لمس نم خاک باغچه حادثه ای بود روان
و شن ها در مشت های کوچک نشانی بود از جهان
همه چیز را می دیدم
حتی رویاهای گمشده ی بزرگتر ها را
و چشم های کرم خاکی را که خاک در ان لانه نمیکرد
در قبیله ی من همه ترین بود
هوا هوا ترین
و دویدن پا به پای ماه شاعرانه ترین
دویدم
از قامت بلند زمان پریدم
ناگهان در روزهای دبستان دیدم
چقدر با قبیله ام غریبم
در دستان تمیز من
به جای دیوار، قلم روی دفتر میخزید
واژه ها آمده بودند که دانایی بکارند
چه شور بلندی داشتم
می دانستم چرا اسمان ابی است
روز افتابی
و شب مهتابی است
غافل از ثانیه کوکی هایم تبخیر شد
جامدی شدم بی شکل
نوجوانی بی حاشیه
خنده را زمزمه میکردم
مساحت باغچه را بدون خیمه زدن در باغچه محاسبه میکردم
چگالی هوا را که برای چندمین بار اشتباه محاسبه کردم
همه ی معادلاتم بی جواب شد
مضطرب بستم دریچه ی ذهن را به روی خیال
دفتر مشقم سیاه شد ....
با استعداد ترین عضو قبلیه ام کودکی اش در خواب شد..
با استعدادتن عضو قبیله ام بیداری اش در خواب شد....