
پراگماتیسم اجتماعی–فلسفی گل و گشاد با گزارهٔ فریبنده و سطحیاش شروع میکند:
«اگر چیزی جواب بدهد، درست است.»
به ظاهر منطقی و بیطرف است، اما همین گزاره خودش را نقض میکند. معیار مرکزی آن، یعنی «جواب دادن»، نه تعریف دارد، نه پایه عقلانی مستقل، و هیچ استدلال خالصی نمیتواند آن را توجیه کند. پراگماتیسم ادعای منطق دارد، اما نمیتواند از پلهٔ اول فراتر برود و با همان ادعای اولیه، کل سیستم خودش را فرافکنی میکند و ذهن تربیتنشده را به سادهلوحی و توجیهگری سوق میدهد.
نظام ارزشی پنهان در دل ادعای «بیطرفی»
گزارهٔ پراگماتیستی بدون پیشفرض «جواب دادن = ارزش» زنده نمیماند. استدلال خالص، صرفاً منطقی، هیچ دلیلی ندارد که «عمل کردن» یا «اثر داشتن» ارزش باشد. پس حتی در ظاهر عملگرایی، پراگماتیسم خودش حامل نظام ارزشی پنهان است، نه صرفاً نتیجه تجربی. این یعنی ادعای بیطرفی و واقعگرایی، در حقیقت فرافکنی برای توجیه ذهن تربیتنشده است.
«جواب دادن»؛ معیار تهی، بیمرز و مضحک
پراگماتیست میگوید:
«اگر جواب بدهد، خوب است.»
اما سؤال اصلی این است: جواب دادن یعنی چی؟
ریختن پشکل از پشتبام روی سر مردم → «عمل» هست
سیر کردن فقرا → «عمل» هست
فریب رسانهای → «عمل» هست
درمان بیماری → «عمل» هست
همه «کاری انجام شده»اند. بنابراین اگر معیار فقط «عمل» یا «اثر» باشد، هیچ تمایز عقلانیای باقی نمیماند. اینجا پراگماتیسم در عمل میخواهد ذهن تربیتنشده را توجیه کند و وانمود نماید که همه چیز منطقی و واقعی است، در حالی که معیارش کاملاً مبهم، بیمرز و تهی است.
عملی بودن بدون معیار = پوچی مفهومی
وقتی میگوییم «عملی»، ناچاریم بپرسیم:
برای چه کسی؟
در چه بازهای؟
با چه پیامدی؟
نسبت به چه هدفی؟
بدون پاسخ به اینها، «عملی بودن»:
نه علمی است
نه تجربی
نه حتی قابل سنجش
بنابراین پراگماتیسم حتی در سطح خودش غیرپراگماتیک و مضحک است، چون هر کاری، صرفاً به خاطر اثرش، مشروعیت مییابد. معیارش حتی برای تعریف خودش کافی نیست و هیچ قدرت تمایزی باقی نمیگذارد.
مغلطهٔ مرکزی
مشکل پراگماتیسم این نیست که اخلاق را کنار میگذارد؛ مشکل این است که یک واژهٔ تهی و مبهم («جواب دادن») را جای معیار عقلانی مینشاند و بعد وانمود میکند که:
بیطرف است
خنثی است
واقعگراست
در حالی که نه تعریف دارد، نه مرز دارد، نه قدرت تمایز.
جمعبندی فلسفی و رادیکال
پراگماتیسم نه تنها حامل نظام ارزشی پنهان است، بلکه حتی در سطح «عمل» هم شکست میخورد؛ مفهوم «جواب دادن» بدون چارچوب، به هر جنایت یا حماقت مشروعیت میدهد. وقتی همهچیز «عمل» است، هیچچیز معنا ندارد. نقد پراگماتیسم دیگر اخلاقی نیست؛ نقد منطقی–فلسفی و بیرحمانه است.
پراگماتیسم با ادعای «منطق عملی» خود، خود را نقض میکند و با فرافکنی ذهن تربیتنشده را توجیه میکند: ادعای منطقی دارد، اما از پله اول جلو نمیرود، چون معیار مرکزیاش، یعنی «جواب دادن»، فاقد هر پایهٔ عقلانی مستقل است و عملاً هیچ پشتوانهای برای تمایز عقلانی، اخلاقی یا فلسفی باقی نمیگذارد.
نکته پایانی: منظور من پراگماتیسم اجتماعی–فلسفی گل و گشاد و بیقواره است، نه نسخهٔ دانشگاهی و کارشدهٔ نظریهها و پروژهها.