ویرگول
ورودثبت نام
Fatemeh
Fatemehترشحات ذهنی خسته
Fatemeh
Fatemeh
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

فردا

مادر از اشپزخانه صدا زد:نیلوفر!غذا حاضره! نیلوفر با بی میلی از جایش بلند شد و به اشپز خانه رفت و بر سر میز غذا نشست.مادرش قیمه را بر سر سفره اورد و برای هردوی انها ظرف کرد و هر دو بدون هیچ حرفی مشغول شدند.پدرش سه سال پیش انها را ترک کرد و برادرش مهاجرت کرده بود و زیاد به انها اهمیت نمیداد.انگار بی سر و صدا انها را از زندگی خود حذف کرده.در نتیجه از دار دنیا فقط مادرش را داشت.اما انها زیاد باهم گرم نبودند .خیلی صحبت نمیکردند و رابطه خاصی نداشتند.نیلوفر کلاس دهم بود و تابستان ،فصلی برای استراحت دانش اموزان به تازگی فرا رسیده بود.البته نیلوفر از مهر تا خرداد هم در تابستان بود.به سختی میتوانستی در دستنش کتابی ببینی،اینکه کتاب دستش درسی باشد تقریبا غیرممکن بود.همه در عجب بودند چگونه امتحان هایش را تجدید نمیشود .هیچ کس البته نمیدانست.برعکس مادرش،او به قدری منزوی بود که هیچ دوستی نداشت نداشت.اما همه میدانستند،او بی نهایت باهوش است. جدیدا همکلاسی هایش او را موقع نگاه کردن به موبایلش خندان میدیدند و با خود فکر میکردند ان کسی که نیلوفر بی احساس به ان لبخند میزند کیست.بعضی ها با خنده به هم میگفتند:طرف عجب احمقی است که با نیلوفر حرف میزند.گاهی وقت ها نیلوفر صدایشان را میشنید اما کوچک ترین اهمیتی به انها نمیداد.نیلوفر تمام این مدت را با حرف زدن به سهیل اختصاص میداد.هفته پیش نیلوفر به این نتیجه رسید که دلش به یک هیجان نیاز دارد.پس وارد یک سایت دوست یابی شد.اما نه برای پیدا کردن کسی که دوستش دارد،برای اینکه با قلبش بازی کند و در اخر گریه طرف را ببیند .

اما اتفاقی افتاد که نباید ،نیلوفر به جای اینکه بخواهد تظاهر به اینکه سهیل را دوست دارد بکند ،واقعا اینکار را کرد

ادامه دارد..

داستان کوتاهداستان نویسی
۰
۰
Fatemeh
Fatemeh
ترشحات ذهنی خسته
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید