
جهان بدون قدرت، شدنی نیست. نه از سر بدبینی، بلکه از سر مشاهده. هر جا انسان هست، قدرت هم هست. در خانواده، در مدرسه، در بازار، در رسانه، در دولت، حتی در رابطهای که خودش را صمیمی یا آزاد معرفی میکند و یا حتی در جلسه هماندیشی پیرامون نقد قدرت. قدرت یک استثناء نیست؛ یک وضعیت پایدار است. چیزی شبیه هوا که دیده نمیشود، اما همهجا هست و اثرش «قابل» اندازهگیری.
از این منظر کمی به هابز نزدیک میشوم؛ به این معنا که قدرت را نه یک انحراف، بلکه بخشی از معماری زندگی و نظم جمعی میدانم. اما دقیقا از همینجا هم فاصله میگیرم، چون به ثبات قدرت اصالت نمیدهم و از خلطی اینگونه فراریام. قدرت اساسا ثابت نیست؛ تغییر میکند، جابهجا میشود، فرمش عوض میشود.
بنا به تبیین مدنظرم، برای حرکت بسوی فهم دقیقتر این موضوع، بهتر آنست که یک شکاف بنیادی را جدی گرفت: شکاف میان مسئله آگاهی و قدرت. دقت شود که منظور از کلمه آگاهی آن کلمه دستمالیشده نهادهای قدرت نیست. آگاهی را یک کیفیت شناختی-گفتمانی در نظر بگیرم؛ ساحتی حضوریافته در بستر بودن.
لذا آگاهی برای من یک پروژه و فرآیند فردی است، نه یک وضعیت نهایی و تحمیلی و نه حتی گلهای. هیچ نقطهای وجود ندارد که بتوان نامش را بیداری کامل گذاشت، جز برای مفتبری. آگاهی بیشتر شبیه باز شدن لایههای جدید پیچیدگی و عبور از شناخت بسمت فهم است؛ هر لایهای که باز میشود، نه پاسخها بیشتر، بلکه سؤالها عمیقتر میشوند. به بیان دیگر، انسان آگاهتر کسی نیست که به حقیقت رسیده باشد، بلکه کسی است که میفهمد چقدر از خودش و جهانش ناآگاه است. میفهمد که وجود دارد و در حال فکر کردن به این است که وجود دارد و در حال اندیشیدن به این است که دارد به اینکه میفهمد وجود دارد، فکر میکند و الی آخر.
در این معنا، آگاهی یعنی فرو ریختن ارزشهای فیکسشده و چوب کردن در لانه زنبور؛ یعنی ناآرامی و درک فقدان؛ یعنی سعی برای فراتر از میل رفتن، حتی اگر در نهایت هم شدنی به نظر نرسد. در این کیفیت، چیزهایی که روزی بدیهی، طبیعی یا اخلاقی به نظر میرسیدند، دوباره قابل پرسش میشوند. آگاهی یعنی دیدن اینکه بخش بزرگی از «خود ما» ساختهی، جبر فیزیکال مغزی-ژنتیکی، ترس، میل، زبان، فرهنگ، جمع و تاریخ است.
اما همین آگاهی، هرچقدر هم گسترش پیدا کند، بهخودیخود قدرت را حذف نمیکند.
اینجا همان جایی است که من از برخی سنتهای آرمانگرا جدا که نه، منفک میشوم. من نه تصور میکنم که آگاهی جمعی منجر به پایان کژیهای قدرت میشود، نه فکر میکنم تاریخ به سمت شفافیت و رهایی کامل حرکت خواهد کرد. اگر پیشگو باشم -که نیستم و نمیخواهم باشم- به نظرم انتهای انسان بیمعنایی و غلبه ظاهری بر همه مشکلات و مرگ جمعی خودخواسته خواهد بود. در نهایت هم قدرت در شکلی بسیار دهشتناکتر باقی میماند. اگر ازین تاریکی دور شویم، احتمالا پرسش اصلی این است: چه کسی حامل قدرت است و با چه نوع فهمی؟
اینجاست که تاریخ را میشود نه بهعنوان میدان بازیهای ایدئولوژیک، بلکه بهعنوان میدان جابهجایی افقهای فهم دید.
امکانپذیر است که: افراد با گستره فهم بیشتر، دیر یا زود وارد ساختارهای قدرت شوند: نهادها، دانشگاهها، رسانهها، شرکتها، دولتها. و در همان لحظهای که وارد میشوند، اتفاقی به آرامی رخ میدهد. نه یک انقلاب، نه یک گسست ناگهانی، بلکه یک جابهجایی تدریجی در ارزشها که همین هم به عمر توقع و آرمان یک یا چند نسل نخواهد رسید.
در واقع، قدرت از بین نمیرود. بلکه پوست میاندازد.
این تغییر شبیه به عبور رودی از پس پیچ و تاب های مسیرش است؛ از بیرون همه چیز ثابت به نظر میرسد، اما در طول زمان مسیرش را عوض میکند. گاهی بهآرامی، گاهی خشنتر، اما همیشه در حال تغییر.

در این مسیر، من از چند متفکر عبور کردهام، نه از سر لج و ابراز وجود، بلکه برای استخراج.
از توماس هابز این ایده را میگیرم که قدرت یک امر حاشیهای نیست، بلکه بخشی از ساختاربودگی زندگی جمعی است. اما برخلاف او، قدرت را یک صورت ثابت و نهایی نمیبینم.
از فوکو این را میفهمم که قدرت فقط در دولت یا قانون نیست؛ در زبان، در دانش، در بدنها و در شکل تولید حقیقت جریان دارد. اما برخلاف او، برای آگاهی فردی یک نوع امکان نسبی و واقعیگرایانه نیز قائل هستم.
از نیچه بدبینی نسبت به ارزشهای تثبیتشده را میگیرم؛ اینکه بسیاری از بدیهیات اخلاقی در واقع رسوبات تاریخاند، نه حقیقتهای مطلق. اما به تقلیل همه چیز به ارادهی قدرت نمیرسم.
از ایدههای مارکس اهمیت ساختارها را متوجهم، اما به جبر تاریخی و روایت قطعی او از آینده باور ندارم.
از سارتر مسئولیت فردی و امکان بازتعریف خود را میگیرم، اما آزادی مطلق و رادیکال او را سادهسازیشده میدانم.
در واقع، من در هیچکدام از این سنتها ساکن نیستم، اما از همه آنها ردهایی را به یقین حمل میکنم.
اگر از من بخواهم این نگاه را جمعبندی کنم، حتما خواهم گفت که: انسان نمیتواند از قدرت فرار کند، اما میتواند افق فهم خود را گسترش دهد. و هرچه این افق گستردهتر شود، ارزشهایی که قدرت بر آنها تکیه دارد نیز لاجرم تغییر میکنند. قدرت حذف نمیشود. اما میتواند آرامآرام عوض شود. و شاید تمام مسئله در همین فاصلهی کوچک باشد: فاصله میان خودآگاهی فراشناختی و لایهای و مسئله قدرت؛ جایی که تاریخ، بیسروصدا، مسیرش را تغییر داده و خواهد داد.