
هیچ انسانی بهخودیخود منفک و قائمبهذات نیست. فردیت هم، با تمام وسوسهی «من بودن»، در نهایت با قیاس به دیگری ثبیت میشود، ناخودآگاه و ناگزیر.
انسان، محصول زمان است. نه فقط در معنای تقویمی یا تاریخی، بلکه در دو لایهی عمیقتر:
یکی، زمانِ انسان شدن، روند تدریجی شکلگیری ذهن، زبان، فرهنگ و جهان.
و دیگری، زمانِ فرگشتی، همان جریان ژنتیکی که بدن، غریزه و ساختارهای ناخودآگاه را ساخته است.
ما ادامهی هر دو زمانیم: ذهنمان ادامهی تاریخ فرهنگی، بدنمان ادامهی تاریخ زیستی. برای همین فهمیدن تاریخ، فقط دانستن گذشته نیست، بلکه ورود به بُعد پنهان خودآگاهی است.
تاریخ، دیتای خام ماست برای شناخت خودمان. هر فرد بدون درک تاریخش، فقط تصویری جداافتاده از یک کلِ فراموششده است، توهمی از فردیت.
خودآگاهی یعنی بازخوانی مسیر تاریخیای که از دلش بیرون آمدهای؛ یعنی فهمیدن اینکه هر «من»، بازتاب هزاران نسل و تجربهی انباشته است.
تا تاریخ را نفهمی، هنوز وارد قلمرو شناخت خودت نشدهای. فقط در سطح خاطرههای شخصی سرگردان ماندهای، بیریشه در جریان عمیق زمان.
فراموشی تاریخ، فراموشی خود است.
