
بعضی شکستها شبیه به پیروزیاند. قدرت را به چالش میکشند، ساختارها را میلرزانند، افکار عمومی را تسخیر میکنند و در کمال ناباوری، حتی گاهی پیروز هم میشوند و دیگر شکست نیستند. اما در همان لحظهای که پرچم پیروزی بالا میرود، چیزی در پنهانیت جامعه در حال زوال است؛ چیزی که بدون آن هیچ آزادی پایداری ممکن نیست.
قدرت را میتوان با روایت و راوی شکست داد.
یک داستان خوب گاهی از هزار آمار و مبحث تکنیکال نیرومندتر است. یک تجربه زیسته میتواند چیزی را آشکار کند که سالها پشت گزارشها و نمودارها پنهان مانده است. اما مسئله از جایی آغاز میشود که روایت از ابزار نقد قدرت به معیار شناخت جهان تبدیل شود؛ و حتی فراتر از آن، به جای ابزار فهم، به خود واقعیت بدل گردد.
فکر کنید. جامعهای را تصور کنید که سالها آموزش دیده است بهجای استدلال، روایت کند. بهجای تحلیل، تجربه شخصی عرضه کند. بهجای سنجش ادعاها، گوینده را بسنجد. در چنین جامعهای حتی اگر قدرت سقوط کند، یک چیز باقی میماند: انسانی که دیگر نمیداند تفاوت داستان و استدلال چیست.
فاجعه دقیقاً همینجاست.
زیرا روشهای مبارزه فقط دشمنان را نابود نمیکنند؛ انسانها را نیز، همزمان، میسازند. اگر سالها به انسان بیاموزی که حقیقت چیزی جز روایت نیست، فردا همین انسان با همان ابزار درباره علم حرف خواهد زد، درباره تاریخ حرف خواهد زد، درباره اخلاق حرف خواهد زد و درباره کلیت جهان قضاوت خواهد کرد.
در چنین وضعیتی است که هشدار هانا آرنت معنا پیدا میکند؛ آنجا که میگوید هنگامی که واقعیت مشترک فرو میپاشد، انسانها نهفقط امکان قضاوت را از دست میدهند، بلکه دیگر قادر نیستند میان حقیقت و دروغ تمایز بگذارند. فروپاشی حقیقت پایان سیاست نیست؛ آغاز شکلگیری نوعی سلطه تازه است.
آن روز دیگر هیچکس دروغ نمیگوید.
هرکس فقط «روایت خودش» را دارد.
هیچکس اشتباه نمیکند.
هرکس فقط «تجربه خودش» را بیان میکند.
هیچ حقیقت مشترکی وجود ندارد.
فقط جزایری از روایات وجود دارند که در اقیانوسی از احساسات شناورند.
اینجاست که معمولاً یک اعتراض مطرح میشود:
مگر عقلانیت خودش ابزار قدرت نشده است؟ مگر با زبان عقل، علم، آمار و کارشناسی، سلطه و سوءاستفاده توجیه نشده است؟ مگر قدرتها بارها پشت نقاب عقلانیت پنهان نشدهاند؟
البته که شدهاند.
اما از این واقعیت نمیتوان نتیجه گرفت که باید مفهوم عقلانیت را کنار گذاشت.
این شبیه آن است که چون دادگاهها گاهی فاسد میشوند، اصل عدالت را کنار بگذاریم. یا چون زبان دروغ تولید میکند، سکوت را جانشین همیشگی سخن کنیم.
مشکل عقلانیت نیست؛ مشکل زمانی آغاز میشود که عقلانیت در خدمت قدرت قرار میگیرد. وظیفه ما نابود کردن عقلانیت نیست؛ وظیفه ما بازپس گرفتن آن است. عقلانیت نباید ابزار دست قدرت باشد؛ باید ابزار هدایت قدرت باشد. قدرت باید بتواند در برابر استدلال پاسخگو باشد، نه اینکه استدلال در برابر قدرت زانو بزند.
اگر بهدلیل سوءاستفاده قدرت از عقلانیت، خود عقلانیت را تخریب کنیم، در واقع آخرین ابزار نقد قدرت را نیز از دست دادهایم. آنگاه دیگر چیزی باقی نمیماند جز رقابت روایتها، رقابت احساسها و رقابت هویتها. و در میان این هیاهو، هرکس بلندتر فریاد بزند، حقیقت را تصاحب خواهد کرد.
طنز ماجرا اینجاست که بسیاری از جنبشها برای فرار از سلطه قدرت، همان چیزی را نابود میکنند که پس از پیروزی به آن نیاز دارند: توانایی تشخیص حقیقت از داستانبازی. آنها برای کشتن اژدها، شمشیری را میشکنند که قرار بود فردا از جامعه در برابر اژدهای بعدی محافظت کند.
و اگر فرض کنیم که مهمترین سؤال عصر ما اصلاً این نباشد که چه کسی قدرت را در اختیار دارد، شاید سؤال واقعی این باشد:
وقتی نبرد تمام شد،
آیا هنوز انسانی باقی مانده است که بتواند میان روایت و حقیقت فرق بگذارد؟