
شاید شما هم مثل من در پس ذهنتان افکار پخش و پلایی داشته باشید که چرا بنویسیم، ولی دقیقا نمیدانیم که چرا؟! این «دقیقا ندانستن» خودش بزرگترین دلیل برای نوشتن است.
من هم در همین اول بگویم که خودم هم خیلی درست و حسابی نمیدانم چرا!
یعنی علیرغم علاقه شخصی خودم و اندک سابقه نوشتن، من هم این سؤال را در ذهن دارم؛ پس اولین موضوع برای نوشتنِ یک مقدار جدیتر در اینجا، میخواهم پاسخ به همین سؤال را انتخاب کنم، «چرا بنویسیم؟»، اگرچه این حرفها را باید زودتر در مدرسه به ما یاد میدادند....
در این جستار، با نوشتن، پاسخ پرسش به چرا نوشتن را پیدا میکنیم. امیدوارم که منتهی به بیشتر نوشتن خودم و شما شود.
قبل پاسخ به سوال اصلی، حتی این سوال در ذهنمان هم شکل میگیرد که چرا باید بخوانیم؟ منظورم بیشتر با رمان ها است؛ البته یک سری کتاب های درسی مدرسه را هم میشود شامل این سوال کرد ولی خیلی وقت است که کسی برایشان جوابی ندارد، ما هم از آنها میگذریم؛ خلاصه که فکر میکنم این دو سوال تا حدی جواب مشابهی دارند؛ پس اشاراتی هم این بین به آن هم خواهیم کرد.
قابلیت خاص
کلا اگر به نوشتن دقت کرده باشید میبینید که خیلی قابلیت جالب و حتی عجیبی است که آدم ها دارند. نوشتن قدرتی در بیان احساسات و تفکرات دارد که حتی در صحبت کردن هم نیست؛ و قدرت انتقال دانشی که محدود به زمان و مکان نیست؛ به علاوه، تنها موجوداتی هستیم که با این روش با هم تعامل میکنیم، ارتباط صوتی را بقیه زبان بسته ها هم مثل ما دارند. این راه ارتباطی خاصمان هست که برای بشریت بسیار مفید تر از خیلی از حرف زدنهایش بوده. با همین نوشتنهایمان بود که اختراعات و اکتشافات توسط بشر انجام شده. نوشتن به آدم این توانایی را داده که چیزی را که در یکی دو نسل خودش ممکن نبوده انجام بدهد، به نسل بعد منتقل کند. یا توانسته که یک تفکر را از یک سوی کره به آن سو بفرستد. چه انقلاب های خوب و بدی که با همین نوشتههایمان شکل ندادیم و حتی چه جنگ هایی...!
حتی نوشتن رمان هم مفید است
اتفاقا، گاهی مواقع، نوشتهها درقالب رمان اثر بیشتری بر مردم میگذارند. از مهمترین و معروفترین آثار، ۱۹۸۴ است که نیازی به معرفی ندارد، و افرادی معتقدند که هر جامعهای که این کتاب را خوانده باشد و درست درکش کرده باشد به راحتی زیر بار دیکتاتوری نخواهد رفت، در نتیجه شاهد به وجود آمدن چنین سیستم هایی نمیشدیم. مثال جالبتر، کتاب کلبه عمو تام هست که از عوامل جنگ داخلی در آمریکا بود! آبراهام لینکلن در دیداری که با نویسنده این کتاب داشت به کنایه گفت : «پس شما همان خانم کوچکی هستید که این جنگ بزرگ را به راه انداخت!»
حالا شاید بگویید این حرف ها چه ربطی به ما دارد که «چرا بنویسیم»؟ مگر قرار است چندتا از ما اینجا جرج اورول بشویم؟ جواب این است که خیلی کم، نزدیک به صفر درصد، هر کسی قرار نیست شاهکار بنویسد. جی.کی.رولینگ فکرش را نمیکرد که هریپاترش پرفروش ترین رمان تاریخ شود.
قرار نیست شاهکار بنویسیم، مهم این است که بنویسیم. ولی باز هم میگویم «چرا»....؟!
نوشتن، لایروبی ذهنی.
اول این مطلب خودم هم گفتم «با نوشتن، جواب سوال برای «چرا نوشتن» را پیدا میکنیم.» در واقع داشتم به یکی از مهمترین فواید نوشتن اشاره میکردم: منسجم کردن ذهن و افکار.
ممکن است عجیب به نظر بیاد ولی همین حالا، خودم با نوشتن این جستار، (و شاید همراه شمای خواننده) در حال یادگیری هستم. در حقیقت اینجا دارم با نوشتن، افکارم رو بلندتر میگویم یا به عبارتی بهتر، با نوشتن، فکر میکنم؛ در لحظه نوشتن، نوعی بارش افکار شکل میگیرد که باعث میشود، کله به ظاهر پوک آدمیزاد به کار بیفتد و دید آدم نسبت به چیزی که در ذهن دارد شفاف تر شود. فقط همین دست گرفتن قلم، یا امروزه کیبورد، خودش باعث شروع بارش هزار فکر و ایده میشود؛ در واقع در مورد چیزی نوشتن همان فکر کردن است یا به عبارتی لایروبی ذهنی!
ذهنمان بیشتر از آنچیزی که فکر میکنیم میداند، چه علمی و چه ادبی؛ و با نوشتن است که آن افکار غبار آلود در کاغذ ذهن، متجسم میشوند به واژگانی بر کاغذ دفتر؛ و چه «کم رنگ ترین جوهر هایی که از قوی ترین ذهن ها هم ماندگار تر و مفید تر هستند.»
به عنوان مثال، تمام این افکار توی ذهن و ناخودآگاه من یک جایی در حال غوطه خوردن بودند، ولی وقتی قلم نوشتن را به دست بگیری تازه ذهن شروع به کار کردن میکند، تازه متوجه میشوی چهها میدانستی و چهها نمیدانستی، و آن افکار پراکنده بر روی کاغذ متمرکز میشوند. به اینصورت است که خود نویسنده هم از اثرش درحال یادگیری است. انگار بعد از نوشتن درباره چیزی، یک پله باهوش تر میشوی.
وسیع شدن دایره لغات و پیشرفت در ادبیات
خلاصه، این نظمی که با نوشتن به بالاخانه میدهیم و بخش هایی که داشتند آن بین خاک میخوردند را به کار میگیریم، در زبان و گفتار هم کمک خواهند کرد. این فایده نوشتن در این زمینه با کتاب خواندن مشترک و حتی مکمل هست؛ و اینجاست که وارد بحث «چرا بخوانیم؟» هم میشویم. رمان خواندن، در کنار تمام مزایای دیگری که میتواند داشته باشد، باعث وسیعتر شدن دایره لغات و درک بهتر ادبیات میشود ولی به شکل همان غبار پراکنده، و نوشتن است که غبارها را به صورت منسجم در میآورد، یا به عبارتی دیگر، خواندن ورودی و نوشتن خروجی است.
شاید باز هم سؤال ایجاد شود که این دیگر به چه دردی خواهد خورد؟ پرکاربرد ترین موقعیت این یادگیری بهتر ادبیات و وسیع تر شدن دایره لغات، در همان حرف زدن ها و ارتباطات روزانهمان هست؛ همانجایی که نیاز به ابراز عواطف و احساساتمان داریم، همانجایی که نیاز باشد افکارمان را به دیگران بهتر انتقال بدهیم و در نهایت، همانجایی که باید بهتر باهم در یک جامعه انسانی ارتباط داشته باشیم؛ هرچند که خیلی این نیاز را احساس نکنیم (چون به این وضع عادت کردهایم) ولی شاید جوامع مدرن امروزی ما بیشتر از چیزی که فکر کنیم به آن نیاز دارد.
منجلاب جهل مرکب
از طرفی، در روزگاری که ذهن آدمها پر شده از محتواهای دم دستی و پوچی که اغلب از شبکه های اجتماعی میگیرند و همگی احساس دانش کاذبی در خود دارند و «نمیدانند که نمیدانند»؛ شاید با نوشتن و به خصوص با خواندن کتاب خوب، بشود برای جامعهای که در جهل مرکبش غرق شده کمکی بود، یا حداقل، خودمان را از این منجلاب نجات بدهیم.
مردم زیاد حرف میزنند ولی چند نفر هستند که مینویسند؟ اگر که هر کسی نمینویسد، اگر همین من یا شما فکر میکنیم که شاید نویسنده خوبی نباشیم، برای همین است که نوشتن کار هرکسی نیست؛ نیاز به دانش نسبی، گزیدهگویی و تسلط نسبی در ادبیات دارد که این این روز ها خیلی ها از آن محروم هستند؛ و این کار را سخت میکند به خصوص برای زمانی که در بستر مناسب، مخاطب هم داشته باشید.
نوشتن مثل حرف زدن نیست که بتوان ارزان و بی محتوا به مخاطب فروخت. میدانیم که کلمات و جملات در نوشتار میتوانند آن قدرت واقعیشان را نشان بدهند. (البته در اینجا فواید و قدرت کلام خوب را نفی نمیکنم که بحث دربارهاش جای خود دارد؛ برعکس به نظرم با نوشتن است که میشود بهتر حرف زد و مفید تر؛ که پیش تر هم دربارهاش گفتهام. و نوشتار را هم خیلی مقدس نمیکنم که در کتابهای زیادی میتوان حرف مفت پیدا کرد، و آن هم جای خود دارد.)
در نهایت، این چالش در نوشتن نباید دلیل بشود که از آن فاصله بگیریم، برعکس باید هر چه میتوانیم بیشتر بخوانیم، بیشتر بنویسیم و بیشتر فکر کنیم، و حتی بهتر حرف بزنیم. باید ذهن را با هربار نوشتن و خواندن تمرین بدهیم تا مداد ذهنمان را تیز نگه داریم.
برای کی بنویسیم؟
مشکل بعدی ما علاقهمندان به نویسندگی یا بهتر بگویم مایی که تازه به فکر جدی نوشتن افتادهایم این سؤال است که سدی میشود برای شروع. با اینکه بد نیست مخاطب هم برای نوشتههایتان داشته باشید و از آنها بازخورد بگیرید (که خود باعث پیشرفت مضاعف نویسنده در زمینههای مختلف که ذکر کردم میشود)، ولی اصلا الزامی در کار نیست که حتما برای کسی بنویسیم! برای دل خودت بنویس، مثل خیلی از بزرگان که دستنوشتههای خودشان را داشتند، برای خودشان! که البته بعد مرگشان به لطف دوستان فضولی، دیگر برای خودشان نبود!
یا خیلی از انسانهای عادی که خاطرات خود را مینویسند، تنها مخاطب خودشان هستند؛ فقط برای ثبت لحظات تلخ و شیرینی که تجربه کردند تا به شکلی دیگر از فیلم یا عکس یادشان بماند و دوباره به آن لحظات بازگردند. یا دلنوشتههایی که مینویسند، فقط برای ابراز آن احساساتی که در لحظهای دارند.
اگر هنوز هم بعضی این سوال در ذهنشان باقی مانده که «خب پس برای چه بدون مخاطب بنویسم؟» باید بگویم که ... دست شما درد نکنه! دو ساعت داشتم برای کی حرف میزدم!
بنویس تا فکری منسجم تر و شفاف تر داشته باشی، بنویس تا ابراز کنی، بنویس تا بهتر صحبت کنی، تا بهتر ارتباط داشته باشی و بنویس تا به یادت بماند، حتی فقط برای خودت.
از چی بنویسیم؟ (و چطور بنویسیم)
از هر چیزی بنویس.
مشکل بزرگ بعدی که مانند مانعی بر سر راه ما علاقهمندان فرود میآید، همین سوال است. گاهی نمیدانیم چی بنویسیم، گاهی نمیدانیم چطور بنویسیم و پرسشهای دیگر از این قبیل که بر سر ما قرار میگیرند و جوابی برایشان نداریم.
اگر بخواهم همین اول آخر قصه را لو بدهم که «از چی بنویسیم؟»، از هرچیز...!!
از هرچیزی و هرطوری که میخواهید بنویسید. قبلتر هم گفتهام که اصلا قرار نیست که کسی شاهکار بنویسد؛ کمتر نویسندهای با این طرز تفکر شروع به نوشتن شاهکارش کرده است، و شاید خیلی از نویسندهها قبل نوشتن شاهکارشان خود هم نمیدانستند که قرار است دقیقا از چه و چطور بنویسند. پس آفت قیاس و کمالگرایی را به همراه این سؤالها کنار بگذارید و فقط شروع به نوشتن کنید. حتی از کوچکترین ایدههایی که به ذهن میرسند شروع کنید. با نوشتن از همین خرده ایدهها، میبینید که باقی متن به آرامی خودش به قلم میآید. در آینده، خواهید دید که در میان فعالیت های روزانه و حتی زمانی که به نوشتن فکر هم نمیکنید، به طور خودکار جرقههایی به ذهن میآیند که فقط باید ثبت شوند تا بعد در فرصتی مناسب به آنها پر و بال دهید.
البته کاملا طبیعی است که در همان اوایل نوشتن موتور ذهن خشک باشد و به سختی مرحله «خودش به قلم میآید» شکل بگیرد، شاید حتی آن خرده ایده هم به قلم نیاید، ولی با کمی تمرین و درک جمله «از هرچیزی نوشتن» اوضاع بهتر میشود. کوچکترین مسائلی که در روزمره میبینید، شرح خوابی که دیشب داشتهاید، نقد و نظرتان درباره آخرین فیلمی که دیدهاید یا کتابی که خواندهاید، احساسات یا دلنوشتهای از موقعیتی در زندگی و یا از همه راحتتر، خاطرات روزمره خود را بنویسید؛ اصلا، تابستان خود را چگونه گذراندهاید؟ اگر که واقعا چیزی برای نوشتن به ذهنتان خطور نمیکند موضوعات کتاب های درسی هم برای شروع گزینه خوبی هستند؛ خلاصه، گزینههای زیادی برایمان هست که میتوانیم دربارهشان بنویسیم. شاید الان وقتش باشد که باری دیگر به این فکر کنیم که علم بهتر است یا ثروت؟!
نکاتی از مدرسه!
درس نگارش یا همان زنگ انشاء خودمان در بسیاری از مدارس یا شاید هم همه مدارس، جزء دروسی بود که کمتر به آن توجه میشد؛ خیلی از دبیران محترم هم بنا به دلایلی به کتاب نگارش توجهی نمیکردند. بگذریم، من هم قصد تدریس دوباره ندارم فقط یکی دو نکته اساسی ولی مفید از آن کتاب هست که میتواند روغنی برای موتور ذهنتان باشد تا شروع راحت تری داشته باشید.
اول، تکه کاغذی در کنار دست خود داشته باشید و موضوعی که در ذهن دارید را بر روی کاغذ بنویسید؛ بعد هر موضوع جزئی تر یا عناوینی را که از آن برای نوشتن به ذهنتان میآید در همان کاغذ ثبت کنید؛ این کاغذ ایدههای شما است، مثل چرک نویسی که تا آخر مطلبتان با خود نگه میدارید.
برای مثال، در همین جستار که برای ایده اصلی «چی بنویسیم» مطالب در زیر عنوان هایی آورده شدهاند؛ در شروع، خودم هم نمی دانستم که چه چیز هایی دقیقا میخواهم بنویسم.
البته ممکن است اوایل نوشتن یا برای موضوعی که تازه پیدا کردیدهاید ، کار سختی باشد که همینطور به موضوع اصلی روی کاغذ زل بزنید و سعی کنید به زور موضوعاتی به ذهن خود بیاورید؛ راه حل آن مزخرف نویسی است!
هر چه که به ذهنتان میآید از آن موضوع را بنویسید، جملات نامنسجم، مبهم و حتی مزخرف؛ با این کار ماشین مغز را برای استارت هل میدهید، بعد از چند جمله به آرامی مطالب جدید به زیر عنوان ها به ذهنتان خواهد آمد که در همان کاغذ ایده ها ثبت خواهید کرد؛ هر لحظه که در حال نوشتن هستید ممکن است ایده های جدید به ذهنتان خطور کند، حتما در همان لحظه آن را ثبت کنید.
حرف، حرف میاورد و نوشته هم نوشته؛ حتی اگر مزخرف باشند! البته که همین مزخرف نمیماند و جلوتر درباره موضوع مهم ویرایش کردن صحبت خواهیم کرد.
نکته بعدی، ساختار بندی متن است که میتوان گفت اولین و پایهای ترین اصل برای نوشتن هر متنی است. هر نوشته شامل سه بخش میشود: مقدمه، بدنه و نتیجه. رعایت این اصل هم بسیار مهم و هم کمک کننده برای کار شما است. فکر میکنم اگر مطلبی باشد که در همان زنگ انشاء برای همه تدریس شده باشد همین است و برای همه آشنا است؛ من هم با توضیحی مختصر برای هرکدام نکاتی را متذکر میشوم و به بخش بعدی میروم.
مقدمه باید بخشی باشد که در آن درباره مطالبی که میخواهید از آن صحبت کنید که توضیح دهید؛ چه میخواهید بگویید و چرا. سعی کنید با جملهبندیهای درست در مقدمه خود «قلاب» بسازید که ایجاد علاقهمندی، کنجکاوی یا سوال در ذهن مخاطب بشود؛پیشنهاد خودم این است که ابتدا زیاد سختگیری برای مقدمه نداشته باشید و در انتها باز به سراغش بیاید، حتما بعد از پایان کار، مطالب بهتری برای مقدمه به ذهنتان خواهد رسید.
درباره بدنه حرف زیادی نیست، اینجا اصل مطلب را در بندهای مختلف شاخ و برگ میدهید؛ البته که هر نوع نوشتاری لزوما شامل چند بدنه نیست و این موضوع بسته به خود سبک نویسنده و قالب نوشتار است. فقط یک پیشنهاد برای جذابیت بیشتر، سعی کنید در هر بند که مینویسید همین ساختار بندی سهگانه را رعایت کنید، البته که کمی متفاوت از ساختار کلی است. با یک یا حداکثر دو جمله مقدمه داشته باشید، توضیح بدهید و با فرودی کوتاه در آخر، برای اتمام بند و شروع بند بعدی آمادگی ایجاد کنید؛ وحتی جذابتر میشود اگر با پایان بندی، آن بند را به شروع بند بعدی مرتبط کنید. برای نمونه، من هم در این جستار برای هر بند سعی بر به کار بردن این ترفند داشتهام، که توجه دوباره به آنها خالی از لطف نیست. این هم اضافه کنم، حتما سعی کنید سیر منسجمی برای ترتیب جملات در بدنه و همنیطور ترتیب خود بدنهها داشته باشید.
در بخش نتیجه ساختار کلی هم سعی کنید اندکی خلاقیت به خرج بدهید و از جملات کلیشهای اول دبستانی مثل «پس نتیجه میگیریم که....» اصلا استفاده نکنید؛ تنیجه باید نقطه فرودی باشد برای تمام متن که خواننده به آرامی مطلب شما را تمام کند. متن شما مثل برجی است که با مقدمه و بدنه بر روی شهر ایده خود میسازید و نتیجهگیری نهایی پشت بام این برج است به منظره کلی از تمام چیزی که در این شهر ایده خود ساختهاید.
و در کل، پیشنهاد میکنم که اگر علاقهمندید، با ذهنی خارج از فضای خشک مدرسه، سری به این کتاب محجور و کم حجم بزنید.
حتما بازنویسی و ویرایش کنید.
میتوانم بگویم که این مرحله، مهمترین مرحله نوشتن است؛ انگار که تازه نوشتن شما شروع شده؛ باید پس از نوشتن هر بند، بهصورت جزئی، و در پایانِ کار، بهصورت کلیتر، دوباره و دوباره به متن رجوع کنید و اصلاحاتی انجام دهید.
تا اینجا مغزتان تمام انرژی خود را صرف مرتب کردن و جاروکردن افکار غبارآلود کرده بود.. بعد از کمی استراحت چند ساعته و یا چند روزه به متن برگردید تا تازه خود با این آش نپختهای که درست کردهاید مواجه شوید! از غلط های املایی و نگارشی تا جملهبندی های کوتاه و بلندی که بدون انسجام روی کاغذ ریختهاید و هزاران ایرادی که در این جنگل ایرادات به چشمتان خواهد خورد.
گاهی بخشی را اضافه گویی کردهاید و گاهی کم گفتهاید و گزیده هم نگفتهاید؛ یا موضوعی را در یک جمله بسیار طولانی بد بیان کردهاید که نیاز به بازنویسی، شکسته شدن و حفظ ضرب آهنگ کلی متن دارد؛ بعد از مدتی استراحت و بازگشت به متن خواهید دید که ایدههای جدیدی برای بیان بهتر مطالب خود دارید. ایرادات دیگری هم در این میان به چشم خواهند خود که شرح همه آنها در این مقال نمیگنجد.
نکته دیگری که باید در مراحل پایانی ویرایش خود به آن دقت کنید، رعایت علائم نگارشی است از قبیل ویرگول، پرانتز، نقطه و علائم دیگری که حتما به چشمتان خورده است ولی احتمالا به آن دقت نکردهاید. این علائم شاید خیلی مورد توجهتان نبودهاند ولی بسیار مهمتر از چیزی که فکر میکنید هستند؛ نقشه راهی در متن و کمک برای جمله بندی بهتر و حفظ ضرب آهنگ درست تر هستند، در نتیجه انتقال مطلب بهتر به خواننده صورت میگیرد.
متاسفانه آموزش طرز درست استفاده از این علائم هم در کنار سایر دروسی میرود که در مدرسه مورد توجه نبوده است و، نیاز به یادگیری بهتر خارج از مطالب این جستار برای علاقهمندان دارد.
در تمام مراحل بازنویسی و ویرایش، خود را جای خواننده بگذارید و جملهها را بلند بخوانید. خواهید دید ایرادهای نگارشی و علائم خیلی راحتتر به چشم میآیند.
در آخر پیشنهاد میکنم که در اولین نوشته هایتان حتما در پایان کار نظر کسی را بخواهید؛ از بهترین و در دسترسترین نعمتهای امروزه هوش مصنوعی است که متاسفانه استفاده از آن تابو شده. البته بد برداشت نکنید، فقط باید از آن به عنوان منتقد و برای نظراتش استفاده کنید، نه اینکه پیشنهادهای مستقیم بگیرید و در متن خود همان را پیاده کنید؛ این کار کاملا اشتباه است! چون خلاقیت و اصالت متن شما را از بین میبرد. منظور این است که باید به مثابه یک ابزار از آن استفاده کنید و مانند یک شخص همه چیزدان نظراتش را بخواهید. در صورت استفاده درست خیلی کمک خواهد کرد، و کار شما را با کیفیتتر؛ همانطور که سایرین در زمینههای کاری خود این کار را میکنند.
درگیر قالب نشوید.
نه تنها در ابتدا کار، بلکه در آینده هم حتما نیازی نیست به فکر قالب دقیق برای نوشته خود باشید. اگر از نوشتن درباره چیزی لذت میبرید، مهم همین است و دیگر اهمیت ندارد که آیا بهتر است داستان بنویسید، جستار، دلنوشته و یا هر چیز دیگری؛ که در ابتدا کار هم قرار همین بود. درست است، اگر قالبی مشخص در ذهن دارید، مثلا ایدهای برای داستان خود دارید، به همان شکل بنویسید؛ ولی گاهی انتخاب قالب نوشتار برایمان سخت میشود، شروع به نوشتن به هر شکلی بکنید و بگذارید به آرامی لذت نوشتن برای شما تصمیم بگیرد.
همانطور که به آرامی شاخ و برگ متن به قلمتان خواهد آمد، قالب کار شما هم به آرامی شکل خواهد گرفت و بعد از چند خط نوشتن شاید ایده داستانی به ذهنتان رسید که همیشه به دنبالش بودید و هرگز بدون شروع پیدایش نمیکردید.
در نهایت، از همراهی شما تا اینجا سپاسگزارم، سعی شد که در حد توان، به بهترین شکل توضیحاتم را ارائه بدهم؛ اگر کم و کاستی بوده به پای کوتاهی من بگذارید و بگذرید. امیدوارم که این جستار مفید بوده باشد و جرقهای کوچک در دل علاقهمندان باشد.
خوشحال خواهم شد که از نظرات و انتقادات شما و حتی استفاده کنم.