خب سلام دوستان این داستان رو خودم نوشتم و در ژانر عاشقانه،ماجراجویی و معمایی قرار داره امید وارم از داستانم لذت کافی رو ببرید
شروع:
چی چی کسی که این همه باهاش خوشحال بودم و بهش عشق می ورزیدم یه....
اسال قبل
همین دیروز بود که جسد چندین انسان را پیدا کردیم 😖که همه به یه علت مرده بودند چاقو قاتل🔪 هنوز هم پیدا نشده و که یک دفعه صدایی شنیدم 🔊ماریا برگشتم دیدم همکارم است که با عجله داره می رود با موهای ژولیده 😖لباس پلیس👮 و کلاهش که کم مانده از سرش بیفتد در دستش دو ظرف غذا بود 😋ازش خواستم یکی از غذا را به بدهد چه عجیب قبول کرد😅 و یکی ظرف غذا ها را به من داد و رفت اسم او مایک است که داخل بخش اداری پلیس کار میکند من هم باید از در ورودی مراقبت کنم👮♀️ اما داخل حیاط ول
گردی می کنم🚶♀️ و غذا می خورم🍱 چند دقیقه بعد یک دزد را به پلیس آوردند
و من هم فرار کردم چون اگر من را می دیدند به جلوی در دروازه نیستم ❌مجبور میشدم شیفت شب هم به عنوان تنبیه بمانم 😖😣پس رفتم سمت در و تا خود شب🌑 که شیفتم تمام میشد مراقبت کردم👮♀️ بلاخره تمام شد✅ حالا باید می رفتم خانه🏠و از ترکیب غذای گرم🍱 مبل راحتی و تلوزیون لذت میبردم🤲👌 که یک اتفاقی افتاد که همه این ها را به باد داد😔 به گوشیم یک پیام آمد😯