید، نگاه کردن چه فایدهای داره ؟
میبینم از پشتم یه نور خیلی زیادی داره میخوره ، با توجه به موقعیتم ، باید نور ماه باشه ، ولی خیلی نزدیکه انگار ، انقد نزدیک که انگار داره بغلم میکنه ، ماه قشنگم ، الان وقت اومدن بود؟ تو که همیشه دور بودی ، الان باید بیای پیشم؟ در حالیکه نمیتونم مثل همیشه عاشقانه نگاهت کنم
خرررر
به خودت بیا ، الان وقت عشقبازی با ماهت نیست.
همینجوری بگذره معلوم نیست ، یا از سرما میمیری ، یا میشی غذای پرندههای مورد علاقت ، ترجیح میدادم تو بغل یارم بمیرم ، طوری نیس ماهم بغلمه تهش اونجا میمیرم
مگه الان نگفتی به خودت بیا ، پس چه غلطی داری میکنی ؟
...
سکوت
صدای کلاغ
صدای جریان آب
...
صبر کن ببینم ، یه چیزی کمه ، اون کجاست ؟ صداش چرا نمیاد ، چرا انگار باد داره از وسطم رد میشه؟ یعنی چی ؟
چرا صداش نیس ؟ یعنی نیستش؟
بدنم سرده ولی یه نقطه وسطش گرمای شدیدی رو داره ، گرمه ولی میتونم رد شدن باد رو حس کنم
اوه اوه ، هه هه
خندههای شدید دوباره
هه هه
قطعا مردم ، جالبه. حداقل بذار یادم بیاد قبلش کجا بودم
یعنی تقصیر همون دخترست که باهاش رفته بودم کافه نیکو ؟
خیلی دیر وقت بود ، بارونممیومد ، یادمه اینو . زمینا خیس بودن
خیلی دیر وقت بود ، دختری بود با موهای بلند ، چشمهای مشکی ، میتونستم خودمو توی چشماش ببینم ، خیلی زیبا بود
خیلی ...
عاشق خونآشاما بود ، حتی دوس داشت خونمو امتحان کنه
من هم به شوخی اجازه دادم بهش
کافه نیکو رو خودش انتخاب کرده بود ، یه سفارش هم خودش برام داد ، میدونست قهوه دوست دارم ، پس یه قهوه جلوم گذاشتن ، مزش عجیب بود ، ولی تا تهشو خوردم . به هر حال نباید دستشو رد میکردم
دختر زیبایی بود به هر حال
آخرین چیزی که یادمه ...
توی خیابون ایرانشهر بودیم ، زیر بارون قدم میزدیم ، بهترین لحظههای عمرم بود، دست تو دست هم ، تو چشاش نگاه کردم
بهش گفتم ، تو الان قلب منو تو دستت داری
خیلی خوب مواظبش باش
...
سکوت
چشمها تار میشه
همه جا تاریک
اتاقی رو میبینم که یه قلب داره توی محفظهی شیشهای میتپه
خب خوبه حداقل خوب ازش محافظت میشه
خداحافظ ماه خوبم :)