
بارها به ساعتم نگاه کردم.
نه از سر بیحوصلگی لحظهای یا خستگی شخصی، بلکه چون چیزی به نام «فضا» در کار نبود. تئاتر بدون فضا، حتی اگر پر از دیالوگ و بازی باشد، نهایتاً به خوانش زندهی متن تقلیل پیدا میکند. اتکای صرف به دیالوگ و بدن بازیگر، بهتنهایی فضا نمیسازد؛ فضا حاصل نسبتِ دقیق صدا، سکوت، بدن، زمان و مکان است. اینجا آن نسبت شکل نگرفت.
بارها به ساعتم نگاه کردم چون منتظر بودم این ناآرامیِ مانیفستی، این آشفتگیِ مدعی، جایی رنگِ وجودی به خودش بگیرد؛ جایی از سطح ادعا عبور کند و به تجربه برسد. اما نرسید. زمان کش میآمد بیآنکه معنا متراکم شود. تعلیق نبود، فقط امتداد بود.
بارها به ساعتم نگاه کردم چون نمایش مدام وعدهی عمق میداد و مدام در سطح متوقف میشد.
بازیگر مرد آشکارا از مکتب «نوید محمدزادهایسم» تغذیه میکرد. نمیتوانم بگویم این تقلید ناخودآگاه بوده؛ چون اگر ناخودآگاه باشد، پای فقدان خودآگاهی در میان است، و اگر آگاهانه باشد، با یک انتخاب فرسوده و مصرفشده طرفیم. در هر دو حالت، بدن به زبان شخصی نرسیده بود. بدن ادا میکرد، اما سخن نمیگفت.
مشکل اصلی اما جای دیگری بود: با مجموعهای از متون مواجه بودم، گاه فلسفی، گاه شبهفلسفی، که صرفاً از دهان دو نفر به بیرون پرتاب میشدند. اینها اندیشه نبودند؛ جمله بودند. جملههایی که نه در بدن تهنشین میشدند، نه در موقعیت ریشه میدواندند. کاراکتری شکل نگرفته بود که اندیشه از درون او عبور کند. وقتی کاراکتر نباشد، دیالوگ هرچقدر هم پرطمطراق باشد، معلق میماند.
میزانسنها در ابتداییترین و خامترین شکل ممکن باقی مانده بودند. نه تنها کمرمق، بلکه ناهماهنگ با سطح ادعاهایی که دیالوگها تولید میکردند. شکاف میان آنچه گفته میشد و آنچه دیده میشد، مدام عمیقتر میشد؛ اما این شکاف نه آگاهانه بود، نه خلاقانه. صرفاً خالی بود.
انگار استفاده از موسیقی بهکلی حرام اعلام شده بود. در حالی که با حداقل موسیقیِ دقیق و بهجا، میشد این طعمِ تلخنمای بیمزه را دستکم قابلتحملتر کرد. سکوت وقتی کار میکند که فشرده باشد؛ اینجا اغلب سکوت، فقط نبود بود.
منکر زحمت اجرا نیستم. اکتهای بدنی طراحی آکادمیک داشتند و بیقواره نبودند. اما این اکتها در خلأ اجرا میشدند؛ بدون زمینه، بدون پاسخ، بدون اثرگذاری. طراحی خوب، وقتی در فضا ننشیند، تزئینی میشود.
سوژه به مفهوم نرسید و مفهوم در کشمکشهایی که اغلب بیمکان بودند، ناپدید شد. نمایش میخواست «میانه» بایستد؛ اما این میانه، میانهی نویسنده بود، نه اجرایی که روی صحنه دیدم. اجرا به عمق متن پشت کرده بود و به سطحی رضایت داده بود که نه رادیکال بود، نه شاعرانه؛ فقط معلق، فقط نیمهکاره.
مسأله این نیست که کار زحمت نکشیده؛ مسأله این است که نمایش به دوختودوزی ضعیف از ایدهها تقلیل پیدا کرده بود. و من با این تقلیل، حتی با نیتِ خوب و تلاشِ صادقانه، کنار نمیآیم.
بارها به ساعتم نگاه کردم ...