رسول محمدی·۲ ماه پیشسپیدههوا گرگومیش بود. مادر و خواهرم داشتند توی آشپزخانه سبزی میشستند و باهم حرف میزدند. رفتم توی حیاط و دو لنگۀ در را باز کردم. ماشین را خلاص…