
مادرانگی و جنگ خیلی چیز غریبی است. هم میترسی هم باید ترست را پنهان کنی، ناراحتی ولی باید شاد باشی، از صدای انفجار فلج شدهای ولی باید از جایت بلند شوی که پوشک بچه را عوض کنی، یک دفعه با صدای انفجار از جایت میپری و بعد بچه میخندد و فکر میکند میخواهی با او بازی کنی، ریسه میرود و دور خانه میچرخد و با زبان کودکانهاش میگوید بایسا...میخواهد بگوید وایستا این را ما به او میگوییم وقتی از دستمان فرار میکند. حالا فکر میکند اسم این بازی بایسا است، در این لحظه نمیدانم به روی خودم نیاورم و دنبالش بدوم یا بغلش کنم و به جای امنی ببرمش. در همهی این حالات عصبی و پر استرس او نیرویی دارد که انگار اگر نبود خیلی ساده سرم را میگذاشتم زمین و تسلیم مرگ میشدم، چه کنم که عاشق زندگی شدهام که از وجود او بر من میبارد و اسیرم میکند تا در این خانه و پشت این پردهها سنگر بگیرم.
وقتهایی که صدای جنگنده میشنوم بغلش میگیرم و تلویزیون را که نزدیک پنجره است خاموش میکنم و میبرم میگذارمش روی تابش. برای اینکه گریه نکند صدای اسپیکر روی میز که نور رقصان دارد را هم برایش بلند میکنم که دوست داشته باشد و نترسد.
علاوه بر کتابهای کودک صوتی که خیلی دوست دارد خیلی هم عاشق یک ترانه افغانی است که من همیشه توی خانه میگذارم و دور میگیرم. هر چقدر برایش تکرار کنم دوست دارد بشنود. این روزها این ترانه برای من رمز زنده ماندن شده است. خواننده صدای چندان گیرایی ندارد ولی نعرههایی که در حین خواندن میزند عین نعرههای یک فرماندهی جنگی است. به رقصنده دستور میدارد ها...ایطو...ایطو...در نظرم رقصنده را تصور میکنم که پا تند کرده و دور گرفته و مثل همهی جمعهای رقص افغانستانی جمعیتی حیران و خوش دورش را تنگ گرفتهاند. بله چون شجاع است و در میانهی جنگ میرقصد و پای میکوبد.
صحنه فقط یک صحنهی شادی خودمانی نیست این تنها میدان شادی وسط رنج و خفقان و ترس جنگ است. خودش میدان مبارزهای است که قهرمان رویین تنش آن رقصندهی وسط است. او که صدای جنگندهها هنوز نتوانسته تسلطش را بر بدنش از او بگیرد.
دیروز توی آرایشگاه یک زن افغان را دیدم. آرایشگر از او پرسید مملکت شما هم که جنگ است. کدامش بدتر است زن گفت آنجا بدتر است. جنگ رو به رو است. آنها را میبینی که به سمت خانهات تیر میاندازند. من فکر کردم یعنی اینکه ما جنگجوهای بالای سرمان را نمیبینیم یک موهبت است؟ شاید اگر ما را میدیدند ما را نمیزدند. در خواب پودرمان نمیکردند که استخوانی از ما هم برای تدفین باقی نماند. از آن بالایی که جنگنده پرواز میکند هیچ چیزی دیده نمیشود. اگر نزدیکتر بود شاید نمیزد. صبح که از خواب بیدار شدم وقتی داشتم دوباره کتاب « عشق اول من» از ایوان کلیما را میخواندم که نوشته بود صبح میآمدند بعضی از ما را میبردند که بکشند. گریهام گرفت. عمهاش را هم که تازه در آن وادی ترس نامزد کرده بوده بردند. من آن لحظه تحقیر را در زبان کلیما پیدا کردم.
چه تحقیر آمیز است که دیگرانی در دنیا باشند که اصلا ندانند تو کی هستی و چه کارهای نکردهای داری. چه دلخوشیهای سادهای داری و در میانهی ترس برای خودت در باغچهی زندگی نیلوفرهای پیچندهای هم کاشتهای. بلندت میکنند و با نیلوفرهای نازک به کام مرگ میکشانندت.! و بعد هم به خودشان حق میدهند و اسم مان را میگذارند تلفات جنگی که فقط در یک عدد خلاصه میشود.
و من گمان کردم اینکه آدمها را سالم میبینی و بعد از چند دقیقه حتی تکهای هم از آنها پیدا نخواهی کرد چه حسی دارد؟ مثل بودن و نبودن است. تدریجی ندارد. مرگ به آنی در برت میگیرد قبل از اینکه دیگری حتی فرصت کند به رفتن تو فکر کند و من میدانم که اینها بعدها چهها که بر سر ما نخواهد آورد.
صدای اسپیکر را بلند میکنم و همزمان که با این ترانه در خانه اوج گرفتهام و چرخ میزنم اشکهایم میریزد. خدای من چه اندازه باید در این سرزمین قوی بمانم و با چه صدایی باید فریاد بکشم که عاشق زندگی هستم که کسی بشنود. در آن کشورها هم بشنوند که ماها را جهان سومی و تروریست خطاب میکنند.
خواننده میخواند « صنما در غم عشق تو چه تدبیر کنم/ تا به کی از غم تو نالهی شبگیر کنم» آخ صنما! ایران عزیز ما... تا به کی ....
در حال چرخیدنم یادم به رقصهای سماع میافتد که در دوران دانشجویی سعی میکردم تقلید کنم بس که تحت تاثیر ادبیات صوفیه بودم.چگونه در بین مغولهای آدم کش میرقصیدند...گمان میکنم رقص اصلا چیزی نیست که از پی شادی و خوشی بیاید ، رقص در جایی از تن ما سکنا دارد وقتی که تنمان را گوشهگیر و تنها و پر استرس رها میکنیم از جا برمیخیزد و دوره میافتد. انگار نیروی تن باشد برای اینکه هی به خودت بیا من هنوز عاشق نفس کشیدن و حرکت کردن هستم.
خواننده باز میخواند « چراغ آرزو به مه نوری نداشت / پرندهی شادی من شوری نداشت» و من میدانم که این یک تکه از این ترانه باید سرود بین المللی ما ملتهای جنگ زده در این گوشهی جنگ خیز جهان باشد.